تبليغاتX
روزگار نو

روزگار نو فصل مشترك يك اتفاق ساده اما خیلی خیلی دوست داشتنی است






چند نکته از شهر  

امروز مجلس به نظر روز سختی رو گذرونده نمایندگان مفخم در یک اقدام ضربتی امروز اعضای جدید کابینه را مورد کنکاش قرار دادند از اونجایی که در روزنامه ما امکانات اولیه ارتباطات ـ رادیو و تلویزیون "ـ وجود نداره تنها اخبار برخی سایت ها رو از طریق ابزار مدرن ارتباطات ـ اینترنت ـ دیدم اما چندان جذاب نبود چون همه چیز کاملا مشخص است.

اما در اين گيرودار گويا نيوز در مورد وضعيت گنجي ديدني است .

نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |

نتايج جديدترين بررسي فهرست پيشنهادي كابينه 

بر اساس اعلام برخي منابع اعضاي پيشنهادي كابينه :

وزارت نيرو: پرويز فتاح

وزارت جهاد كشاورزي: اسكندري

وزارت آموزش و پرورش: علي اكبر اشعري

وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي: حسين صفار هرندي

وزارت كشور: مصطفي پورمحمدي

وزارت اطلاعات: محسني اژه‌اي

وزارت تعاون: عبدالرضا مصري

وزارت صنايع: طهماسبي

وزارت راه: رحمتي

وزارت مسكن: سعيدي كيا

وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشكي: لنكراني

وزارت دفاع: نجار

وزارت اقتصاد: دانش جعفري

وزارت نفت: سعيد لو

وزارت رفاه: سيد ممهدي هاشمي

وزارت ارتباطات: سليماني

وزارت دادگستري: كريمي راد

وزارت علوم: زاهدي

وزارت كار: جهرمي

وزارت خارجه: متكي

وزارت بازرگاني: پوركاظمي

نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |

پرونده هسته ای ایران  

پرونده هسته ای ایران چند روزی ایست که روی میز سه کشور اروپایی و  حکام جابه جا می شود در نهایت دیروز شورای حکم با بیانیه سه کشور اروپایی موافقت کرد و حکم تعلیق فعالیت های هسته ای در ایران شد با این وجود مقاقمات ایرانی گفته اند نه تنها فعالیت اصفهان را متوقف نمی کنند بلکه نیروگاه دوم را نیز راه اندازی می کنند امیدوارم بتوانیم از حقوق جهانی خود برخوردار شویم .
نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |

جشنواره آی جشنواره 

یکی از دوستام که دانشجوی مهندسی شیمی نساجی دانشگاه امیر کبیره وداره تو بخش آمار پروژه های تحلیل محتوا کمکم می کنه اصرار داشت که حتما براش کارت جور کنم تا اونم بتونه برای دیدن جشنواره مطبوعات بیاد تالار وحدت -دریغ از اینکه مراسم های مطبوعاتی این روزها آنقدر کم شرکت کننده هستن که تقریبا حضور عموم علاقمندان هم هیچ وقت نمی تونه صندلی های در نظر گرفته شده رو پر کنه - وقتی وارد تالار وحدت می شیم می فهمه که کارت دعوت و... وجود نداره که اون به خاطرش این همه اصرار می کرد.

کلیپ جشنواره تنها تصاویری است از داورن جشنواره که دور یک میز نشستن و دارن حرف می زنن یا احیانا میوه می خورن. دوستم می پرسه: یعنی تو این همه اتفاق مطبوعاتی شماها دیگه اتفاق یا مساله به غیر از حرف زدن این چند نفر در عرصه مطبوعات وجود نداره که کلیپ جشنوارتون اینجوری خسته کننده نشه؟

بعد از سخنرانی خانم مفیدی هنوز صندلی های خالی در سالن پایینی تالار وحدت وجود داره تا همکارانی که دیر رسیدن اونجا بنشینن و مجبور نباشن برن طبقات بالایی تالار.

مزروعی که سخنرانی خودشو شروع می کنه اول میگه که نمی خواد زیاد حرف بزنه چون در مورد حرف های سالهای گذشته همیشه سو تفاهم پیش اومده اما بعد از خوندن خطبه ای از نهح البلاغه چونش گرم میشه حکم توقیف روزنامه اقبال رو می خونه دوباره اونو شاهکار قوه قضاییه اعلام می کنه و اونچه که لازم میدونه رو به قوه قضاییه می پرونه. بعد هم لوح مسجد جامعی رو از میان هدایا برمی داره و خودش همینجوری اونو اهدا می کنه به وزیر ارشاد.

مزوعی میگه که الان در فصل زمستان مطبوعات ایران هستیم. ( شمس الواعظین کنار ما نشسته. در مورد مزوعی ازش می پرسیم و کارایی که می کنه. شمس می گه من آقای مزروعی رو اصلا روزنامه نگار نمی دونم اینها یاداشت نویسای مطبوعاته ". می پرسیم آخه پس چرا میشه رییس انجمن صنفی ما؟ میگه :" خوب خودتون بهشون رای میدین."

 در مورد بچه های خبرگزاریها و مشکلاتشون برای عضویت در انجمن بحث می کنیم. می گه "اونها هم می تونن عضو انجمن بشن . من حتی معتقدم خبرنگاران رادیو وتلویزیون هم باید در این صنف باشن. اما یه مشکل اساسنامه ای هست که باید اصلاح بشه ".

می گم:" ای آقا 5 سال پیش که ما ایسنا بودیم خانم رستگار هم همین حرفارو میزد. بعد هم دکتر فاتح با همین آقای مزوعی تماس گرفته بود .اونم گفته بود که بچه های انجمن تعداد خوشون زیاذ الان بخواییم خبرنگارای خبرگزاریها رو هم بیاریم تو انجمن جمع و جور کردنش سخت می شه"- همه جملات نقل به مضمون است چون قضیه مربوط به سال 1379 مشه واحتمالا سرکار خانم معصومه محمدپور از همکاران محترم ایسنا کل قضیه رو با جزییات بیشتر به یاد داره".

جشنواره با سخنان وزیر ارشاد و به تعبیر دوست پلی تکنیک یم حرف های تکراری و به تعبیر برخی دوستان مطبوعاتی فرصتی برای استراحت- چرت زدن در سالن- ادامه پیدا می کنه . وزیر مدام به آمار استناد می کنه و ما به یاد آمارهای ارائه شده توسط خاتمی و آمارهای برادر بزرگتر در 1984 جرج ارول درباره شکلات می افتیم.

جوایز اهدا میشود. مرضیه هم جایزه می گیرد. بعضی بچه های روزنامه های دیگر شاکی هستند. جشنواره را می گویند:" جشنواره داخلی برگزیدگان شرق". اما هر سال از این حرف ها هست. یکی از بچه های شرقی به اون یکی که از همشهری آمده می گویید: " ناراحت نباشید سال بعد همه جوایز برای همشهری کیهان و ایران است. ما امسال سال آخرمون بود."

 پایان مراسم اما ناگواره. گریه های معصومه شفیعی همسر گنجی در خواست کمک او از روزنامه نگاران. خارج از سالن هم سحر خیز با مزوعی دعوایش می شود که چرا با وجود دو یاداشت درخواست وقت سخنرانی برای شفیعی او با این در خواست موافقت نکرده؟ و مزروعی می گویید که این برنامه مراسمی بوده برای انجمن صنفی نه اکبر گنجی.

دوستم میپرسه:  اگر اینجور بود پس چرا خود مزروعی فقط نامه توقیف اقبال رو خوند و اینهمه به قوه قضاییه راجع به اون تیکه انداخت؟ راجع به جوایز و داوری ها و بیانیه چیزی نمی دونم که بنویسم. بعضی ها شاکی بودن. بعضیها بی تفاوت برخی هم راضی.

نتیجه: خدایی من اشتباه کردم دیگه دوستای غیر مطبوعاتی رو که از فضای مطبوعات خبر ندارن نمییارم تو همچین جاهایی.

                                                                                    نوشته شده توسط آيدين جهانبخش

نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |

جشنواره خبرنگاران شرق  

۱ـ "جشنواره خبرنگاران شرق و چند روزنامه نگار دیگر" این اسمی بود که بیشتر بچه ها روزنامه نگار برای جشنواره مطبوعات انتخاب کرده بودند . از سالن خلوت و سوت و کور تالار وحدت که بیرون آمدیدیم بیش از آنکه خوشحال از پایان روزی باشیم که به ما اختصاص دارد بچه ها از نوع داوری و رسیدگی به شکایات ناراضی بودند و با زبان بی زبانی می گفتند این چه جور رکن چهارم دموکراسی است که تمامش ادا و ادعای دموکراسی است نمونه بارز آن هم در رسیدگی به شکایاتی بود که بعد از اعلام نتایج انجام شد. تا آنجا که برای رسیدگی به این شکایت ها نیز کاملا گزینشی برخورد شد به عنوان مثال شیده لالمی که به گفته روزنامه شرق از ایرانشهر ـ حالا این که نامبرده کی در روزنامه ایرانشهر مطلب داشته بماند ـ در این جشنواره شرکت کرده بود کمتر از ۲۴ ساعت قبل از برگزاری جشنواره به عنوان نفر اول جایگزین مهدیه مصطفایی شد و به طور مشترک با شهرام فرهنگی رتبه اول را کسب کرد در حالی که تا قبل از آن ـ درست تا ساعت۶ بعد از ظهر روز یکشنبه ـ  شهرام فرهنگی با حسین خانی مشترکا در رتبه دوم قرار داشتند و مهدیه مصطفایی نفر اول بود حالا این وسط پیدا کنید پرتغال فروش را.

۲ ـ  حضور زن گنجی را نیز در این ضیافت شاهانه نمی توان نادیده انگاشت که این بار نیز بدون هیچ جوابی از بین هم مسلکان همسرش به تنهایی چندین ساله خانواده خود پناه برد بدون آنکه انجمن مثلا صنفی روزنامه نگاران بتواند جوابی برای فریاد ها و گریه های او از هجوم به خانه و خانواده اش داشته باشد .

می ماند یکی دونکته و عکس که متعاقبا ارسال خواهد شد.

نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |

سخن رانی و اتومبیل رانی  

امروز مراسم سوگند رییس جمهور جدید در مجلس شورای اسلامی برگزار شد جدایی ازاین که متروی بهارستان تا ساعت ۱۴ امروز برای حضور آقایان در این جلسه تعطیل بود نکته قابل توجه جو نگران کننده ای است که در میان روزنامه نگاران ایجاد شده است تمام این حرف ها بماند تا روزهایی که با عملکرد ایشان روبرو خواهیم شد.

روز برگزاری مراسم " سلام خاتمی " هوشنگ مرادی کرمانی متنی را خواند که به حق ثابت کرد نویسنده برجسته ای است دنبال فرصتی بودم تا این نوشته را روی وبم بگذارم و چه روزی بهتر از امروز که رییس جمهور جدید قسم یاد می کند به تمام ارزش ها

سخن رانی و اتومبیل رانی

«سخن‌راني» و «اتومبيل‌راني» شباهت عجيبي به هم دارند. هم مهارت مي‌خواهند و هم شجاعت. آن هم در اين آمد و شد‌ها و ترافيك سنگين، با اين خيابان‌هاي در دست تعمير و تغيير، خيابان‌هاي يك طرفه، عبور ممنوع، چرا‌غهاي سبز و زرد و قرمز و چشمك زن و شماره بنداز. گردش‌هاي ناگهاني چپ و راست بدون زدن چراغ راهنما، رانندگي هم با اتومبيل و هم با سخن سخت است. حالا اگر راننده‌اي هم ترسو باشد و هم ناشي بنشيند پشت سخن و بخواهد گاز بدهد، از لابه‌لاي سخن‌ها مثل موشي بخزد و راه برود، ديگر واويلا، فرض كنيد اين جور راننده‌اي سخني هم داشته باشد فرسوده، از رده خارج، با لاستيك‌هاي صاف و ناجور و موتور‌ي كه به روغن سوزي افتاده و دود كند، چگونه مي‌تواند بنده خدايي را سوار سخن كند و تا سر چهار راه برساند.

حالا من آن راننده ناشي و بي دست و پا با اين جور سخني و آن جور اوضاع و احوال خيابان‌ها مي‌خواهم تر و فرز عزيزي را ببرم سر چهارراه زندگي. عزيز را از زير آينه و قرآن رد كرده‌اند و داده‌اند دست من تا بر سخن‌ام سوار كنم. اولين كاري كه بايد بكنم، اين است كه يواشكي به چپ و راست نگاهي بيندازم و از زير زمين فكرم در بيايم. حواسم را جمع مي‌كنم تا به كسي و چيزي نزنم. اگر زدم سخن كسي را غر كردم يا سخن خودم غر شد، گرفتاري‌هاي بعدي دارد. بيمه و جريمه و صافكار و گلگيرساز و نقاشي سخن، روزگارم را سياه مي‌كنند.

بسيار خب، عزيز را سوار سخن كرده‌ام و با احتياط آمده‌ام توي خيابان. دستپاچه و خجالت زده‌ام، سخن ‌ام خوب نمي‌رود. خودم هم كلاچ را جاي ترمز و ترمز را به جاي گاز مي‌گيرم.

هي به چهره‌ي جذاب و خدادادي‌اش نگاه مي‌كنم و ازش عذر مي‌خواهم، لبخندي مي‌زند، چاره‌اي ندارد. حالا كه سوار اين جور سخني با چنين راننده‌اي شده، بايد بسازد. دلهره‌اي را در چشم هايش مي‌بينيم، لابد مي‌گويد «خدايا اين كجاوه چه جور مي‌خواهد مرا ببرد» ياد سال‌ها و روزهاي مي‌افتم كه مرتب مي‌ديديمش، در تلويزيون و توي روزنامه‌ها با حرف‌هايش دلخوش مي‌شديم و هر كس آينده روشن و آرزوهايش را در كلامش مي‌ديد. هر صبح كه نان تازه مي‌خريديم، اگر گوشه نان سوخته بود و يا خمير بود غر مي‌زديم كه اين چه مملكتي است، به دل نمي‌گرفت. قهر نمي‌كرد. بچه‌ها به عبا و قبايش آويزان مي‌شدند. جوان‌ها از سر و كولش بالا مي‌رفتند، لبخند مي‌زد. كيف مي‌كرد. بيشتر شب‌ها قصه‌هاي قشنگي از خانه باستاني مان ‌مي‌گفت. از رنج‌ها و دردهاي باستاني كه دارو و درمان باستاني داشت و دارد.

بچه كوير بود. صبوري را از كويري آموخته بود و مي‌دانست در ميان تپه‌هاي شني بوته‌ها و درخت‌هاي گزي است كه جان‌سخت‌اند و سبزند و سايه‌دارند. به آنها دلخوش بود و به پرنده‌هايي كه بر آن درخت‌ها مي‌نشستند و تا دوردست‌ها با نگاهشان پرواز مي‌كردند. چقدر از خوبي‌ها تعريف مي‌كرد. چقدر ارشادمان كرد كه مقاوم و صبور باشيم. از ارشاد و فرهنگ سازي دمي غافل نبود. از ارشادي‌هاي قديم بود. بعد كه سرش شلوغ شد، دوستانش ارشادمان كردند. ما كه گروهي بوديم و به ارشاد فكر مي‌كرديم و به ارشاد عادت كرده ‌بوديم، هر كدام مان سازي مي‌زديم و سازمان را نشان نمي‌دادند. بعضي‌مان ارشاد شده به دنيا آمده بوديم و مشكلي نداشتيم. بعضي‌هامان مي‌بايست هر روز ارشاد شويم، عين دياليزي‌ها، اگر ارشاد نمي‌شديم، حالمان بد بود و يادمان مي‌رفت كه همين ديروز ارشاد شده‌ايم. بعضي‌مان بدارشاد بوديم. بدارشاد بودن چيزي است مثل بدقلق بودن و بابت اين بدقلقي كلي پز مي‌داديم. خلاصه همه جور هنرمندي بوديم. او و دوستانش با هيچ كدام‌مان سر لج نداشتند. چه پر تحمل بود اين بچه كوير. به هر كس سهم ارشاد خويش را مي‌داد و خودي و نخودي را نمي‌شناخت. البته تا آنجا كه مي‌شد حرف همديگر را مي‌فهميديم.

با نگاه مي‌فهميديم كه چه بگوييم و چه جور بگوييم تا هر دو راضي و راحت باشيم.

از بس تو اين جور فكرها هستم، حواسم به راننده سخن نيست. گاهي به جاي گاز دادن ترمز مي‌كنم و گاهي هم به جاي ترمز گاز مي‌دهم. پشت سري‌ها و بغل‌دستي‌ها حرص مي‌خورند كه اين ديگر چه جور سخن راني است. چهره مهربان و لبخند شيرين مسافر عزيز را نگاه مي‌كنم و خاطرات گذشته را مرور مي‌كنم. يادم مي‌رود كه خيابان را عوضي آمده‌ام. زده‌ام به ورود ممنوع. مسافر مهربان باز لبخند مي‌زند و با ته لهجه شهرستاني مي‌گويد: «عيبي ندارد، علامت بده، چراغ بزن و با احتياط برگرد. مواظب باش آن‌ها كه تندروند بهت نزنند». با احتياط دور مي‌زنم و برمي‌گردم و مي‌گويم «ببخشيد سؤالي داشتم شما آدم مهمي هستي، چرا مهم بودنتان را به رخم نمي‌كشيد؟ چرا اوقاتتان تلخ نمي‌شود از اينهمه اشتباه و بي‌دست و پايي؟» داشتم حرف مي‌زدم و حواسم نبود و نزديك بود بزنم به كسي كه راهنما نزده بود و داشت مي‌پيچيد به چپ. طرف داد كشيد «اوهوي چه خبرت است. رانندگي بلد نيستي پشت سخن ننشين. چرا اين قدر قيقاج و ويراژ مي‌دهي؟ سخن‌ات دارد دود مي‌كند، بايد بروي معاينه فني». رسيده بودم به ميداني كه هزار راه ازش مي‌گذشت و به «ميدان چه كنم» معروف بود. گيج شده بودم. نمي‌دانستم از كدام طرف بروم كه هم مسافر نازنين‌ام به جايي برسد و هم خودم خلاص شوم.

مسافر دست زد روي داشبورد سخن‌ام و گفت: «نگه‌دار، پياده مي‌شوم. خودم مي‌دانم از كدام راه بروم». زير تابلوي توقف ممنوع نگه داشتم. پياده شد. اشاره كردم به ميدان و گفتم: شما كار مهمي كرديد. مجسمه‌هاي تبختر و تكبر كه از سالهاي دور در ميان ميدان‌هاي اين خانه باستاني بود، شكستيد و اين كار كوچكي نبود.

داشتم بلبل‌زباني مي‌كردم كه مسافر عزيز اشاره كرد با تابلوي توقف ممنوع و گفت: «نه، ايست، برو» راه افتادم، برايش دست تكان دادم، باز هم لبخند زد. يادم افتاد كه پشت سرش كاسه‌اي آب ريخته بوديم و شعر خوانده بوديم.

كسي كه با كسي دل داد و دل بست 

 به آسوني نمي‌تونه كشه دست

اگر آمد و شد را ره ببندد

همون راه محبت كه توان بست

 

نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |

تنفیذ حکم  

صبح که بیدار می شوی از روی خورشید خجالت می کشی دلت می خواهد امروز اصلا از راه نمیرسید ـ شاید به همین خاطر بود  که امروز دیرتر از همیشه بیدار شدم و سر کار آمدم ـ امروز می توانست روز خوبی باشد اما حیف که باید بگوییم خداحافظ آقای رییس جمهور.

اصلا دلت نمی خواهد تلویزیون را روشن کنی یا پیچ رادیو را بچرخانی و از خبری باخبر شوی درون تاکسی که مینشینی از راننده میخواهی رادیو را خاموش کند به محل کارت که میرسی همه با تعنه به هم تبریک می گویند اما تو دوست داری امروز نباشد امروز را در زندگیت تجربه نکنی یاد ۸ سالی می افتی که با تو بود و نبود از او گله داری اما با خودت می گویی امروز روز گله و گله مندی نیست پیش خودت فکر میکنی الا او چه کار میکند الا به چه فکر می کند و هزاران سووال دیگر در ذهنت نقش میبندد سایت ها را که چک می کنی پر از عکس هایی است غم رفتن مردی از تبار کوه آن را چند برابر میکند چشم که باز میکنی میبینی تو مانده ای و روزهایی که بدون او خواهد گذشت و تو تنها امروز با خجالت از روی خورشید صبح به او سلام می کنی و می گویی خداحافظ آقای خاتمی.

همین و دیگر هیچ ...

نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |

آخرین بوسه  

کاروانی که بود بدرقه اش لطف خدا

به تجمل بنشیند به جلالت برود

امروز آخرین روزی است که می توان نوشت رییس جمهور محمد خاتمی.امروز که خورشید برود پشت قله ها خواب آرامی نخواهد داشت شاید اصلا حوصله نداشته باشد که فردا دوباره از پشت کوهها آرام آرام سرک بکشد و نورش را بی دریغ بپاشد روی شهری که آسمانش همیشه دود گرفته و سیاه است و ترافیکش سرسام آور. شهری که نمی توان درون آن آرام و بی صدا زیست و برای خود بود . امشب ماه که در بیاید شاید اصلا دوست نداشته باشد که از پشت ابرها بیرون بیاید شاید تصمیم بگیر هیچ کدام از ستاره هایش را نشانمان ندهد و بگذارد درون گنجه ای برای خودش و تنهایی هایش.

شاید اگر تهران چاهی داشت می شد امشب سر را درون آن برد آرام برای خود گریست و با ماهی که گاهی از پشت ابرها سرک می کشد و نورش را درون چاه می ریزد حرفی زد . شاید اگر تهران رودی داشت که درونش ماهی عشق نوری بود می شد یکی از ماهی ها را گرفت و آرزویی کرد تا شاید برآورده شود.

فردا که بیاید معلوم نیست اصلا این شهر چه شکل و شمایلی داشته باشد فردا هر جا که ببینیمش فقط می توانیم بگوییم آقای خاتمی بی هیچ پیشوند و پسوندی.فردا که بیاید...

روی ماه خورشید را می بوسیم و به خدا می سپاریمش  

نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |

خداحافظ آقای رییس جمهور  

این عکس گویای تمام مراسمی است که از ساعت ۵ و ۳۰ دقیقه دیروز تا ساعت ۲۱ و ۰۵ دقیقه شب ادامه داشت

نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |

دلم برايت تنگ مي شود  

جاده ها با خاطره

 قدم هاي تو بيدار مي مانند

 كه روز را پيشباز مي رفتي ،

 هر چند

             سپيده

                     تو را

از آن پيشتر دميد

 كه خروسان

 بانگ سحر كنند.

 فردا هم روز خوبي خواهد بود و هم بعد ، فردا مي رويم تا آخرين وداع را با مردي داشته باشيم كه هرچند به زعم بسياري در 4 ساله دوم رياست جمهوري نتوانست كاري كند اما با اين وجود در اين 8 سال فضايي را پيش روي ما ـ حداقل قشر روزنامه نگار ـ گشود كه با جرات مي توان گفت نمي توان از آن چشم پوشي كرد فردا مي رويم تا در سالن وزارت كشور ـ جايي كه سخنراني هاي بسياري به خود ديده و مهمترين آن كنسرت شجريان بعد از زلزله بم بود ـ؛ با خاتمي وداع كنيم ، لحظه خوبي نخواهد بود اما فكر مي كنم در اين 8 سال آنقدر روزهاي خوب با او داشته باشيم كه به توانيم لحظه رفتنش غمگين شويم و بگوييم آقاي خاتمي دلم برايت تنگ مي شود.

نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |

یک کشف تازه  

این روزها کشف تازه ای کردم که می توونه به تحلیل حسی که دو ماهه کسالت آور و خسته کننده لابه لای روزها آمده ورفته کمک کنه.

 حیف که نمی توونم چیزی در مورد اون بنویسم. فقط اینکه مثل همیشه فضولی کار دستم داد حالا در روزهایی به سر می برم که نمی دونم باید بگم خوبه یا بد شاید باید منتظر شد و دید که گذر زمان در عبور از این خیابونی که تازه پیدا شده چه اتفاقاتی رو پیش روم خواهد گذاشت. حالا در گیر حسی هستم که به جرات می تونم بگم لذت بخش نیست اما باید تجربه کرد فرضیه ساخت و با آزمون و خطا به نتیجه رسید پای تاوان ضربه های این آزمون و خطا ایستاد .

اما به قول دوستی كه چي ؟؟؟!!!

حالا.....

نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |

... 

گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود
نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |

رییس جمهور منتخب در شورا  

رییس جمهور منتخب امروز در شورای شهر حضور به هم رساندند . احمدی نژاد که پیش از این در تمام جلسات شرکت می کرد امروز برای اولین بار بعد از مشخص شدن نتیجه انتخابات در جلسه شورای شهر شرکت کرد.

اوضاع دیدنی بود ما که پیش از این به بگیر و ببند های زمان ورود خاتمی به محلی خرده می گرفتیم از تکرار این اتفاق در مورد رییس جمهور منتخب که پیش از این در تمام دیدارهای مردمی به راحتی حاضر می شد برای ورود به جلسه تمام تدابیر امنیتی دوچندان از زمان حضور خاتمی در جایی بود نکته جالب توجه جلوگیری از ورود هر گونه شی به داخل سالن جلسه بود به طوری که خبرنگاران برای پوشش خبری این موضوع کیف و تمام وسایل خود را در روابط عمومی گذاشته و تنها با چند برگه و یک خودکار اجازه ورود به جلسه را داشتند تا پیش از بر گزاری جلسه زمزمه های برگزاری غیر علنی جلسه ـ بدون حضور مستمع و خبرنگار ـ در روابط عمومی بود که منتفی شد .

من برای حضور در جلسه نرفته بودم اما برای اینکه بدونید چه اتفاق و بحث هایی در این جلسه انجام شده اخبار سهیلا فلاح را در سایت  فارس  بخونید.

نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |

حال خوبی ندارم  

حال خوبي ندارم

مثل خود بي قرارم

مثل چوبي غريبه

روي موجي سوارم خرابم

 خراب ، اونقدر داغون كه حتي رمقي براي نوشتن ندارم نمي دونم چه مرگم شده اما .... ميشه ربطش داد به برنامه بعد از ظهر نمايشگاه عكس انتهاي كوچه اعتياد توو رو دروايسي شهردار منطقه 12 موندم و مجبور شدم كه برم اما مگه من اولين باره كه همچين عكس هايي مي بينم ؟ ! من كه رفتم و كنار همونايي كه عكسشون روي ديوار بود نشستم، توو خونه يكيشون رفتم و با هم چايي خورديم و حالا ... حال خوبي ندارم

شب موقعه برگشتن به خونه مدام موزايك هاي كف خيابون رو نگاه مي كردم مثل يه ماشين براي اينكه به آدم رو به رويي نخورم گاهي سرم رو بالا مي آوردم و تنم رو كج مي كردم بيشتر اوقات هم از لاي آدمهايي كه شاد بودن و خريد مي كردن لايي مي كشيدم قانون رو زير پا مي گذاشتم و مي رفتم توو خيابون تا از هجوم آدمها در امان باشم ، چرا نمي تونم مثل گذشته ها دوست شون داشته باشم به اونها لبخند بزنم، از اون لبخندهايي كه پر از عشقه نه يه ماسك مصنوعي .

حال خوبي ندارم

حتي بوسه مامان موقعه ورود هم حال خوشي بهم نداد بعد از شام هم هر چي خورده بودم بالا آوردم چقدر دلم مي خواست اين حال خراب با اين حالت تهوع بيرون ميريخت اما... خدا مي دونه چقدر پياده راه اومدم پينك فلويد گوش دادم و شاعرانه هاشو زمزمه كردم از رضا ـ پسر گل فروش ميدون رسالت ـ خواستم گل بخرم با هم گپي بزنيم اما نبود و من چقدر دلم گرفت. موقع اومدن همش سنگفرش هاي خيابون رو نگاه مي كردم گاهي پيك فلويد و گاهي مدونا توو گوشم زمزمه مي كردن و من حتي لحظه اي به آسمون نگاه نكردم به خورشيد خانومي كه هر روز با هم خداحافظي مي كرديم با اون لپاي قرمز و تب كردش هم نگاه نكردم سرمو انداختم پايين اومد خوونه مامان منو بوسيد و من خزيدم زير ملحفه تخت و بعد هم هق هق گريه

حال خوبي ندارم

انگار يكي تووي دلم رخت مي شوره و آرامش دو روزه از من دور شده راستي چرا؟ ! فردا بايد برم دادگاه و تووي اين هاگيرواگير اين هم شده يه عذاب بزرگ تو مي دوني خدايا چرا حال خوبي ندارم ؟ دلواپسم و ... حال خوبي ندارم

حال خوبي ندارم

حال خوبي ندارم

نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |

دچار باید شد  

دچار یعنی عاشق

و فکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک

دچار آبی دریای بیکران باشد

دیروز رفتم سینما " ماهی ها عاشق می شوند" دچار دریایی شدم که در فیلم جریان داشت. اینکه سینمایی ها می گن انتخاب بازیگر در بیان موضوع تاثیر زیادی داره درسته اما قصه باید درست باشه و توو روال خودش بچرخه می خوام بگم داستان این فیلم و نوع بیان اون طوری بود که حتی لحظه ای در بیان دچار سکته نشده بود مثل یه دریا بالا و پایین شدن خودشو داشت نه تنها با بازی گر بازی می کرد که حتی تماشاچی رو هم بازی می داد خیلی خوب بود و به اعتقاد من به دوباره دیدنش می ارزه

"رویا نونهالی" در کنار کسی که بازی "خانه ای روی آب " رو تووی کارنامه کاری خودش داره بی نظیر بود با چشمهایی که انتظار ۲۲ ساله به همراه خشونت زنانه در اون موج می زد .

" گلشیفته " مثل همیشه خودش بود این دختر در همه قصه ها انگار تیکه ای از خودشو رو روو می کنه بدون اینکه بخواد تظاهری در انتظار از جنس مادرش در اون حضور داشته باشه تقلا و تلاشش برای اینکه نخواد به سرنوشت مادرش دچار بشه.

 

نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |

پله های انسانی  

یاد من باشد کاری نکنم که به کسی بر بخورد

یاد من باشد تنها هستم تنها

آدمها به خودشون اجازه میدن هر کاری بکنن هر کاری از پرت کردن گلهای یه پسر بچه تووی حوض وسط میدون تا زندانی کردن یه آدم به جرم حرف زدن بریدن درختا له کردن چمنها و حتی خورد کردن آدمهای دیگه و پله ترقی کردن آنها . حالا فرقی هم نمی کنه که طرف مقابل چه کسی باشه . دوست پدر مادر و یا حتی آدمی که مدعی بوده در تمام عمر دوستت داشته و خوبی تو رو می خواسته .

می خوام بگم تو چه دنیای کشکی زندگی می کنیم دیروز من به خاطر دیدن یه همچین صحنه ای مثل یه بمب آمادیه انفجار بودم .

نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |