|
برای رییس جمهور منتخب و عزیزم: خوش آمدی، قدمت
خجسته و خوش یمن، قلب میلیون ها نفر را که به تو رای دادند و ندادند را شاد کردی. محکم
بایست با همان لبخند زیبا، با همان قیافه مهربان. پدری مهربان باش برای ما، پدری فداکار
که غم های هشت سال گذشته را از ذهن ها پاک می کند و دردهای چهار سال پیش را التیام
می بخشد. خوش آمدی روحانی مهربان اما یادت باشد چشم همه ما به دستان توست، کلیدت را
بردار و تمام قفل هایی را که در هشت سال گذشته به همه جای میهنمان زده شد را باز کن،
قفل دهان ها، ذهن ها، زندان ها.
پدرم یادت نرود
چشم امید ما به توست ناامیدمان نکنی.
چندی پیش جوکی به زبان انگلیسی در دنیای نت زاده شد!
که نکات ارزشمندی را در خصوص سیاست های رسانه های امریکا در برداشت ترجمه ی فارسی
جوک به شکل زیر است. مردی دارد در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم میزند که
ناگهان میبیند سگی به دختر بچه ای حمله کرده است مرد به طرف انها میدود و با سگ
درگیر میشود . سرانجام سگ را میکشد و زندگی دختربچه ای را نجات میدهد؛ پلیسی که
صحنه را دیده بود به سمت آنها می آید و میگوید: "تو یک قهرمانی" فردا در روزنامه ها می نویسند: "یک نیویورکی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد" اما آن مرد می گوید: من نیوریورکی نیستم پس روزنامه های صبح می نویسند: "امریکایی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد" آن مرد دوباره میگوید: من امریکایی نیستم. از او میپرسند: خب پس تو کجایی هستی آن مرد می گوید: من ایرانی هستم
فردای ان روز روزنامه
ها این طور می نویسند: "یک تند روی مسلمان سگ بی گناه امریکایی را کشت !"
برف روی کاج ها را دیدم، تمام تصمیم برای دیدن فیلم، خواندن مصاحبه دو صفحه ای پیمان معادی، حسین پاکدل و نویسنده فیلمنامه در روزنامه بهار بود که دفاع تمام قد و جانانه ای از فیلم کرده بودند و تاکید داشتند که به هیچ عنوان از اصغر فرهادی تقلید نکرده اند بلکه روزمرگی را با چاشنی خیانت درهم آمیخته و شگفتی آفریده اند. موضوع فیلم _ خیانت _ موضوع پیش پا و افتاده ای نیست برای کارگردانی که تلاش می کند برای اولین فیلمش با جنجال و پر قدرت در صحنه سینما ظاهر شود اما به نظر من به عنوان یک مخاطب فیلم از پایه و اساسی به شدت ضعیفی پیروی می کند، پایه ای که خواسته و ناخواسته در ذهن من مخاطب کاری کپی شده از فرهادی را به رخ می کشد. آنچه بیش از هر چیز در فیلم خودنمایی می کند، سکوت های بی جا و بی موقع صحنه های فیلم است، جایی که می شود به جای ساکت ماندن و تکیه بر ریتم موسیقی فریاد زد. فیلم بیش از آن چیزی که فکر می کردم ضعیف بود و بازی مهناز افشار نه شگفتی آفرید و نه شگفت زده ام کرد، زنی که به او خیانت شده خیلی راحت با این ماجرا برخورد می کند و تصمیم میگرید حسی را تجربه کند که سالهاست فراموش شده، حس دوست داشتن و دوست داشته شدن. به نظرم حتی به تصویر کشیدن زندگی کسالت بار زوجی که به خیانت پناه می برند در صحنه ای که مرد قصه شام می خورد و زن قصه روبرویش نشسته و بعد می رود می خواب بیش از هر چیزی که فکرش را بکنیم ابتدایی و پیش پا افتاده است. البته از حق نگذریم، پیمان معادی تلاش زیادی کرده بود تا در این فیلم قصه تکراری خیانت را از زاویه جدیدی ببیند اما خوب باید گفت که اصلا در این زمینه موفق نبوده است و تنها موفقیتش این بود که بگوید این بار زن قصه از این خیانت نمرد و او هم به سمت جدیدی از زندگی اش رفت.
حالا زودتر از روزهای قبل می آیم سرکار زودتر از این ده روز که این اتفاق گریبانگیرم شود. انگار کسی با پتک کوبیده فرق سرم. خندیدن را فراموش کرده ام، توووی دلم می لرزد و رگ های پشت گردنم از سنگ هم سفت تر می شود، دلم میخواهد داد بزنم اما حرف زدنم نمی آید، می گویند مال اعصاب است، مال فشار زندگی. من می گذارم به حساب این ده، دوازده سال و تجربه هایش، می گذارم به حساب آینده مبهم، می گذارم به حساب خیلی از تصمیمات که به جای اینکه با عقلم مشورت کنم و انجامشان بدهم، گذاشتم دلم تصمیم بگیرد که بشود یا نشود. اتفاق خاصی نیفتاده است، روزهایم مثل قبل است، هنوز هم صبح زود بیدار میشوم و شب دیرتر از همه میخوابم، 5 روز در هفته کار میکنم، ساعت 7 صبح سرکار هستم و سرساعت انگشتم را که روی دستگاه محل کار می گذارم سه بوق ممتد پشت هم میزند که یعنی کار تمام شده است. رها را پارک میبرم، کتاب می خوانم، فیلم میبینم می خندم و کلاسهای دانشگاه را میروم، حتی منظم تر از قبل کارهایی را که استادها برای درسهایشان تاکید دارند، انجام دهیم، انجام می دهم. اما، اما، اما همه چیز از این "اما"ی احمقانه شروع شد از همین خود درگیری ها، از اینکه دیگر نخواهم پا روی خواسته هایم بگذارم و آنچیزی باشم که نیستم، دوستی در وبلاگش نوشته: دلم کمی قرار در کوچهی آزادی میدان خون میخواهد دلم صدای پرنده از پنجرهی کوچک زندان در حیاط آخر اسفند میخواهد دلم کمی نفس در هوای تن در خیابان اردیبهشت میخواهد رفتم که بازنگردم به دستهای بازپرس شعبهی آخر دلم کمی برگشتن میخواهد و من به جمله آخر فکر میکنم که دلم " کمی بیشتر از کمی برگشتن می خواهد" برگشتن به هر چیزی که الان هستم. دلم کمی آرامش می خواهد، کمی خیال آسوده، کمی خوابیدن بدون اینکه خوابی ببینم، کمی مسافرت و کمی تا قسمتی آسمان آفتابی که در آن باد هم بوزد، من موهایم را باز کنم و باد لابه لایشان بپیچد و نگران نباشم، پاهایم را در آب خنک رودخانه بگذارم، تب دارم، روزهای زیادی است که تب دارم، با همین تن تب کرده تو را در آغوش می کشم، حتی همان شبی که نیستی و من در خیالم بغلت می کنم، تب دارم. یک روز از همین روزها، تمام شجاعتم را یکجا جمع می کنم، تمام شجاعتی که در آستانه 32 سالگی باید داشته باشم و تصمیم می گیرم. آن روز قطعا آنقدر شجاع خواهم بود که با وجود تمام وابستگی های احساسی، از این حس که دارد مرا برای همیشه زنده به گور می کند، عبور کنم و خودم را و آینده را برای تو بسازم.
هیچ سالی به اندازه امسال در روز تولدم غم تووی دلم ننشته بود، نمی دونم شروع 32 سالگی با این حس چگونه خواهد بود اما امیدوارم به لطف خدا
حالا زودتر از روزهای قبل می آیم سرکار زودتر از این ده روز که این اتفاق گریبانگیرم شود. انگار کسی با پتک کوبیده فرق سرم. خندیدن را فراموش کرده ام، توووی دلم می لرزد و رگ های پشت گردنم از سنگ هم سفت تر می شود، دلم میخواهد داد بزنم اما حرف زدنم نمی آید، می گویند مال اعصاب است، مال فشار زندگی. من می گذارم به حساب این ده، دوازده سال و تجربه هایش، می گذارم به حساب آینده مبهم، می گذارم به حساب خیلی از تصمیمات که به جای اینکه با عقلم مشورت کنم و انجامشان بدهم، گذاشتم دلم تصمیم بگیرد که بشود یا نشود. اتفاق خاصی نیفتاده است، روزهایم مثل قبل است، هنوز هم صبح زود بیدار میشوم و شب دیرتر از همه میخوابم، 5 روز در هفته کار میکنم، ساعت 7 صبح سرکار هستم و سرساعت انگشتم را که روی دستگاه محل کار می گذارم سه بوق ممتد پشت هم میزند که یعنی کار تمام شده است. رها را پارک میبرم، کتاب می خوانم، فیلم میبینم می خندم و کلاسهای دانشگاه را میروم، حتی منظم تر از قبل کارهایی را که استادها برای درسهایشان تاکید دارند، انجام دهیم، انجام می دهم. اما، اما، اما همه چیز از این "اما"ی احمقانه شروع شد از همین خود درگیری ها، از اینکه دیگر نخواهم پا روی خواسته هایم بگذارم و آنچیزی باشم که نیستم، دوستی در وبلاگش نوشته: دلم کمی قرار در کوچهی آزادی میدان خون میخواهد دلم صدای پرنده از پنجرهی کوچک زندان در حیاط آخر اسفند میخواهد دلم کمی نفس در هوای تن در خیابان اردیبهشت میخواهد رفتم که بازنگردم به دستهای بازپرس شعبهی آخر دلم کمی برگشتن میخواهد و من به جمله آخر فکر میکنم که دلم " کمی بیشتر از کمی برگشتن می خواهد" برگشتن به هر چیزی که الان هستم. دلم کمی آرامش می خواهد، کمی خیال آسوده، کمی خوابیدن بدون اینکه خوابی ببینم، کمی مسافرت و کمی تا قسمتی آسمان آفتابی که در آن باد هم بوزد، من موهایم را باز کنم و باد لابه لایشان بپیچد و نگران نباشم، پاهایم را در آب خنک رودخانه بگذارم، تب دارم، روزهای زیادی است که تب دارم، با همین تن تب کرده تو را در آغوش می کشم، حتی همان شبی که نیستی و من در خیالم بغلت می کنم، تب دارم. یک روز از همین روزها، تمام شجاعتم را یکجا جمع می کنم، تمام شجاعتی که در آستانه 32 سالگی باید داشته باشم و تصمیم می گیرم. آن روز قطعا آنقدر شجاع خواهم بود که با وجود تمام وابستگی های احساسی، از این حس که دارد مرا برای همیشه زنده به گور می کند، عبور کنم و خودم را و آینده را برای تو بسازم.
دوستی برای پسر تازه متولد شده اش نوشته است " تو که از خود منی " و این جمله کوتاه آنقدر حرف برای گفتن دارد که هر بار که می خوانمش بغض بیخ گلویم می چسبد و درد در لایه های وجودم میپیچد. عكسي بگير از دل اين زن كه سالهاست تصويري از بلندي يك اعتماد تلخ قرباني سعادت اين بد رجالهاست پی نوشت: تحمل تلخی که این روزها در دهانم مزه مزه میکنم با همین وبگردی ها و خواندن نوشته های دوستانم کمی آسانتر می شود
این را برای رهگذری مینویسم که هر چه دل تنگش میخواهد با بغض و بخل و کینه هر چه تمام تر، مینویسد و میرود، نیت کارش برایم معلوم نیست. البته این اولین بار نیست که در این وبلاگ این طور مورد هجمه قرار میگیرم. این رفتار برایم غریب و تازه نیست. از وقتی اینجا را راه انداخته ام بوده اند آدمهایی که ناشناس آمده اند، هرچه به دهانشان آمده گفته اند و رفته اند، حالا خطاب به همه آنها و البته به این رهگذری که این طور با عصبانیت و ناراحتی می آید، زحمت نوشتن به خودش می دهد و می رود می گویم : در شناسنامه این وبلاگ هم نوشته ام، من آزاده بهشتی، گزارشگر شهری روزنامه همشهری با مهدی فارغ از زندگی مشترک و علاقه ها و دغدغه هایمان را در این جا در این فضای مجازی می نویسیم، شما هم لطفا ... همه تعارفات معمول را بگذارید کنار و هر وقت به اینجا سری زدید هرچه دل تنگتان خواست، بگویید.
دو کامنت برایم گذاشته اند، هر دو هم با لحن زشت و زننده و توهین آمیز. در مورد پست قبلی، هر دو در بخش کامنت ها هست، یکی نوشته "هر 6 ماه یکبار میای و یه چرت و پرت بی معنی دیگه می نویسی و می ری عجب وبلاگ مسخره و وبلاگ نویس ماهری سرقفلی شو واگذار کن برو دنبال درس و کار و رها و مهدیت" دیگری هم نوشته "واقعا شما وبلاگ را با دفترچه خاطرات شخصی اشتباه گرفتید هرچی تو مغز یا احساسته که نباید اینجا بنویسی من که نفهمیدم این یک پیغام شخصی بود برای یک نفر یا یه مطلب برای عموم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کار و زندگی و خاطرات دور شما برای غریبه ها بی مفهمو است. این طور نیست؟" در جواب هر دو باید بنویسم: من اینجا را دوست دارم، فضای شخصی است که برای خودم و کسانی که دوستم دارند می نویسم نه برای شما آدم یا آدمهای بیمار و بی فرهنگ که برای فردیت آدمها ارزشی قائل نیستید. برای شما ننوشتم که بیاید اینجا این همه زحمت بدهید و کامنت هم بگذارید این را برای خودم برای دل خودم نوشته ام و به شما هم اصلا مربوط نیست.
مشغولم، کار، دانشگاه، رها و مهدی؛ این مشغولیت خسته ام می کند اما با وجود خستگی هنوز هم پر انرژی ام، این وسط می ماند یک احساس بد از یک خاطره دور، خیلی خیلی دور که این روزها دست و پایم را بسته،تووی سرم رژه میرود در خواب شبانه ام سرک میکشد و خسته ام کرده، همین.
دوست دارم این داستان را در اینجا بنویسم نه تنها برای اینکه تعبیر زیبا و جالبی از اتفاقاتی است که در یک روز برایمان ممکن است بیافتد، بیشتر به این دلیل است که این روزها یکی از اقوام نزدیک با رفتاری زشت و نادرست از سر لجبازی و بچه بازی سعی دارد انرژی های مثبتی را که این روزها به شدت به آن احتیاج دارم و در خود ذخیره کرده ام را از نابود کند. من هم میخوام این داستان را اینجا بنویسم تا یادم نرود که باید با بچه بازی های آدم بزرگ ها بهترین رفتار چیست. ((قانون کامیون حمل زباله.)) او توضیح داد که بسیاری از افراد مانند کامیون های حمل زباله هستند. آنها سرشار از آشغال، ناکامی، خشم، و ناامیدی در اطراف می گردند. وقتی آشغال در اعماق وجودشان تلنبار می شود، آنها به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی می کنند.
وقتی سی سالگی را رد میکنی دیگر سی و یک سالگی اهمیتی ندارد، این را از خنثی بودن نسبت به روز تولدم فهمیدم.
اعصابم از دست خودم به شدت خورد، راست میگن چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی. چرا یاد نمیگیرم به آدمها به اندازه وزن و اندازه و لیاقتشون توجه کنم، چرا یاد نمیگیرم هرکسی لیاقت محبت و توجه نداره، اینقدر به خاطر رفتار خودم برای توجه و اهمیت بیش از اندازه ام به آدمهایی که ارزش این دوستی رو نمیفهمن عصبانی ام که حد و اندازه نداره دلم میخواد سرمو بکوبم به دیوار بعد از دو هفته هنوز نتونستم فراموش کنم محبت کردن به یه آدم بی ارزش چه طور غرور و شخصیتمو لگد مال کرده.
سال ۹۰ هم سال خوبی بود و هم سال بد. رهای عزیزم بهترین کلمه ای که دوست داشتم از زبانش بشنوم رو یاد گرفت "مامان" سال خوبی بود با رهای نازم.
1- امشب با کلی از خاطرات دوران
مجردی و شیطنت و خوشی ها و روزگاری که داشتیم یاد کردیم. یه ذره که نه خیلی
دلم گرفت. مهدیه از اون تیپ دوست هایی بود _ البته هنوز هم با وجود دور
بودن از هم هست _ توو سالهای سال دوستی و روزی زیادی که باهاش داشتم هرچی
بگردم یه نیمچه خاطره بد هم ازش ندارم. همش خوشی بوده و خنده و بیشتر اوقات
همه بار غم و غصه هامو از دوشم برداشته اما خوب چه میشه کرد که دست روزگار
اونو برداشت و برد گذاشت اون کله دنیا از وقتی هم که رفته _ الان حدود 9
ماهی میشه _ انگار یه تیکه از وجودم رفته، مثل اینکه خواهرم که از جوونم
عزیزتره ازم گرفته باشن خیلی شبها یادش میفتم، تووی دلم باهاش حرف میزنم و
وقتهایی که حرفهایی هست که به هیشکی نمیتوونم بزنم نبودش بیشتر از هر وقت
برام ملموس.
رها سرماخورده، تن تبدارشو بغل میکنم و پیش خودم فکر میکنم حتما اون روز برای آروم کردن و خوابوندن ماهان و آرین که تحمل صدای شیطون و بازیگوشیشون از پشت تلفن هم صبر زیادی می طلبید، خیلی تلاش کردی.
وقتی بیست سالم بود همیشه فکر می کردم سی سالگی یه آدم چه شکلی می توونه باشه، امروز سی ساله شدم. تو این ده سال ـ از بیست سالگی تا به حال ـ تمام کارهایی که باید انجام می دادم رو انجام دادم ، راضی ام دختر نه ماهه دارم و زندگی و همسری و آسایشی که حاضر نیستم با هیچ چیز دیگه ای عوض کنم و حالا توو این سومین دهه زندگیم به فصل تازه ای فکر می کنم .
بیست و نه ساله شدم، درست شنبه هفته پیش، یازدهم اردیبهشت ماه سال یک هزار و سیصد و هشتاد و نه، وسط جا به جایی و اسباب کشی که امسال از هر سال سخت تر بود و آزاردنده تر.
داریم اسباب کشی می کنیم دوباره امسال اردیبهشت مثل سال گذشته که اومدیم به این خانه، یک هفته است داریم کتابها رو جمع و جور می کنیم، باید کارهایی رو از خانه بنویسم و به روزنامه برسونیم و لا به لای این همه کار، یک مسولیت بزرگ که ترس درست انجام ندادنش اجازه نمی ده خوب تمرکز کنم همه فکرم با این مسولیت بزرگ و درست انجام دادنش پر شده جایی برای چیزی، کسی و ... باقی نمونده.
دوست خوبم يگانه خيلي وقت پيش دعوتم كرده بود به يك بازي، خيلي اهل اين نيستم كه توو اين بازيهاي وبلاگي شركت كنم اما به قول معروف اين بازي كمي غلغلك داد. بازي كه به نظرم احساس فرد نسبت به چيزي كه الان هستي، چيزي كه ميتونستي باشي و چيزي كه دوست داري باشي رو ميسنجه. اين يكي دو هفته به خاطر كارهاي مختلفي كه داشتم و البته به خاطر ترديد در جواب به اين سوالها توو بازي شركت نكردم اما الان فكر ميكنم شايد بد نباشه كه جواب اين سوالها رو بدم، اين طوري خودم هم ميتونم به يه نتيجه گيري برسم.
|
About
من آزاده بهشتي، گزارشگر شهري روزنامه همشهري با مهدی فارغ از زندگي مشترک علاقه ها و دغدغههايمان را در اين جا در این فضای مجازی مينويسیم شما هم لطفا ... همه تعارفات معمول را بگذاريد كنار و هر وقت به اين جا سري زديد هر چه دل تنگتان خواست، بگوييد Archivesخرداد 1392اردیبهشت 1392 فروردین 1392 دی 1391 آبان 1391 مهر 1391 اردیبهشت 1391 فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 اردیبهشت 1390 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 بهمن 1388 دی 1388 آبان 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 آرشيو Links
مهدیه
حسین قره |