|
امروز مجلس به نظر روز سختی رو گذرونده نمایندگان مفخم در یک اقدام ضربتی امروز اعضای جدید کابینه را مورد کنکاش قرار دادند از اونجایی که در روزنامه ما امکانات اولیه ارتباطات ـ رادیو و تلویزیون "ـ وجود نداره تنها اخبار برخی سایت ها رو از طریق ابزار مدرن ارتباطات ـ اینترنت ـ دیدم اما چندان جذاب نبود چون همه چیز کاملا مشخص است. اما در اين گيرودار گويا نيوز در مورد وضعيت گنجي ديدني است .
بر اساس اعلام برخي منابع اعضاي پيشنهادي كابينه :
وزارت نيرو: پرويز فتاح وزارت جهاد كشاورزي: اسكندري وزارت آموزش و پرورش: علي اكبر اشعري وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي: حسين صفار هرندي وزارت كشور: مصطفي پورمحمدي وزارت اطلاعات: محسني اژهاي وزارت تعاون: عبدالرضا مصري وزارت صنايع: طهماسبي وزارت راه: رحمتي وزارت مسكن: سعيدي كيا وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشكي: لنكراني وزارت دفاع: نجار وزارت اقتصاد: دانش جعفري وزارت نفت: سعيد لو وزارت رفاه: سيد ممهدي هاشمي وزارت ارتباطات: سليماني وزارت دادگستري: كريمي راد وزارت علوم: زاهدي وزارت كار: جهرمي وزارت خارجه: متكي وزارت بازرگاني: پوركاظمي
پرونده هسته ای ایران چند روزی ایست که روی میز سه کشور اروپایی و حکام جابه جا می شود در نهایت دیروز شورای حکم با بیانیه سه کشور اروپایی موافقت کرد و حکم تعلیق فعالیت های هسته ای در ایران شد با این وجود مقاقمات ایرانی گفته اند نه تنها فعالیت اصفهان را متوقف نمی کنند بلکه نیروگاه دوم را نیز راه اندازی می کنند امیدوارم بتوانیم از حقوق جهانی خود برخوردار شویم .
یکی از دوستام که دانشجوی مهندسی شیمی نساجی دانشگاه امیر کبیره وداره تو بخش آمار پروژه های تحلیل محتوا کمکم می کنه اصرار داشت که حتما براش کارت جور کنم تا اونم بتونه برای دیدن جشنواره مطبوعات بیاد تالار وحدت -دریغ از اینکه مراسم های مطبوعاتی این روزها آنقدر کم شرکت کننده هستن که تقریبا حضور عموم علاقمندان هم هیچ وقت نمی تونه صندلی های در نظر گرفته شده رو پر کنه - وقتی وارد تالار وحدت می شیم می فهمه که کارت دعوت و... وجود نداره که اون به خاطرش این همه اصرار می کرد.
کلیپ جشنواره تنها تصاویری است از داورن جشنواره که دور یک میز نشستن و دارن حرف می زنن یا احیانا میوه می خورن. دوستم می پرسه: یعنی تو این همه اتفاق مطبوعاتی شماها دیگه اتفاق یا مساله به غیر از حرف زدن این چند نفر در عرصه مطبوعات وجود نداره که کلیپ جشنوارتون اینجوری خسته کننده نشه؟ بعد از سخنرانی خانم مفیدی هنوز صندلی های خالی در سالن پایینی تالار وحدت وجود داره تا همکارانی که دیر رسیدن اونجا بنشینن و مجبور نباشن برن طبقات بالایی تالار. مزروعی که سخنرانی خودشو شروع می کنه اول میگه که نمی خواد زیاد حرف بزنه چون در مورد حرف های سالهای گذشته همیشه سو تفاهم پیش اومده اما بعد از خوندن خطبه ای از نهح البلاغه چونش گرم میشه حکم توقیف روزنامه اقبال رو می خونه دوباره اونو شاهکار قوه قضاییه اعلام می کنه و اونچه که لازم میدونه رو به قوه قضاییه می پرونه. بعد هم لوح مسجد جامعی رو از میان هدایا برمی داره و خودش همینجوری اونو اهدا می کنه به وزیر ارشاد. مزوعی میگه که الان در فصل زمستان مطبوعات ایران هستیم. ( شمس الواعظین کنار ما نشسته. در مورد مزوعی ازش می پرسیم و کارایی که می کنه. شمس می گه من آقای مزروعی رو اصلا روزنامه نگار نمی دونم اینها یاداشت نویسای مطبوعاته ". می پرسیم آخه پس چرا میشه رییس انجمن صنفی ما؟ میگه :" خوب خودتون بهشون رای میدین." در مورد بچه های خبرگزاریها و مشکلاتشون برای عضویت در انجمن بحث می کنیم. می گه "اونها هم می تونن عضو انجمن بشن . من حتی معتقدم خبرنگاران رادیو وتلویزیون هم باید در این صنف باشن. اما یه مشکل اساسنامه ای هست که باید اصلاح بشه ". می گم:" ای آقا 5 سال پیش که ما ایسنا بودیم خانم رستگار هم همین حرفارو میزد. بعد هم دکتر فاتح با همین آقای مزوعی تماس گرفته بود .اونم گفته بود که بچه های انجمن تعداد خوشون زیاذ الان بخواییم خبرنگارای خبرگزاریها رو هم بیاریم تو انجمن جمع و جور کردنش سخت می شه"- همه جملات نقل به مضمون است چون قضیه مربوط به سال 1379 مشه واحتمالا سرکار خانم معصومه محمدپور از همکاران محترم ایسنا کل قضیه رو با جزییات بیشتر به یاد داره". جشنواره با سخنان وزیر ارشاد و به تعبیر دوست پلی تکنیک یم حرف های تکراری و به تعبیر برخی دوستان مطبوعاتی فرصتی برای استراحت- چرت زدن در سالن- ادامه پیدا می کنه . وزیر مدام به آمار استناد می کنه و ما به یاد آمارهای ارائه شده توسط خاتمی و آمارهای برادر بزرگتر در 1984 جرج ارول درباره شکلات می افتیم. جوایز اهدا میشود. مرضیه هم جایزه می گیرد. بعضی بچه های روزنامه های دیگر شاکی هستند. جشنواره را می گویند:" جشنواره داخلی برگزیدگان شرق". اما هر سال از این حرف ها هست. یکی از بچه های شرقی به اون یکی که از همشهری آمده می گویید: " ناراحت نباشید سال بعد همه جوایز برای همشهری کیهان و ایران است. ما امسال سال آخرمون بود." پایان مراسم اما ناگواره. گریه های معصومه شفیعی همسر گنجی در خواست کمک او از روزنامه نگاران. خارج از سالن هم سحر خیز با مزوعی دعوایش می شود که چرا با وجود دو یاداشت درخواست وقت سخنرانی برای شفیعی او با این در خواست موافقت نکرده؟ و مزروعی می گویید که این برنامه مراسمی بوده برای انجمن صنفی نه اکبر گنجی. دوستم میپرسه: اگر اینجور بود پس چرا خود مزروعی فقط نامه توقیف اقبال رو خوند و اینهمه به قوه قضاییه راجع به اون تیکه انداخت؟ راجع به جوایز و داوری ها و بیانیه چیزی نمی دونم که بنویسم. بعضی ها شاکی بودن. بعضیها بی تفاوت برخی هم راضی. نتیجه: خدایی من اشتباه کردم دیگه دوستای غیر مطبوعاتی رو که از فضای مطبوعات خبر ندارن نمییارم تو همچین جاهایی. نوشته شده توسط آيدين جهانبخش
۱ـ "جشنواره خبرنگاران شرق و چند روزنامه نگار دیگر" این اسمی بود که بیشتر بچه ها روزنامه نگار برای جشنواره مطبوعات انتخاب کرده بودند . از سالن خلوت و سوت و کور تالار وحدت که بیرون آمدیدیم بیش از آنکه خوشحال از پایان روزی باشیم که به ما اختصاص دارد بچه ها از نوع داوری و رسیدگی به شکایات ناراضی بودند و با زبان بی زبانی می گفتند این چه جور رکن چهارم دموکراسی است که تمامش ادا و ادعای دموکراسی است نمونه بارز آن هم در رسیدگی به شکایاتی بود که بعد از اعلام نتایج انجام شد. تا آنجا که برای رسیدگی به این شکایت ها نیز کاملا گزینشی برخورد شد به عنوان مثال شیده لالمی که به گفته روزنامه شرق از ایرانشهر ـ حالا این که نامبرده کی در روزنامه ایرانشهر مطلب داشته بماند ـ در این جشنواره شرکت کرده بود کمتر از ۲۴ ساعت قبل از برگزاری جشنواره به عنوان نفر اول جایگزین مهدیه مصطفایی شد و به طور مشترک با شهرام فرهنگی رتبه اول را کسب کرد در حالی که تا قبل از آن ـ درست تا ساعت۶ بعد از ظهر روز یکشنبه ـ شهرام فرهنگی با حسین خانی مشترکا در رتبه دوم قرار داشتند و مهدیه مصطفایی نفر اول بود حالا این وسط پیدا کنید پرتغال فروش را.
۲ ـ حضور زن گنجی را نیز در این ضیافت شاهانه نمی توان نادیده انگاشت که این بار نیز بدون هیچ جوابی از بین هم مسلکان همسرش به تنهایی چندین ساله خانواده خود پناه برد بدون آنکه انجمن مثلا صنفی روزنامه نگاران بتواند جوابی برای فریاد ها و گریه های او از هجوم به خانه و خانواده اش داشته باشد . می ماند یکی دونکته و عکس که متعاقبا ارسال خواهد شد.
امروز مراسم سوگند رییس جمهور جدید در مجلس شورای اسلامی برگزار شد جدایی ازاین که متروی بهارستان تا ساعت ۱۴ امروز برای حضور آقایان در این جلسه تعطیل بود نکته قابل توجه جو نگران کننده ای است که در میان روزنامه نگاران ایجاد شده است تمام این حرف ها بماند تا روزهایی که با عملکرد ایشان روبرو خواهیم شد.
روز برگزاری مراسم " سلام خاتمی " هوشنگ مرادی کرمانی متنی را خواند که به حق ثابت کرد نویسنده برجسته ای است دنبال فرصتی بودم تا این نوشته را روی وبم بگذارم و چه روزی بهتر از امروز که رییس جمهور جدید قسم یاد می کند به تمام ارزش ها سخن رانی و اتومبیل رانی «سخنراني» و «اتومبيلراني» شباهت عجيبي به هم دارند. هم مهارت ميخواهند و هم شجاعت. آن هم در اين آمد و شدها و ترافيك سنگين، با اين خيابانهاي در دست تعمير و تغيير، خيابانهاي يك طرفه، عبور ممنوع، چراغهاي سبز و زرد و قرمز و چشمك زن و شماره بنداز. گردشهاي ناگهاني چپ و راست بدون زدن چراغ راهنما، رانندگي هم با اتومبيل و هم با سخن سخت است. حالا اگر رانندهاي هم ترسو باشد و هم ناشي بنشيند پشت سخن و بخواهد گاز بدهد، از لابهلاي سخنها مثل موشي بخزد و راه برود، ديگر واويلا، فرض كنيد اين جور رانندهاي سخني هم داشته باشد فرسوده، از رده خارج، با لاستيكهاي صاف و ناجور و موتوري كه به روغن سوزي افتاده و دود كند، چگونه ميتواند بنده خدايي را سوار سخن كند و تا سر چهار راه برساند. حالا من آن راننده ناشي و بي دست و پا با اين جور سخني و آن جور اوضاع و احوال خيابانها ميخواهم تر و فرز عزيزي را ببرم سر چهارراه زندگي. عزيز را از زير آينه و قرآن رد كردهاند و دادهاند دست من تا بر سخنام سوار كنم. اولين كاري كه بايد بكنم، اين است كه يواشكي به چپ و راست نگاهي بيندازم و از زير زمين فكرم در بيايم. حواسم را جمع ميكنم تا به كسي و چيزي نزنم. اگر زدم سخن كسي را غر كردم يا سخن خودم غر شد، گرفتاريهاي بعدي دارد. بيمه و جريمه و صافكار و گلگيرساز و نقاشي سخن، روزگارم را سياه ميكنند. بسيار خب، عزيز را سوار سخن كردهام و با احتياط آمدهام توي خيابان. دستپاچه و خجالت زدهام، سخن ام خوب نميرود. خودم هم كلاچ را جاي ترمز و ترمز را به جاي گاز ميگيرم. هي به چهرهي جذاب و خدادادياش نگاه ميكنم و ازش عذر ميخواهم، لبخندي ميزند، چارهاي ندارد. حالا كه سوار اين جور سخني با چنين رانندهاي شده، بايد بسازد. دلهرهاي را در چشم هايش ميبينيم، لابد ميگويد «خدايا اين كجاوه چه جور ميخواهد مرا ببرد» ياد سالها و روزهاي ميافتم كه مرتب ميديديمش، در تلويزيون و توي روزنامهها با حرفهايش دلخوش ميشديم و هر كس آينده روشن و آرزوهايش را در كلامش ميديد. هر صبح كه نان تازه ميخريديم، اگر گوشه نان سوخته بود و يا خمير بود غر ميزديم كه اين چه مملكتي است، به دل نميگرفت. قهر نميكرد. بچهها به عبا و قبايش آويزان ميشدند. جوانها از سر و كولش بالا ميرفتند، لبخند ميزد. كيف ميكرد. بيشتر شبها قصههاي قشنگي از خانه باستاني مان ميگفت. از رنجها و دردهاي باستاني كه دارو و درمان باستاني داشت و دارد. بچه كوير بود. صبوري را از كويري آموخته بود و ميدانست در ميان تپههاي شني بوتهها و درختهاي گزي است كه جانسختاند و سبزند و سايهدارند. به آنها دلخوش بود و به پرندههايي كه بر آن درختها مينشستند و تا دوردستها با نگاهشان پرواز ميكردند. چقدر از خوبيها تعريف ميكرد. چقدر ارشادمان كرد كه مقاوم و صبور باشيم. از ارشاد و فرهنگ سازي دمي غافل نبود. از ارشاديهاي قديم بود. بعد كه سرش شلوغ شد، دوستانش ارشادمان كردند. ما كه گروهي بوديم و به ارشاد فكر ميكرديم و به ارشاد عادت كرده بوديم، هر كدام مان سازي ميزديم و سازمان را نشان نميدادند. بعضيمان ارشاد شده به دنيا آمده بوديم و مشكلي نداشتيم. بعضيهامان ميبايست هر روز ارشاد شويم، عين دياليزيها، اگر ارشاد نميشديم، حالمان بد بود و يادمان ميرفت كه همين ديروز ارشاد شدهايم. بعضيمان بدارشاد بوديم. بدارشاد بودن چيزي است مثل بدقلق بودن و بابت اين بدقلقي كلي پز ميداديم. خلاصه همه جور هنرمندي بوديم. او و دوستانش با هيچ كداممان سر لج نداشتند. چه پر تحمل بود اين بچه كوير. به هر كس سهم ارشاد خويش را ميداد و خودي و نخودي را نميشناخت. البته تا آنجا كه ميشد حرف همديگر را ميفهميديم. با نگاه ميفهميديم كه چه بگوييم و چه جور بگوييم تا هر دو راضي و راحت باشيم. از بس تو اين جور فكرها هستم، حواسم به راننده سخن نيست. گاهي به جاي گاز دادن ترمز ميكنم و گاهي هم به جاي ترمز گاز ميدهم. پشت سريها و بغلدستيها حرص ميخورند كه اين ديگر چه جور سخن راني است. چهره مهربان و لبخند شيرين مسافر عزيز را نگاه ميكنم و خاطرات گذشته را مرور ميكنم. يادم ميرود كه خيابان را عوضي آمدهام. زدهام به ورود ممنوع. مسافر مهربان باز لبخند ميزند و با ته لهجه شهرستاني ميگويد: «عيبي ندارد، علامت بده، چراغ بزن و با احتياط برگرد. مواظب باش آنها كه تندروند بهت نزنند». با احتياط دور ميزنم و برميگردم و ميگويم «ببخشيد سؤالي داشتم شما آدم مهمي هستي، چرا مهم بودنتان را به رخم نميكشيد؟ چرا اوقاتتان تلخ نميشود از اينهمه اشتباه و بيدست و پايي؟» داشتم حرف ميزدم و حواسم نبود و نزديك بود بزنم به كسي كه راهنما نزده بود و داشت ميپيچيد به چپ. طرف داد كشيد «اوهوي چه خبرت است. رانندگي بلد نيستي پشت سخن ننشين. چرا اين قدر قيقاج و ويراژ ميدهي؟ سخنات دارد دود ميكند، بايد بروي معاينه فني». رسيده بودم به ميداني كه هزار راه ازش ميگذشت و به «ميدان چه كنم» معروف بود. گيج شده بودم. نميدانستم از كدام طرف بروم كه هم مسافر نازنينام به جايي برسد و هم خودم خلاص شوم. مسافر دست زد روي داشبورد سخنام و گفت: «نگهدار، پياده ميشوم. خودم ميدانم از كدام راه بروم». زير تابلوي توقف ممنوع نگه داشتم. پياده شد. اشاره كردم به ميدان و گفتم: شما كار مهمي كرديد. مجسمههاي تبختر و تكبر كه از سالهاي دور در ميان ميدانهاي اين خانه باستاني بود، شكستيد و اين كار كوچكي نبود. داشتم بلبلزباني ميكردم كه مسافر عزيز اشاره كرد با تابلوي توقف ممنوع و گفت: «نه، ايست، برو» راه افتادم، برايش دست تكان دادم، باز هم لبخند زد. يادم افتاد كه پشت سرش كاسهاي آب ريخته بوديم و شعر خوانده بوديم. كسي كه با كسي دل داد و دل بست به آسوني نميتونه كشه دست اگر آمد و شد را ره ببندد همون راه محبت كه توان بست
کاروانی که بود بدرقه اش لطف خدا به تجمل بنشیند به جلالت برود امروز آخرین روزی است که می توان نوشت رییس جمهور محمد خاتمی.امروز که خورشید برود پشت قله ها خواب آرامی نخواهد داشت شاید اصلا حوصله نداشته باشد که فردا دوباره از پشت کوهها آرام آرام سرک بکشد و نورش را بی دریغ بپاشد روی شهری که آسمانش همیشه دود گرفته و سیاه است و ترافیکش سرسام آور. شهری که نمی توان درون آن آرام و بی صدا زیست و برای خود بود . امشب ماه که در بیاید شاید اصلا دوست نداشته باشد که از پشت ابرها بیرون بیاید شاید تصمیم بگیر هیچ کدام از ستاره هایش را نشانمان ندهد و بگذارد درون گنجه ای برای خودش و تنهایی هایش. شاید اگر تهران چاهی داشت می شد امشب سر را درون آن برد آرام برای خود گریست و با ماهی که گاهی از پشت ابرها سرک می کشد و نورش را درون چاه می ریزد حرفی زد . شاید اگر تهران رودی داشت که درونش ماهی عشق نوری بود می شد یکی از ماهی ها را گرفت و آرزویی کرد تا شاید برآورده شود. فردا که بیاید معلوم نیست اصلا این شهر چه شکل و شمایلی داشته باشد فردا هر جا که ببینیمش فقط می توانیم بگوییم آقای خاتمی بی هیچ پیشوند و پسوندی.فردا که بیاید... روی ماه خورشید را می بوسیم و به خدا می سپاریمش |
About
من آزاده بهشتي، گزارشگر شهري روزنامه همشهري با مهدی فارغ از زندگي مشترک علاقه ها و دغدغههايمان را در اين جا در این فضای مجازی مينويسیم شما هم لطفا ... همه تعارفات معمول را بگذاريد كنار و هر وقت به اين جا سري زديد هر چه دل تنگتان خواست، بگوييد Archivesآبان 1388تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 اردیبهشت 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 بهمن 1384 دی 1384 آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 مرداد 1384 تیر 1384 خرداد 1384 Links
نمی دانم
حسین قره |