|
دوست خوبم يگانه خيلي وقت پيش دعوتم كرده بود به يك بازي، خيلي اهل اين نيستم كه توو اين بازيهاي وبلاگي شركت كنم اما به قول معروف اين بازي كمي غلغلك داد. بازي كه به نظرم احساس فرد نسبت به چيزي كه الان هستي، چيزي كه ميتونستي باشي و چيزي كه دوست داري باشي رو ميسنجه. اين يكي دو هفته به خاطر كارهاي مختلفي كه داشتم و البته به خاطر ترديد در جواب به اين سوالها توو بازي شركت نكردم اما الان فكر ميكنم شايد بد نباشه كه جواب اين سوالها رو بدم، اين طوري خودم هم ميتونم به يه نتيجه گيري برسم.
چند هفته پيش فيلم "سنگسار ثريا ميم" را با مهدي ديديم. دنبال فرصت مناسبي ميگشتم تا در مورد موضوع به اين خوبي و فيلم افتضاحي كه از اين موضوع ساخته شده، بنويسم. پيش از اين هر وقت در جايي ميخواندم اين فيلم يك فيلم ضدايراني و ضد اسلامي مثل فيلم"سيصد" است، تعجب ميكردم و آن را موضعگيريهاي سياسي - داخلي ميدانستم؛ اما با ديدن اين فيلم به اين نتيجه رسيدم كه اين فيلم يك فيلم " ضد ايراني" و حتي " ضد اسلامي" به معني واقعي كلمه است.
کوتاه ترین داستان کوتاه جهان توسط "ارنست همینگوی" نوشته شده است. گفته می شود ارنست همینگوی این داستان ۶ کلمه ای را برای شرکت در یک مسابقه داستان کوتاه نوشته و برنده مسابقه نیز شده است. همچنین گفته می شود که او این داستان کوتاه را در یک شرطبندی با یکی از دوستانش که ادعا کرده بود با ۶ کلمه نمی توان داستان نوشت، نوشته است. کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا نیز داستان زیر است که نویسنده اش مشخص نیست:
1. دارم فکر می کنم این یک نعمت است، نعمتی که شاید خدا آن را قسمت هرکسی نکند. هفت ما بیکار باشی، هفت ماه کتاب بخوانی، هفت ماه فیلم ببینی، هفت ماه وقت داشتی باشی از سر صبر و حوصله آشپزی کنی حتما این یک نعمت است یک نعمت که خدا آن را نصیب هر کسی نخواهد کرد که این وقت برایت طولانی تر بشود، هر روز بنشینی و به تمام کارهای کرده و نکرده ات در این بیست و اندی سال فکر کنی که عمده آن از 19 سالگی شکل و شمایل جدی تری به خود گرفت، بعد با خودت کنار بیایی که دست از همه بچه بازی ها و بچه بودنها برداری و ....
دعاهای زیر از کتاب سومین جشنواره بینالمللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار میشود و دعاهای بچههای دنیا را جمع آوری میکند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه میدهد. دعاهایی که میخوانید از بچههای ایران است. آرزو دارم سر آمپولها نرم باشد!(تاده نظربیگیان / ۵ ساله)
شاید اگر رشته دانشگاهیم روزنامه نگاری نبود، شاید اگر از سال 79 و کمی پیشتر از اون روزنامه نگاری رو در یکی از معتبرترین خبرگزاریهای کشور _ ایرنا_ آغاز نکرده بود و کارم رو در یکی از پرتیراژترین روزنامه های کشور _ همشهری _ ادامه نداده بودم، شاید اگر همه آنچه که در خبرنگاری، روزنامه نگاری و گزارش نویسی به دست آوردم، حاصل تجربه نبود و مثل خیلی ها پله های ترقی رو چند تا یکی رفته بودم بالا و نون دست رنج دیگران را میخوردم اون وقت بود که با شنیدن خبر یکی از پرمدعاترین شبکه های خبری جهان قند تووی دلم آب میشد و بال در میاوردم و شاید هم هوای بهره برداری از این اتفاق به سرم میزدم و الی آخر، اما در حقیقت وقتی شنیدم که اسم من و عده ای دیگه از بچه ها که اتفاقا در حال حاضر در همشهری مشغول هستند به عنوان خبرنگارهای اخراجی از همشهری در این بنگاه خبر پراکنی مطرح شده اول از همه خدا رو شکر کردم که اسم ما به عنوان کشته های اخیر خوونده نشده و البته لازم دونستم چند تا نکته در این مورد متذکر بشم.
دختر كوچولوي صاحبخانه از اقاي "كي " پرسيد: اگر كوسه ها ادم بودند با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟
براي پست قبلي دوستي به اسم سياه كامنت گذاشته بود. من مي دونم كه دوست سياه كيه اما خوب... البته اين خندهدارترين روش در وبگردي كه تو جرات نداشته باشي با اسم خودت نظرت رو بنويسي و خودت رو پشت اسامي ساختگي قايم كني. به هر حال من لازم دونستم جواب كامنتش رو بدم.
بالاخره اين انتخابات با همه التهاب و روزهاي بدش به سرانجام خواهد رسيد، سرانجامي خوش يا ناخوشايند اما بايد به يك سري از دوستان كه بدجوري جوگير شدند و نوع برخوردهاشون از حالت نرمال خارج شده اين نكته رو متذكر باشم كه همكار گرامي قرار نيست در روزهاي پر التهام اين دوره زماني كه هركس به نوعي درگير است، كسي كسي را متهم كند. قرار هم نيست همه مثل هم برخورد كنيم، قرار نيست چون من يا امثال من مثل تو فكر نميكنند، مثل تو برخورد نميكنند يا حتي مثل تو به قضيه نگاه نميكنند متهم شوند، ما ادعاي آزادي و دموكراسي ميكنيم اما براي اطرافيان خودمان كوچكترين حق آزادي عمل را قائل نيستم نمونه مشابه تو و امثال تو كه انگهاي مختلف ميزني بدون اينكه از ريز و درشت حال و احوال آدمهاي دور و اطرافت چيز بدوني، پس لطفا تعادل داشته باش ما داعيهدار دموكراسي هستيم اول از همه هم بايد از خودمان شروع كنيم.
دلم مي خواد در اين مورد بنويسم اما نمي دونم چرا نمي توونم حالم به طرز عجيبي بد، شبها با كابوس و روزها با اضطراب مي گذره و من در اين فضاي بد گير افتادم
چهارساله شديم همين امروز
گاهي اوقات از روزنامه نگار بودن نه تنها دلزده كه منزجر ميشوم، اين مشكل من تنها نيست بيشتر دوستانم كه اين روزها به قول معروف خاك صحنه خورده اند و حالا بعد از ده سال بايد پسوندي از روزنامه نگاري را به دنبال داشته باشند، با ظهور خبرنگاران و روزنامه نگاراني كه حتي از ابتدايي ترين سواد روزنامه نگاري هم بي بهره اند، دچار اين حس مي شوند. در اين وانفسا حساب ما و آن عده كه براي رسيده به جايگاه مثلا با ثبات در كار چهار سال پا به پاي كار كردن تحصيلات آدكادميك اين رشته را پشت سرگذاشته اند، اين ناراحتي چند برابر است، حالا بماند كه من هنوز دست از حماقتم برنداشته ام دارم همچنان به كار خودم ادامه مي دهم.
"پدر هيچ وقت شده است كه از زمستان تا بهار را دويده باشي؟ شماها مرده ايد اما من از زمستان تا بهار دويده ام و چشمم مدام به آسمان و آفتاب بود."
همه چيز به هم پيچ و تاب خورده است،مثلا اين سردرد جز لاينفك زندگي ام شده است، صبحها با من از خواب بيدار مي شود و شبها با هم به خواب مي رويم. فكر مي كنم دو سه ماه بيشتر يا شايد كمتر است كه حضورش در زندگي ام جدي شده است. دو سه هفته اي هم مي شود كه كسي ميان دلم نشسته است و پشت هم رخت مي شويد، بي اجازه اين كار را مي كند و من لا به لاي شست و شو و پهن كردن رختها خاطراتي را مرور مي كنم كه چركي اش از دلم نمي رود.
ديروز تولدم بود، روز پاي گذاردنم به دايره حساس زندگي، روز آْغازي دوباره، تنها يك روز در كل سال براي من، روز ورودم به دنيا، من اما دلم نه هاي وهوي مي خواهد، نه بوس و بغل، نه كيك و شمع و فشفشه، نه هديه و نه حتي تبريك، دلم تنها زندگي مي خواهد با تكه اي از خدا.
يكي از لذت بخش ترين قسمت اسباب كشي و جا به جايي جمع آوري كتابهاست، نزديك به سه شب درگير جا به جا كردن، طبقه بندي و مرتب كردن كتابها بوديم كه باعث شد خاطره خيلي از كتابها رو براي من و مهدي زنده كنه، كتابهايي كه آغاز راه كتابخواني بود و كتابهايي كه به واسطه اونها استقلال فكري و اندايشه اي پيدا كرديم
۷ آوریل به موضوع بهداشت اختصاص داره و سازمان بهداشت جهانی هر سال یک شعار برای این روز انتخاب می کنه امسال این روز با شعار " ایمن سازی در مقابل بلایای طبیعی " در تمام دنیا برگزار شد، از اونجایی که ما باید شور همه چیز رو در بیاریم روز بهداشت جهانی در کشور ما یک هفته است از دیروز هم وزیر بهداشت راه افتاد این طرف و اون طرف میره و کلنگ هزارتا چیز با هم به زمین میزنه اما در تمام اخبار این روزها یک بار هم نشنیدم که کسی به شعار جهانی این روز و دلایل انتخاب این شعار اشاره ای داشته باشه در حالی که سازمان بهداشت جهانی معتقده بلایای طبیعی به تنهایی در سال ۲۰۰۸ توونسته به اندازه ۷ سال تلفات جانی و خسارات مالی به بار داشته باشه و لازمه تا کشورها در این زمینه و مقابله با این موضوع برنامه ریزی داشته باشند؛ از طرفی از ده کشوری که در صدر تلفات جانی ناشی از بلایایی طبیعی قرار داره ۹ کشور در قاره آسیا است که این نکته نیز ضرورت توجه کشورهای در حال توسعه که کشور ما نیز شامل اون می شود رو دو چندان میکند
فردا شب ساعت 20:30 پیامی روشن برای مقابله با تغییرات آب و هوایی کره زمین فرستاده خواهد شد. فردا شب ساعت 20:30 یک میلیارد نفر در سراسر جهان چراغهایشان را خاموش می کنند تا "ساعت زمین" را گرامی داشته و توجه جامعه جهانی را به تغییرات آب و هوایی کره زمین جلب کنند. فردا شب ساعت 20:30 ساختمانهای امپاير استيت در نيويورک، اهرام بزرگ گيزه در مصر، برجهاي پتروناس در کوالالامپور، آکروپوليس در آتن و آسمانخراش 101 تايپه در تايوان نورافشانيهايشان را براي يک ساعت متوقف می کنند تا به این طریق هشدارهای لازم در مورد تغییرات آب و هوایی زمین به تمام مردم فرستاده شود. فردا شب راس ساعت 20:30، 1189 شهر در یک اقدام هماهنگ چراغهایشان را به مدت یک ساعت خاموش می کنند تا به این وسیله در مورد خطر تغییرات هوایی زمین هشدار بدهند و فردا شب ساعت 20:30 باز هم سهم ما _ بخوانید ایران_ از اتفاق حمایتی از زمین فراموشی است و هیچ نامی از شهرهای ایران در فهرست شهرهایی که قرار است در این اقدام همراه باشند نیست.
اگر خداوند لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و تکه کوچکی زندگی به من ارزانی می داشت، احتمالا همه آنچه را که به فکرم می رسید نمی گفتم، بلکه به همه چیزهایی که می گفتم فکر می کردم، ارج همه چیز در نظر من نه در ارزش آنها که در معنایی است که دارند، کمتر می خوابیدم و بیشتر رویا می دیدم چون می دانستم هر دقیقه که چشمانمان را بر هم می گذاریم شصت ثانیه نور را از دست می دهیم.
خوابم خواب خواب؛ اين را از جا ماندن در اتوبوس فهميدم، زماني كه تاكسي در سرپايي جردن سر خورد و من به ناچار از چهارراه اسفنديار تا كوچه تنديس نفسهايم به هن هن افتاد، يعني راستش دلم میخواهد بخوابم خواب خواب، صبح هم كه ساعت تووي سرش ميزد تا بيدار شوم، پتو را تا خرخره كشيدم و به آفتاب كه با تيغهايش چشمم را خراش مي داد؛ فحش دادم. دلم مي خواهد مدام بخوابم، چرا کسی نمي فهمد که غمگینم، حجم اين غصه اندازه اي است كه دلم من تاب كشيدنش را ندارد، اين را از زبانم كه به حرف باز نمي شود و از شانه هايم كه هر روز خميده تر مي شود؛ مي فهمم به همين دليل مي خواهم غمهایم را بغل بگیرم و بخوابم. به حال اصحاب كهف غبطه مي خورم مي خواهم بروم يه گوشه دنج از اين دنياي بي در و پيكر و بخوابم با هر آنچه از سالهاي دور روي دلم تنبار شده است از دنياي آدم بزرگها دور شوم و با خوابگرديهايم بروم سراغ سالهاي دور تر از روزهاي آدم بزرگها. می خواهم بیدار که شدم چیزی از این روزها یادم نمانده باشد. اصلا من نمی دانم حکمت این همه خاطره چیست كه خوب يا بد در سرم چرخ ميزند و گاهي بيخ گلويم را مي چسبد و گاهي باري ميشود كه صبح تا شب بايد در شهر بچرخانمش؟ چرا همه چیز در گذر همان ثانیه ها در ذهنم نمیمیرد؟ چرا خاطره ها اين همه جاندار در ذهنم تلنبار ميشوند و از سر و كول هم بالا مي روند كه به يادم بيايند؟
|
About
من آزاده بهشتي، گزارشگر شهري روزنامه همشهري با مهدی فارغ از زندگي مشترک علاقه ها و دغدغههايمان را در اين جا در این فضای مجازی مينويسیم شما هم لطفا ... همه تعارفات معمول را بگذاريد كنار و هر وقت به اين جا سري زديد هر چه دل تنگتان خواست، بگوييد Archivesبهمن 1388دی 1388 آبان 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 Links
نمی دانم
حسین قره |