X
تبلیغات
روزگار نو





















روزگار نو

روزگار نو فصل مشترك يك اتفاق ساده اما خیلی خیلی دوست داشتنی است

+ حس عجیبی دارد این روزها، ساعت بین خوشی و ناخوشی قدم میزند، بین روزهای به شدت سخت سالی که گذشت و معدود شیرینی هایی که داشت. یک روز مانده به آخرین روز سال 92 صبح کسل و گرفته از خواب بیدار شدم، سلانه سلانه آخرین روز را آمدم سرکار، کمی قدم زد، سوار اتوبوس شدم و تا انتهای خط رفتم، پیاده شدم و یک اتوبوس دیگر سوار شدم و دوباره همان مسیر را برگشتم، یک ساعتی را اتوبوس سواری کردم، صورتم را چسباندم به شیشه اتوبوس و تمام سالی که گذشت را مرور کردم به خودم گفتم ممکن است سختر از امسال را هم تجربه کنم، تلختر، تاریک تر و پررنجتر و ..... نوعی دلتنگی عجیب سرتا پایم را گرفت و با خودم فکر کردم یعنی دلم برای سال 92 تنگ می شود؟

++ سالی که گذشت عجیب بود، فرازهایش، بیشتر از فرودهایش بود، انگار که بروی فتح قله ای که هزاران بار از آن سقوط کنی اما ناامید نشوی، بلند شوی و دوباره بروی بالا دوباره بیفتی و دوباره بایستی، بعد هم که برسی به انتهای سال، همان کوه روی شانه هایت باشد، خسته ام به اندازه 32 سالی که پشت سر گذاشته ام، به اندازه 33 سالگی که انتظارم را می کشد خسته ام.

+++ دیروز تنها قشنگی سال 92 را بدرقه کردم که برود، خداحافظی آخر سال با یکی از عزیزترین های زندگی ام حجم گسترده ای از غم را روانه دلم کرد، غم قشنگ این رفتن بعد از کمی قدم زدن در هیاهویی آدمهایی که به استقبال سال نو می رفتن، کلکسیون غم های امسال را کامل کرد، خودویرانی بدترین کاری است که آدم در حق خودش می تواند بکند و من در این سال خودویرانی ام بیشتر از همیشه بود.

++++ صبر، صبر، صبر، تنهایی، تنهایی، تنهایی این دو حس را بیشتر از هر چیز در این سال تجربه کردم، درست است که عجله کار شیطان است اما من بلد نیستم صبور باشم، صبر کردن، سکوت کردن، حرف نزدن، منتظر ماندن سختترین کارها برای من است اما امسال تمرین کردم، یادگرفتم که باید صبور باشی، مجبوری، دست تو نیست حتی اگر نخواهی باید پا بگذاری روی دلت و صبر کنی آنهم تنها، تنهای تنهای تنها.

+++++ سال 93 سال اسب است، یکی میگفت باید مثل اسب کار کنیم،یکی میگفت اسب خوشبختی میتازد به سمت مان اما من از له شدن زیر سم اسبی می ترسم که سال 93 برایم می آورد، سالی که می آید قطعا سخت از سال های دیگر است، من نمی گویم، شواهد گواهی می دهند، تلخی که دهنمان را کسل کرده، تنهایی که انتظارم را می کشد تا مثل یک غول مرا در خود ببلعد، ترسی که دلم را می لرزاند، بغضی که بیخ گلویم گره خورده و ..... نشانه هایی است از سالی که باید، باید، باید در آن سخت تر از همیشه بجنگم تا برنده باشم.

+نوشته شده در بیست و هشتم اسفند 1392ساعت12:16توسط روزگار نو | |

خیلی وقت بود رفته بودم یک گوشه این دنیا و داشتم برای خودم زندگی می کردم؛ به قول نویسنده وبلاگ "کنار کارما"، سکوت کرده بودم، خیلی هم پر جنب و جوش، قطعا جنگیدن و حرف نزدن را انتخاب کرده بودم، این طوری آدم دوست داشتنی تری بودم، درونم جوش و خروشی برپا بود اما این قدرت را داشتم که بگذارم بازهم آدمها به من تکیه کنند. چقدر این خانم "کنار کارما" قشنگ می نویسد، نوک انگشتانش انگار آدم را لمس می کند و می نویسد، یک روز صبح از خواب بیدار شدم و هرآنچه در همه سالهای زندگی ام رشته بودم، پنبه شد، پنبه ها جلوی چشمم سوخت و دود شد رفت هوا، این شد که سکوت کردم، از تک و تا نیفتادم اما دیگر دلم نمیخواست حرف بزنم، لای درد پنبه های سوخته ای که برای هر رشته اش تار مویی سفید شده بود، مچاله شدم اما داد و هوار راه ننداختم، کاسه چه کنم، چه کنم هم دستم نگرفتم، مستقیم خیره شدم به دورترهایی که باید به  آن می رسیدم و شروع کردم به رفتن. از آن روز تا همین چند مدت پیش، هر روز صبح غم را می زدم زیر بغلم، به پنبه های سوخته ام فکر می کردم و تنهایی که حالا مثل سگ مرا بو می کشید و دنبالم می آمد، ساکت و آرام همقدم شدیم؛ من و تنهایی که برایم دم تکان می داد. واژه ای جایی روحم را خراش داده بود و انتخاب تنهایی نمکی بود روی این خراش، نه من او را رها می کردم و نه او دست از سرم بر میداشت. هم چیز خوب بود و برنامه مشخص؛ بیدار شو، آرایش کن، کار کن، لباس های رنگی رنگی بپوش، درس بخوان، کتاب، سینما، تاتر، مهمانی، بخند، بگرد.

همه چیز خوب بود همه این سالها آب از آب تکان نخورده بود انگار، حالا چرا و چگونه و چطور و چه وقت سروکله ات پیدا شد این وسط و ریتم همه چیز را بهم زد، نمی دانم. آمدی و رفتی اما نمیدانستی، اثر انگشتت از قلبی که لمس کردی هیچ وقت پاک نمی شود. نبودنت، تنهایی را سگ هاری کرد که به جانم افتاده، غم رم کرده و خودش را به حصار درونم می کوبد، نمی شود هر صبح سوارش شوم و یورتمه کنان بروم تا انتهای روز، دردی درونم، پیچ و تاب میخورد و بخاطر فریادهایی که بیخ گلویم گره خورده، دارم خفه میشوم.

روزهایم درد دارد، درد.

+نوشته شده در هفتم دی 1392ساعت14:17توسط روزگار نو | |

برای رییس جمهور منتخب و عزیزم:

خوش آمدی، قدمت خجسته و خوش یمن، قلب میلیون ها نفر را که به تو رای دادند و ندادند را شاد کردی. محکم بایست با همان لبخند زیبا، با همان قیافه مهربان. پدری مهربان باش برای ما، پدری فداکار که غم های هشت سال گذشته را از ذهن ها پاک می کند و دردهای چهار سال پیش را التیام می بخشد. خوش آمدی روحانی مهربان اما یادت باشد چشم همه ما به دستان توست، کلیدت را بردار و تمام قفل هایی را که در هشت سال گذشته به همه جای میهنمان زده شد را باز کن، قفل دهان ها، ذهن ها، زندان ها.

پدرم یادت نرود چشم امید ما به توست ناامیدمان نکنی.

+نوشته شده در بیست و ششم خرداد 1392ساعت10:20توسط روزگار نو | |

چندی پیش جوکی به زبان انگلیسی در دنیای نت زاده شد! که نکات ارزشمندی را در خصوص سیاست های رسانه های امریکا در برداشت ترجمه ی فارسی جوک به شکل زیر است.

مردی دارد در پارک مرکزی شهر نیویورک قدم میزند که ناگهان میبیند سگی به دختر بچه ای حمله کرده است مرد به طرف انها میدود و با سگ درگیر میشود . سرانجام سگ را میکشد و زندگی دختربچه ای را نجات میدهد؛ پلیسی که صحنه را دیده بود به سمت آنها می آید و میگوید: "تو یک قهرمانی"

فردا در روزنامه ها می نویسند: "یک نیویورکی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد"

اما آن مرد می گوید: من نیوریورکی نیستم

پس روزنامه های صبح می نویسند: "امریکایی شجاع جان دختر بچه ای را نجات داد"

آن مرد دوباره میگوید: من امریکایی نیستم.

از او میپرسند: خب پس تو کجایی هستی

آن مرد می گوید: من ایرانی هستم

فردای ان روز روزنامه ها این طور می نویسند: "یک تند روی مسلمان سگ بی گناه امریکایی را کشت !"

+نوشته شده در دوازدهم خرداد 1392ساعت11:26توسط روزگار نو | |

برف روی کاج ها را دیدم، تمام تصمیم برای دیدن فیلم، خواندن مصاحبه دو صفحه ای پیمان معادی، حسین پاکدل و نویسنده فیلمنامه در روزنامه بهار بود که دفاع تمام قد و جانانه ای از فیلم کرده بودند و تاکید داشتند که به هیچ عنوان از اصغر فرهادی تقلید نکرده اند بلکه روزمرگی را با چاشنی خیانت درهم آمیخته و شگفتی آفریده اند.

موضوع فیلم _ خیانت _ موضوع پیش پا و افتاده ای نیست برای کارگردانی که تلاش می کند برای اولین فیلمش با جنجال و پر قدرت در صحنه سینما ظاهر شود اما به نظر من به عنوان یک مخاطب فیلم از پایه و اساسی به شدت ضعیفی پیروی می کند، پایه ای که خواسته و ناخواسته در ذهن من مخاطب کاری کپی شده از فرهادی را به رخ می کشد.

آنچه بیش از هر چیز در فیلم خودنمایی می کند، سکوت های بی جا و بی موقع صحنه های فیلم است، جایی که می شود به جای ساکت ماندن و تکیه بر ریتم موسیقی فریاد زد. فیلم بیش از آن چیزی که فکر می کردم ضعیف بود و بازی مهناز افشار نه شگفتی آفرید و نه شگفت زده ام کرد، زنی که به او خیانت شده خیلی راحت با این ماجرا برخورد می کند و تصمیم میگرید حسی را تجربه کند که سالهاست فراموش شده، حس دوست داشتن و دوست داشته شدن.

به نظرم حتی به تصویر کشیدن زندگی کسالت بار زوجی که به خیانت پناه می برند در صحنه ای که مرد قصه شام می خورد و زن قصه روبرویش نشسته و بعد می رود می خواب بیش از هر چیزی که فکرش را بکنیم ابتدایی و پیش پا افتاده است.

البته از حق نگذریم، پیمان معادی تلاش زیادی کرده بود تا در این فیلم قصه تکراری خیانت را از زاویه جدیدی ببیند اما خوب باید گفت که اصلا در این زمینه موفق نبوده است و تنها موفقیتش این بود که بگوید این بار زن قصه از این خیانت نمرد و او هم به سمت جدیدی از زندگی اش رفت.

+نوشته شده در بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت11:50توسط روزگار نو | |

حالا زودتر از روزهای قبل می آیم سرکار زودتر از این ده روز که این اتفاق گریبانگیرم شود. انگار کسی با پتک کوبیده فرق سرم. خندیدن را فراموش کرده ام، توووی دلم می لرزد و رگ های پشت گردنم از سنگ هم سفت تر می شود، دلم میخواهد داد بزنم اما حرف زدنم نمی آید، می گویند مال اعصاب است، مال فشار زندگی. من می گذارم به حساب این ده، دوازده سال و تجربه هایش، می گذارم به حساب آینده مبهم، می گذارم به حساب خیلی از تصمیمات که به جای اینکه با عقلم مشورت کنم و انجامشان بدهم، گذاشتم دلم تصمیم بگیرد که بشود یا نشود.

اتفاق خاصی نیفتاده است، روزهایم مثل قبل است، هنوز هم صبح زود بیدار میشوم و شب دیرتر از همه میخوابم، 5 روز در هفته کار میکنم، ساعت 7 صبح سرکار هستم و سرساعت انگشتم را که روی دستگاه محل کار می گذارم سه بوق ممتد پشت هم میزند که یعنی کار تمام شده است. رها را پارک میبرم، کتاب می خوانم، فیلم میبینم می خندم و کلاسهای دانشگاه را میروم، حتی منظم تر از قبل کارهایی را که استادها برای درسهایشان تاکید دارند، انجام دهیم، انجام می دهم.

اما، اما، اما همه چیز از این "اما"ی احمقانه شروع شد از همین خود درگیری ها، از اینکه دیگر نخواهم پا روی خواسته هایم بگذارم و آنچیزی باشم که نیستم، دوستی در وبلاگش نوشته:

دلم کمی قرار

در کوچه‌ی آزادی

میدان خون

 می‌خواهد

دلم صدای پرنده

از پنجره‌ی کوچک زندان

در حیاط آخر اسفند

می‌خواهد

دلم کمی نفس

در هوای تن

در خیابان اردیبهشت

می‌خواهد

رفتم که بازنگردم

به دست‌های بازپرس شعبه‌ی آخر

دلم کمی برگشتن

می‌خواهد

و من به جمله آخر فکر میکنم که دلم " کمی بیشتر از کمی برگشتن می خواهد" برگشتن به هر چیزی که الان هستم.

دلم کمی آرامش می خواهد، کمی خیال آسوده، کمی خوابیدن بدون اینکه خوابی ببینم، کمی مسافرت و کمی تا قسمتی آسمان آفتابی که در آن باد هم بوزد، من موهایم را باز کنم و باد لابه لایشان بپیچد و نگران نباشم، پاهایم را در آب خنک رودخانه بگذارم، تب دارم، روزهای زیادی است که تب دارم، با همین تن تب کرده تو را در آغوش می کشم، حتی همان شبی که نیستی و من در خیالم بغلت می کنم، تب دارم.

یک روز از همین روزها، تمام شجاعتم را یکجا جمع می کنم، تمام شجاعتی که در آستانه 32 سالگی باید داشته باشم و تصمیم می گیرم. آن روز قطعا آنقدر شجاع خواهم بود که با وجود تمام وابستگی های احساسی، از این حس که دارد مرا برای همیشه زنده به گور می کند، عبور کنم و خودم را و آینده را برای تو بسازم. 

+نوشته شده در بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت7:54توسط روزگار نو | |

هیچ سالی به اندازه امسال در روز تولدم غم تووی دلم ننشته بود، نمی دونم شروع 32 سالگی با این حس چگونه خواهد بود اما امیدوارم به لطف خدا

+نوشته شده در یازدهم اردیبهشت 1392ساعت12:42توسط روزگار نو | |

حالا زودتر از روزهای قبل می آیم سرکار زودتر از این ده روز که این اتفاق گریبانگیرم شود. انگار کسی با پتک کوبیده فرق سرم. خندیدن را فراموش کرده ام، توووی دلم می لرزد و رگ های پشت گردنم از سنگ هم سفت تر می شود، دلم میخواهد داد بزنم اما حرف زدنم نمی آید، می گویند مال اعصاب است، مال فشار زندگی. من می گذارم به حساب این ده، دوازده سال و تجربه هایش، می گذارم به حساب آینده مبهم، می گذارم به حساب خیلی از تصمیمات که به جای اینکه با عقلم مشورت کنم و انجامشان بدهم، گذاشتم دلم تصمیم بگیرد که بشود یا نشود.

اتفاق خاصی نیفتاده است، روزهایم مثل قبل است، هنوز هم صبح زود بیدار میشوم و شب دیرتر از همه میخوابم، 5 روز در هفته کار میکنم، ساعت 7 صبح سرکار هستم و سرساعت انگشتم را که روی دستگاه محل کار می گذارم سه بوق ممتد پشت هم میزند که یعنی کار تمام شده است. رها را پارک میبرم، کتاب می خوانم، فیلم میبینم می خندم و کلاسهای دانشگاه را میروم، حتی منظم تر از قبل کارهایی را که استادها برای درسهایشان تاکید دارند، انجام دهیم، انجام می دهم.

اما، اما، اما همه چیز از این "اما"ی احمقانه شروع شد از همین خود درگیری ها، از اینکه دیگر نخواهم پا روی خواسته هایم بگذارم و آنچیزی باشم که نیستم، دوستی در وبلاگش نوشته:

دلم کمی قرار

در کوچه‌ی آزادی

میدان خون

 می‌خواهد

دلم صدای پرنده

از پنجره‌ی کوچک زندان

در حیاط آخر اسفند

می‌خواهد

دلم کمی نفس

در هوای تن

در خیابان اردیبهشت

می‌خواهد

رفتم که بازنگردم

به دست‌های بازپرس شعبه‌ی آخر

دلم کمی برگشتن

می‌خواهد

و من به جمله آخر فکر میکنم که دلم " کمی بیشتر از کمی برگشتن می خواهد" برگشتن به هر چیزی که الان هستم.

دلم کمی آرامش می خواهد، کمی خیال آسوده، کمی خوابیدن بدون اینکه خوابی ببینم، کمی مسافرت و کمی تا قسمتی آسمان آفتابی که در آن باد هم بوزد، من موهایم را باز کنم و باد لابه لایشان بپیچد و نگران نباشم، پاهایم را در آب خنک رودخانه بگذارم، تب دارم، روزهای زیادی است که تب دارم، با همین تن تب کرده تو را در آغوش می کشم، حتی همان شبی که نیستی و من در خیالم بغلت می کنم، تب دارم.

یک روز از همین روزها، تمام شجاعتم را یکجا جمع می کنم، تمام شجاعتی که در آستانه 32 سالگی باید داشته باشم و تصمیم می گیرم. آن روز قطعا آنقدر شجاع خواهم بود که با وجود تمام وابستگی های احساسی، از این حس که دارد مرا برای همیشه زنده به گور می کند، عبور کنم و خودم را و آینده را برای تو بسازم. 

+نوشته شده در هشتم اردیبهشت 1392ساعت14:21توسط روزگار نو | |

  دوستی برای پسر تازه متولد شده اش نوشته است " تو که از خود منی " و این جمله کوتاه  آنقدر حرف برای گفتن دارد که هر بار که می خوانمش بغض بیخ گلویم می چسبد و درد در لایه های وجودم میپیچد.
  دوستی دیگر دارم که در وبلاگش نوشته

 عكسي بگير از دل اين زن كه سالهاست

تنها ترين جنوبي مرد شمالهاست

تصويري از بلندي يك اعتماد تلخ قرباني سعادت اين بد  رجالهاست

پی نوشت: تحمل تلخی که این روزها در دهانم مزه مزه میکنم با همین وبگردی ها و خواندن نوشته های دوستانم کمی آسانتر می شود

+نوشته شده در سی و یکم فروردین 1392ساعت9:48توسط روزگار نو | |

این را برای رهگذری مینویسم که هر چه دل تنگش میخواهد با بغض و بخل و کینه هر چه تمام تر، مینویسد و میرود، نیت کارش برایم معلوم نیست. البته این اولین بار نیست که در این وبلاگ این طور مورد هجمه قرار میگیرم. این رفتار برایم غریب و تازه نیست. از وقتی اینجا را راه انداخته ام بوده اند آدمهایی که ناشناس آمده اند، هرچه به دهانشان آمده گفته اند و رفته اند، حالا خطاب به همه آنها و البته به این رهگذری که این طور با عصبانیت و ناراحتی می آید، زحمت نوشتن به خودش می دهد و می رود می گویم : در شناسنامه این وبلاگ هم نوشته ام، من آزاده بهشتی، گزارشگر شهری روزنامه همشهری با مهدی فارغ از زندگی مشترک و علاقه ها و دغدغه هایمان را در این جا در این فضای مجازی می نویسیم، شما هم لطفا ... همه تعارفات معمول را بگذارید کنار و هر وقت به اینجا سری زدید هرچه دل تنگتان خواست، بگویید.


+نوشته شده در دوازدهم دی 1391ساعت12:30توسط روزگار نو | |

دو کامنت برایم گذاشته اند، هر دو هم با لحن زشت و زننده و توهین آمیز. در مورد پست قبلی، هر دو در بخش کامنت ها هست، یکی نوشته "هر 6 ماه یکبار میای و یه چرت و پرت بی معنی دیگه می نویسی و می ری عجب وبلاگ مسخره و وبلاگ نویس ماهری سرقفلی شو واگذار کن برو دنبال درس و کار و رها و مهدیت" دیگری هم نوشته "واقعا شما وبلاگ را با دفترچه خاطرات شخصی اشتباه گرفتید هرچی تو مغز یا احساسته که نباید اینجا بنویسی من که نفهمیدم این یک پیغام شخصی بود برای یک نفر یا یه مطلب برای عموم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کار و زندگی و خاطرات دور شما برای غریبه ها بی مفهمو است. این طور نیست؟"

در جواب هر دو باید بنویسم: من اینجا را دوست دارم، فضای شخصی است که برای خودم و کسانی که دوستم دارند می نویسم نه برای شما آدم یا آدمهای بیمار و بی فرهنگ که برای فردیت آدمها ارزشی قائل نیستید. برای شما ننوشتم که بیاید اینجا این همه زحمت بدهید و کامنت هم بگذارید این را برای خودم برای دل خودم نوشته ام و به شما هم اصلا مربوط نیست.

+نوشته شده در بیست و هفتم آبان 1391ساعت12:28توسط روزگار نو | |

  مشغولم، کار، دانشگاه، رها و مهدی؛ این مشغولیت خسته ام می کند اما با وجود خستگی هنوز هم پر انرژی ام، این وسط می ماند یک احساس بد از یک خاطره دور، خیلی خیلی دور که این روزها دست و پایم را بسته،تووی سرم رژه میرود در خواب شبانه ام سرک میکشد و خسته ام کرده، همین.

+نوشته شده در نوزدهم مهر 1391ساعت13:59توسط روزگار نو | |

دوست دارم این داستان را در اینجا بنویسم نه تنها برای اینکه تعبیر زیبا و جالبی از اتفاقاتی است که در یک روز برایمان ممکن است بیافتد، بیشتر به این دلیل است که این روزها یکی از اقوام نزدیک با رفتاری زشت و نادرست از سر لجبازی و بچه بازی سعی دارد انرژی های مثبتی را که این روزها به شدت به آن احتیاج دارم و در خود ذخیره کرده ام را از نابود کند. من هم میخوام این داستان را اینجا بنویسم تا یادم نرود که باید با بچه بازی های آدم بزرگ ها بهترین رفتار چیست.
داستان کامیونی که زباله حمل می کند:
روزی با تاکسی عازم فرودگاه بودم. ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین درست در جلوی ما از محل پارک خود بیرون پرید. رانندة تاکسی محکم ترمز گرفت. ماشین سر خورد، و دقیقاً به فاصله چند سانتیمتری از ماشین دیگر متوقف شد!
راننده ماشین دیگر سرش را ناگهان بيرون آورد و شروع کرد به فریاد زدن به طرف ما. راننده تاکسی فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد. منظورم این است که او واقعاً دوستانه برخورد کرد.
با تعجب از او پرسیدم: ((چرا شما اين رفتار را کردید؟ آن شخص نزدیک بود ماشین تان را از بین ببرد و ما رابه بیمارستان بفرستد!)) در آن هنگام بود که راننده تاکسی درسی را به من آموخت که هرگز فراموش نکرده و برايتان توضيح ميدهم:

((قانون کامیون حمل زباله.)) او توضیح داد که بسیاری از افراد مانند کامیون های حمل زباله هستند. آنها سرشار از آشغال، ناکامی، خشم، و ناامیدی در اطراف می گردند. وقتی آشغال در اعماق وجودشان تلنبار می شود، آنها به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی می کنند.
به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، برایشان آرزوی خیر بکنید، و بروید. آشغال های آنها را نگیرید تا به افراد دیگر ی در سرکار، در منزل، یا توی خیابان پخش کنيد.
حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی دهند که کامیون های آشغال روزشان را خراب کنند و باعث ناراحتی آنها شوند.
زندگی خیلی کوتاهتر از آن است که صبح با تأسف از خواب برخیزید، از این رو..... ((افرادی را که با شما خوب رفتار می کنند دوست داشته باشید. برای آنهایی که رفتار مناسبی ندارند دعا کنید.))
"زندگی ده درصد چیزی است که شما می سازید و نود درصد نحوه برداشت شماست

+نوشته شده در سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت23:7توسط روزگار نو | |

  وقتی سی سالگی را رد میکنی دیگر سی و یک سالگی اهمیتی ندارد، این را از خنثی بودن نسبت به روز تولدم فهمیدم.
  پی نوشت: سی و یک ساله شدم، درست روز یازدهم اردیبهشت ماه سال یک هزار و سیصد و نود و یک. همین و بس.

+نوشته شده در دهم اردیبهشت 1391ساعت23:40توسط روزگار نو | |

   اعصابم از دست خودم به شدت خورد، راست میگن چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی. چرا یاد نمیگیرم به آدمها به اندازه وزن و  اندازه و لیاقتشون توجه کنم، چرا یاد نمیگیرم هرکسی لیاقت محبت و  توجه نداره، اینقدر به خاطر رفتار خودم برای توجه و اهمیت بیش از اندازه ام به آدمهایی که ارزش این دوستی رو نمیفهمن عصبانی ام که حد و اندازه نداره دلم میخواد سرمو  بکوبم به دیوار بعد از دو هفته هنوز نتونستم فراموش کنم محبت کردن به یه آدم بی ارزش چه طور غرور و  شخصیتمو لگد مال کرده.

+نوشته شده در بیستم فروردین 1391ساعت1:52توسط روزگار نو | |

   سال ۹۰ هم سال خوبی بود و هم سال بد. رهای عزیزم بهترین کلمه ای که دوست داشتم از زبانش بشنوم رو یاد گرفت "مامان" سال خوبی بود با رهای نازم.
   سال ۹۰ البته کمی بیشتر از سالهای قبل غم انگیز بود، مهدیه عزیزم رفت دنبال آرزوهایش خیلی از من دور شد و  خاطره هایش با گاه گاهی صحبت های تلفنی برایم به جا گذاشت. سال غم انگیزتری بود وقتی این خبر را شنیدم و هنوز هم برایم باورش بسیار سخت است.
   اما همه چشم امیدم به سال ۹۱ است با رضایت بیشتری نسبت به قبل از خودم و امید به اینکه شاد باشم و شاد باشی.
آزاده

+نوشته شده در یکم فروردین 1391ساعت2:0توسط روزگار نو | |

  1-  امشب با  کلی از خاطرات دوران مجردی و شیطنت و خوشی ها و روزگاری که داشتیم یاد کردیم. یه ذره که نه خیلی دلم گرفت. مهدیه از اون تیپ دوست هایی بود _ البته هنوز هم با وجود دور بودن از هم هست _ توو سالهای سال دوستی و روزی زیادی که باهاش داشتم هرچی بگردم یه نیمچه خاطره بد هم ازش ندارم. همش خوشی بوده و خنده و بیشتر اوقات همه بار غم و غصه هامو از دوشم برداشته اما خوب چه میشه کرد که دست روزگار اونو برداشت و برد گذاشت اون کله دنیا از وقتی هم که رفته _ الان حدود 9 ماهی میشه _ انگار یه تیکه از وجودم رفته، مثل اینکه خواهرم که از جوونم عزیزتره ازم گرفته باشن خیلی شبها یادش میفتم، تووی دلم باهاش حرف میزنم و وقتهایی که حرفهایی هست که به هیشکی نمیتوونم بزنم نبودش بیشتر از هر وقت برام ملموس.
  2-    منهی خونه تکوونی آخر سال که هم خوبه و هم بد، یه سری به کتابخوونه زدم و سایت چند تا از انتشاراتی های رو چک کردم فکر می کنم وقتشه حالا که دخترم رها یک سال و نیمه شده و احتیاجش به من کمتر کمی بیشتر برای کتاب خوندن وقت بزارم. علی الحساب تصمیم گرفتم کتاب شازده کوچولورو برای چندمین بار بخوونم، نمیدونم چرا اما هوس خووندن دوباره اش توو سرم پیچ و تاب میخوره.
3-   از کار هم خبری نیست، فکر میکردم با سابقه 10 ساله توو مطبوعات که بیش از نیمی از اون به حوزه شهری اختصاص داشته، با لیسانس روزنامه نگاری و تجربه آکادمیک در زمینه جغرافیا و برنامه ریزی شهری بهتر بشه در مورد کار به نتیجه رسید اما گویا خیال باطلی بوده به هر حال من هنوز ناامید نشدم و تمام تلاشم رو می کنم و به آینده امیدوارم.

+نوشته شده در یکم اسفند 1390ساعت1:26توسط روزگار نو | |

  رها سرماخورده، تن تبدارشو بغل میکنم و پیش خودم فکر میکنم حتما اون روز برای آروم کردن و خوابوندن ماهان و آرین که تحمل صدای شیطون و بازیگوشیشون از پشت تلفن هم صبر زیادی می طلبید، خیلی تلاش کردی.
  صدات مثل زنگ تووی سرم پیچیده "پاشنه در خوونتون از جا میکنم مگه دست خودته دختر بهم ندی، ماهان مثل آقاهاست هوامو بیشتر داره اما آرین سوسول فکر کنم زن ذلیل بشه، انتخاب با تو که رهارو به کدومشون بدی" به آرزوهات که پشت تلفن برایم بارها و بارها گفته بودی فکر می کنم و به آرزوهای خودم.
  صدات مثل زنگ تووی سرم پیچیده و بیرون نمیره، قرار بود رفتی خوونه جدید بیام و بعد از ۷ شاید هم ۸ سال ببینمت، این همه سالی که پای تلفن دوستی دوران دبیرستان و خاطرات نوجوانی هامون رو حفظ کرده بود. اما همه برنامه ها با یک اس ام اس بهم ریخت. لعنت خدا به تلفن که فاصله اینجا تا خانه تورو این هم طولانی کرده بود.حالا همش فکر می کنم تو اون روز حتما برای خوابوندن پسربچه های شیطون و بازیگوشت خیلی صبر و حوصله به خرج دادی، خوابی که بیداری نداشت. خوابی که تورو با ماهان و آرین برد تا آسمون ها، خوابی که این همه غصه روی دلهای خیلی ها گذاشت، خوابی که حسرت به دلم کرد.
  حالم اصلا خوب نیست. تووی دلم یک چیزی خالی شده، انگار یک ماهی سرگردان تووی دلم چرخ میزنه و راه به جایی پیدا نمیکنه جایی که آرومش کن. نمیدونم باید این اس ام اس لعنتی رو پاک کنم یا نه "جمعه، ساعت 10 تا 12، بهشت زهرا، قطعه 256".
  حالم اصلا خوب نیست، غصه، دلتنگی، مزه تلخ مرگ، صدای بچه هایی که ندیده منو به جای خاله نداشته شون قبول داشتن، صدای تو که تنبلی هامو هیچ وقت پای بی معرفتی ام نگذاشتی، صدا آقای ایمنی که توصیه های زمستوونی داره، صدا، صدا، صدا.... نمیتوونم بعد این همه سال تمام خاطره و دوستی و مهربانی هات رو با یک فاتحه بالای سر مزار تو و دو پسرت فراموش کنم.
 

+نوشته شده در بیست و یکم بهمن 1390ساعت0:2توسط روزگار نو | |

وقتی بیست سالم بود همیشه فکر می کردم سی سالگی یه آدم چه شکلی می توونه باشه، امروز سی ساله شدم. تو این ده سال ـ از بیست سالگی تا به حال ـ تمام کارهایی که باید انجام می دادم رو انجام دادم ، راضی ام دختر نه ماهه دارم و زندگی و همسری و آسایشی که حاضر نیستم با هیچ چیز دیگه ای عوض کنم و حالا توو این سومین دهه زندگیم به فصل تازه ای فکر می کنم .
آزاده

 

+نوشته شده در یازدهم اردیبهشت 1390ساعت15:25توسط روزگار نو | |

   بیست و نه ساله شدم، درست شنبه هفته پیش، یازدهم اردیبهشت ماه سال یک هزار و سیصد و هشتاد و نه، وسط جا به جایی و اسباب کشی که امسال از هر سال سخت تر بود و آزاردنده تر.
   بیست و نه ساله شدم و اینکه چرا از هفت روز پیش تا به حال این طور از این سن و سال و روز و هفته ها که آرام آرام به سی سالگی میرساندم؛ می ترسم، نمی دانم؟ امسال هیچ کس این بیست و نه سالگی را جشن نگرفت حتی خودم هم برای خودم شادی نکردم من هم انگار از خدا خواسته بودم که کسی به یاد نیاورد این روز را آخر های شنبه شب سر که رو بالشت گذاشتم خیسی تلخی از چشمهام به سمت بالشت یورش آورد و من باز هم فکر کردم چرا باید از بیست و نه سالگی بترسم؟
   بیست و نه ساله شدم و حالا در این بیست و نه سالگی مدام دلم هوای روزهایی بیست سالگی را می کند، روزهایی که شادی ها و غم هایش، شور و شعفش و هیجانهایش از جنس هیچ زمانی در گذشته و  آینده نبود.
   بیست و نه ساله شدم و نمی دانم چرا این همه احساس پیری می کنم؟
آزاده

+نوشته شده در یازدهم اردیبهشت 1389ساعت11:25توسط روزگار نو | |