تبليغاتX
روزگار نو

روزگار نو فصل مشترك يك اتفاق ساده اما خیلی خیلی دوست داشتنی است






اما و اگرهای محاکمه صدام  

امروز دادگاه صدام حسین رییس جمهور سابق کشور عراق راس ساعت دو در یک دادگاه عراقی شروع شد .اول جلسه محاکمه صدام و هفت تن از دستیارانش در یک دادگاه عراقی به موضوع کشتار 143 روستایی در سال 1982 اختصاص پیدا کرده است. صدام در حالی وارد سالن دادگاه شده که در دستان خود کتابی همراه داشته است.

هرچند خبرگزاری مهر در ایران به نقل از شبکه خبری العربیه نوشته تاخیر در برگزاری دادگاه به خاطر سرکشی صدام در پاسخ به قاضی بوده اما به نظر میرسه در پوشش خبری این دادگاه و بازتاب جهانی موضوع تمهیداتی دیده شده که البته چیز عجیبی نیست.

به هر حال  صدام به سوال قاضی کردی رزکار محمد امین رئیس دادگاه درباره هویت و معرفی خود پاسخ نداد ه و خطاب به او گفته  "شما کی هستی؟ هيچ وقت قاضی بوده ای؟ اين دادگاه چه می خواهد؟" صدام حسين با چنين اظهاراتی در دومين جلسه محاکمه خود با رد صلاحيت دادگاه و قاضی آن مجرميت خود را نيز رد کرد.

در نخستين جلسه دادگاه رسيدگی به اتهامات رهبر سابق عراق هم که در ژوئيه سال 2004 برگزار شد او خود را همچنان رئيس جمهور قانونی عراق دانسته و صلاحيت دادگاه را که تحت اشغال نيروهای خارجی تشکيل می شود برای محاکمه خود زير سوال برده بود.

بی بی سی  گزارش جالبی در این مورد ارایه کرده که می تونید اون رو بخونید.

 اما اظهارات آصفی در مورد شکایت ایران هم جالب است . او گفته که از نظر جمهوري اسلامي ايران در موارد اتهامي مطرح شده عليه ديكتاتور سابق عراق به راه انداختن دو جنگ خونين و خسارت بار عليه ملتهاي ايران و كويت از اتهامات مهم عليه صدام است كه بايستي حتما در دستور كار اين دادگاه قرار گيرد و در اين ارتباط رايزنيها و اقدامات مقتضي از سوي جمهوري اسلامي ايران در جريان مي‌باشد كه از جمله مهم‌ترين آنها تهيه دادخواستي در ارتباط با جنگ هشت ساله عراق عليه ايران است كه رسما به اين دادگاه تسليم خواهد شد.

جلسه بعدی قرار است هفتم آذر برگزار شود اما چرا محاکمه صدام با پرونده کشتار دجيل آغاز شد این نکته ای است که نمی توان از آن چشم پوشی کرد.کشتار دجيل در خارج عراق چندان شناخته شده نيست و طرح اين پرونده در آغاز محاکمه صدام حسين، بلافاصله اين سؤال را پيش می کشد که اين پرونده چه ويژگيهايی دارد که در اولويت رسيدگی به اتهامات بلندبالای رهبر پيشين عراق قرار گرفته است.برخی صاحبنظران معتقدند مقامات عراقی اين پرونده را فرصتی مناسب برای محاکمه ای نسبتاً سريع می دانند که به دليل وجود اسناد و مدارک محکمه پسند، راه گريزی برای صدام حسين باقی نخواهد گذاشت.

اين ويژگی اگر چه ممکن است از نگاه کسانی که خواستار محکوميت سريع صدامند، حسن تلقی شود اما در مقابل انتقادات فراوانی نيز برانگيخته است.

برخی می گويند حال که شيعيان بخش قابل توجهی از قدرت را در اختيار گرفته اند می خواهند انتقام خود را از سنيان که سالهای متمادی امور کشور را در اختيار داشتند بگيرند.

عبدالحق علانی، سخنگوی گروه وکلای مدافع صدام حسين برگزاری چنين دادگاهی را به لحاظ حقوقی نيز خالی از اشکال نمی داند.

او می گويد: "ما معتقديم اگر اين شخص قرار است محاکمه شود، اين محاکمه بايد عادلانه باشد، الآن کل دادگاه به شکلی تنظيم شده که گويا لباسی است که به قامت اين اتهامات دوخته شده و به همين دليل ساده، اين محاکمه را نمی توان عادلانه خواند."

شهر عمدتاً شيعه نشين دجيل که در شصت کيلومتری شمال بغداد واقع شده در سال۱۹۸۲ شاهد کشتاری بود که در جريان آن بيش از ۱۴۰ نفر جان باختند و حدود ۱۵۰۰ نفر روانه زندانها و شکنجه گاههای رژيم بعث شدند.

دراین سال هنگامی که صدام حسين به ديدار کشاورزان منطقه رفته بود، نيروهای حزب الدعوه که در جريان جنگ ايران و عراق از همکيشان شيعه خود در ايران حمايت می کردند و در مقابل از حمايت اين کشور نيز برخوردار بودند، بسوی مرسدس بنز سفيد رنگ حامل صدام حسين آتش گشودند.

اين حزب، حضور صدام در دجيل را فرصتی مناسب برای ترور وی به خونخواهی قتل محمد باقر صدر، بنيانگذار حزب الدعوه می دانست اما اين ترور نافرجام، حاصلی نداشت جز تخريب باغها و خانه ها و کشتار عده زيادی که در ميانشان افرادی کم و سن و سال نيز به چشم می خوردند.

صدام تنها فردی بود که در دادگاه کت و شلوار به تن داشت

نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |

امام جمعه محکوم در فرانسه 

گفتم که بانگ هستی خود باشم

اما دريغ و درد

که  زن  بودم ...

                                     (فروغ)

هیچ خبری به اندازه خبر امروز ایرنا جالب نبود امام جمعه سابق يك مسجد در فرانسه به شش ماه زندان تعليقي محكوم شد.

نکته جالب در این خبر دلیل این محکومیت بود امم جمعه به دلیل یقین در کتک زدن زنان مورد نقد انجمن های زنان این کشور قرار گرفته و بالاخره محکوم شد.

متن کامل خبر در ایرنا دیدنی است.

 

نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |

بازتاب توقیف شد  

سایت بازتاب توقیف موقت شد منابع آگاه، نامه دو ماه پيش دبير سابق شوراي عالي امنيت ملي را علت ظاهري توقيف «بازتاب» عنوان مي‌کنند. دسترسي سايت «بازتاب» به مدارک مهمي در رابطه با تخلفات مالي و افشاي بخشي از آنها، اين اقدام را تسريع کرده است.

خبر تکمیلی در سایت بازتاب خواندنی است.

 

نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |

کانکس خانه بمی ها  

اوضاع در بم همچنان به هم ریخته است هرچند بیش از 650 روز از زمین لرزه پنجم دی 82 بم می گذرد اما از این شهر خبر می رسد که در حال حاضر فقط 1300 تا 1500 خانوار بمی صاحب خانه شده اند و بیش از 16 هزار خانوار با وجود مشکلات عدیده همچنان در کانکس های چند متری با حداقل امکانات روزگار سپری می کنند .

بم در حالی یک فصل سرد و سالگرد تلخ دیگری را در دوران پس از زمین لرزه  را پیش رو دارد که هنوز بازماندگان این حادثه با گذشت حدود دو سال از زلزله 3/6 ریشتری ، خواب خانه دار شدن ، شغل مناسب، شهر زیبای بم و بسیاری از چیزهایی که در یک شهر توریستی و تاریخی داشتند و امروز حسرت آن را می خورند، می بینند و هنوز ۱۶ هزار خانوار بمی در کانکس زندگی می کنند.

گویی ، به نظر می رسد بازسازی بم قرار است به یک اسطوره تبدیل شود تا بدون ارگ تاریخی بم باز هم این شهر برای همیشه در ذهن جهانیان باقی بماند...

هنوز وقت نکردم به بم سری بزنم اما قراره در اولین فرصت حتما به اونجا سفری داشته باشیم خیلی دوست دارم ببینم بعد از دو سال اوضاع چه طوریه فعلا تنها خبرها رو از بم ورق می زنم.

نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |

با تو ؛ هميشه حرفي هست 

با تو ؛ هميشه حرفي هست براي گفتن ؛ خوبي گفتن با تو اينست كه مرا از گذشته ام جدا مي كند تو هميشه در حالي و من بانوي گذشته ها؛بي جهت نيست كه به كلمات تو رنگ گذشته مي زنم...
برمي خيزم ؛ من عادت كرده ام كه ميان اين وسايل ؛سرگردان باشم و تو خوب خوب مهربان من لا به لای این دور خود چرخیدن و گیج زدن نگاهم می کنی . با خودم فکر می کنم گذشته ها هیچ ربطی به حال و آینده ندارند و تنها می توانند تجربه ای باشن برای ساختن آنچه که با تو در حال اتفاق افتادن است پس تصمیم می گیرم مصمم می شوم تا گذشته ها را خوب و بد به فراموشی بسپارم و به آینده ای فکر کنم که در دستان من است نه آنچه که قدرتی برای داشتنش ندارم .

خوبم خوب خوب

تو باور کن

نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |

پاسخ يزد گرد سوم ساساني به عمر 

از شاه شاهان، شاه پارس، شاه سرزمینهای پرشمار، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها، شاه پارسیان و نژادهای دیگر از جمله عربها، شاه فرمانروایی پارس، یزدگرد سوم ساسانی به عمربن الخطاب خلیفه تازیان ( لقبی که پارسیان به عربها می دهند به معنی سگ شکاری )

به نام اهورا مزدا آفریننده زندگی و خرد

تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را به راه راست هدایت کنی، به راه خدای راستینت، الله اکبر، بدون اینکه هیچگونه آگاهی داشته باشی که ما که هستیم و چه را می پرستیم.

این بسیار شگفت انگیز است که تو لقب فرمانروای عربها را برای خودت غصب کرده ای آگاهی و دانش تو نسبت به امور دنیا به همان اندازه عربهای پست و مزخرف گو و سرگردان در بیابانهای عربستان و انسانهای عقب مانده بیابان گرد است.

مردک، تو به من پیشنهاد می کنی که خداوند یکتا را بپرستم در حالیکه نمی دانی هزاران سال است که ایرانیان خداوند یکتا را می پرستند و روزی پنج بار به درگاه او نماز می خوانند. هزاران سال است که در ایران، سرزمین فرهنگ و هنر این رویه زندگی روزمره ماست.

زمانیکه ما داشتیم مهربانی و کردار نیک را در جهان می پروراندیم و پرچم پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک را در دستهایمان به اهتزاز درمی آوردیم تو و پدران تو داشتند سوسمار میخوردند و دخترانتان را زنده بگور می کردید.

شما تازیان که دم از الله می زنید برای آفریده های خدا هیچ ارزشی قائل نیستید ، شما فرزندان خدا را گردن می زنید، اسرای جنگی را می کشید، به زنها تجاوز می کنید، دختران خود را زنده به گور می کنید، به کاروانها شبیخون می زنید، دسته دسته مردم را می کشید، زنان مردم را میدزدید و اموال آنها را سرقت می کنید. قلب شما از سنگ ساخته شده است. ما تمام این اعمال شیطانی را که شما انجام می دهید محکوم می کنیم. حال با اینهمه اعمال قبیح که انجام می دهید چگونه می خواهید به ما درس خداشناسی بدهید؟

تو بمن می گویی از پرستش آتش دست بردارم، ما ایرانیان عشق به خالق و قدرت خلقت او را در نور خورشید و گرمی آتش می بینیم. نور و گرمای خورشید و آتش ما را قادر می سازد که نور حقیقت را ببینیم و قلبهایمان برای نزدیکی به خالق و به همنوع گرم شود. این بما کمک می کند تا با همدیگر مهربانتر باشیم و این نور اهورایی را در اعماق قلبمان روشن می سازد.

خدای ما اهورا مزداست و این بسیار شگفت انگیز است که شما تازه او را کشف کرده اید و نام الله را بر روی آن گذارده اید. اما ما و شما در یک سطح و مرتبه نیستیم، ما به همنوع کمک می کنیم ، ما عشق را در میان آدمیان قسمت می کنیم، ما پندار نیک را در بین انسانها ترویج می کنیم، ما هزاران سال است که فرهنگ پيش رفته خود را با احترام به فرهنگ های دیگر بر روی زمین می گسترانیم ، در حالیکه شما به نام الله به سرزمینهای دیگر حمله می کنید، مردم را دسته دسته قتل عام می کنید، قحطی به ارمغان می آورید و ترس و تهی دستی به راه می اندازید، شما اعمال شیطانی را به نام الله انجام می دهید. چه کسی مسئول اینهمه فاجعه است؟

آیا الله به شما دستور داده قتل کنید، غارت کنید و ویران کنید؟

یا اینکه پیروان الله به نام او این کارها را انجام می دهند؟ و یا هردو؟

شما می خواهید عشق به خدا را با نظامی گری و قدرت شمشیر هایتان به مردم یاد بدهید. شما بیابان گردهای وحشی می خواهید به ملت متمدنی مثل ما درس خداشناسی بدهید. ما هزاران سال فرهنگ و تمدن در پشت سر خود داریم، تو بجز نظامی گری، وحشی گری، قتل و جنایت چه چیزی را به ارتش عربها یاد داده ای؟ چه دانش و علمی را به مسلمانان یاد داده ای که حالا اصرار داری به غیر مسلمانان نیز یاد بدهی؟ چه دانش و فرهنگی را از الله ات آموخته ای که اکنون می خواهی به زور به دیگران هم بیاموزی؟

افسوس و ای افسوس ... که ارتش پارسیان ما از ارتش شما شکست خورد و حالا مردم ما مجبورند همان خدای خودشان را این بار با نام الله پرستش کنند و همان پنج بار نماز را بخوانند ولی اینکار با زور شمشیر باید عربی نماز بخوانند چون گویا الله شما فقط عربی می فهمد.

من پیشنهاد می کنم که تو و همدستانت به همان بیابانهایی که سابقا عادت داشتید در آن زندگی کنید برگردید. آنها را برگردان به همان جایی که عادت داشتید جلوی آفتاب از گرما بسوزند، به همان زندگی قبیله ای ، به همان سوسمار خوردن ها و شیر شتر نوشیدنها.

من تو را نهی نمی کنم از اینکه این دسته های دزد را ( ارتش تازیان) در سرزمین آباد ما رها کنی ، در شهر های متمدن ما و در میان ملت پاکیزه ما.

این چهار پایان سنگدل را آزاد مگذار تا مردم ما را قتل عام کنند، زنان و فرزندان ما را بربایند، به زنهای ما تجاوز کنند و دخترانمان را به کنیزی به مکه بفرستند. نگذار این جنایات را به نام الله انجام دهند، به این کارهای جنایتکارانه پایان بده.

آریایها بخشنده، خونگرم و مهمان نوازند، انسانهای پاک به هر کجا که بروند تخم دوستی، عشق ، آگاهی و حقیقت را خواهند کاشت بنابراین آنها تو و مردم تو را بخاطر این کارهای جنایتکارانه مجازات نخواهند کرد.

من از تو می خواهم که با الله اکبرت در همان بیابانهای عربستان بمانی و به شهرهای آباد و متمدن ما نزدیک نشوی ، بخاطر عقاید ترسناکت و بخاطر خوی وحشی گریت.

یزدگرد سوم ساسانی

نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |

نامه عمر به يزد گرد سوم ساساني 

از عمر بن الخطاب خلیفه مسلمین به یزدگرد سوم شاهنشاه پارس

یزدگرد، من آینده روشنی برای تو و ملت تو نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا بپذیری و با من بیعت کنی. تو سابقا بر نصف جهان حکم می راندی ولی اکنون که سپاهیان تو در خطوط مقدم شکست خورده اند و ملت تو در حال فروپاشی است. من به تو راهی را پیشنهاد می کنم تا جانت را نجات دهی.

شروع کن به پرستش خدای واحد، به یکتا پرستی، به عبادت خدای یکتا که همه چیزرا او آفریده. ما برای تو و برای تمام جهان پیام او را آورده ایم، او که خدای راستین است.

از پرستش آتش دست بردار و به ملت خود فرمان بده که آنها نیز از پرستش آتش که خطاست دست بکشند، بما بپیوند الله اکبر را پرستش کن که خدای راستین است و خالق جهان.

الله را عبادت کن و اسلام را بعنوان راه رستگاری بپذیر. به راه کفر آمیز خود پایان بده و اسلام بیاور و الله اکبر را منجی خود بدان.

با این کار زندگی خودت را نجات بده و صلح را برای پارسیان بدست آر. اگر بهترین انتخاب را می خواهی برای عجم ها ( لقبی که عربها به پارسیان می دادند بعمنی کودن و لال) انجام دهی با من بیعت کن.

الله اکبر
خلیفه مسلمین
عمربن الخطاب

نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |

ثبت شد 

این تاریخ هم در زندگی ثبت شد. زندگی که دیگر تو در آن به تنهایی نقشی نداری . چیزی بین شک و دلواپسی درونم را به هم ریخته خودم را به خدا سپردم.همین و دیگر هیچ.
نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |

... فراموشی  

ماشين از روي پل كه رد مي شود، ساختمان متروكه اي كه حروف انگليسي آن يك خط در ميان به جا مانده، رخ مي نمايد. اينكه از جنگ هيچ خاطره اي نداشته باشي، برايت دغدغه اي مي شود و دلت براي 7-6 سالگي كه در روستايي دورافتاده گذشته، تنگ.
تمام خاطره من از جنگ، ساختمان هتل بين المللي زيرپل سيدخندان است كه محل سكونت آواره هاي جنگ بود و حالا غبار زمان سياهش كرده است.8 ساله بودم كه جنگ بعد از 8 سال با همان قطعنامه تاریخی که می توانست زودتر امضا شود پايان رسيد.
8 سالي كه من از آن تنها چندماه قبل از پايان جنگ را به ياد مي آورم. زمزمه هاي پدر در گوش مردهاي فاميل با صداي هواپيماهايي كه روي سرمان سوت مي كشيد، گم شد؛ بمبي دو كوچه پايين تر فرود آمد و دل مادر با چند خانه كه بمب به آن اصابت كرده بود، فرو ريخت. همان شب با چند ساك لباس و چند جعبه غذا،  ماشين ها پشت هم قطار شدند و دل به اتوباني شلوغ سپرديم. از جاده اي به جاده ديگر پيچيدم و در هر پيچ، چشم هاي نگران مادر روي ما سايه مي انداخت تا از سايه بزرگتر يك غريبه كه نمي شناختيمش در امان باشيم.
بچه هايي كه خوش ترين دوران زندگي شان در چهارديواري هاي بي ريخت و رنگ و رو رفته هتل بين المللي مخروبه و تنگ و تاريك گذشت و خيلي از آنها خاطره شان از آن دوران، نگاه نگران مادر و پدري بود كه براي نجاتشان، كاري از دستشان برنمي آمد، جز رفتن. ماشين از پل پايين مي آيد و هتل با شيشه هاي فروريخته و ديوارهاي سياه، پشت سرم جا مي ماند. خيابان ها و آدم هايي كه دغدغه هاي جنگ را از ياد برده اند و بي خيال و راحت، وجود هتل را ناديده مي گيرند، جلويم رژه مي روند. ميدان رسالت ازدحام هميشگي خود را دارد و كوچه پس كوچه هايش سكوت وخلوتي دائمي. مقابلش كه مي ايستم، شكل دختري هستم 7 ساله كه از تابلو سردر ساختمان تنها مي تواند جانبازان جنگي را بخواند؛ با دست هاي كوچكي كه جعبه اي شيريني را حمل مي كنند. به خودم كه مي آيم، يادم مي آيد كه قرار بوده سري به آسايشگاه معلولان و جانبازان جنگي بزنم؛ يادم مي آيد با خودم قرار گذاشتم آسايش بچگي هايي را كه در روستايي دورافتاده گذشت با شنيدن اضطرابي كه پشت سنگرها گريبانشان را مي گرفت جابه جا كنم وكامشان را با رويايي كه بعد از 8 سال براي ما كه در آن زمان نوپا بوديم و بچگي را با بازيگوشي و سرخوشي هاي كودكانه گذرانده ايم و بزرگسالي را در آرامش، شيرين كنم. پا پيش مي گذارم و با غم و هيجاني كه درهم مي لولند، جلو مي روم؛  انگار با سرعت سرسام آوري به ديواري بتني بخورم،  تمام حساب و كتاب هايم به هم مي ريزد و اصرارم براي رفتن به داخل ساختمان با تكرار جمله معروف با روابط عمومي هماهنگ نشده، نامه نداريد، فرقي نمي كند و... به نتيجه نمي رسد. از ساختمان دور مي شوم؛ روبه رويش مي ايستم وآجرهايش را نگاه مي كنم؛ نگاهم با نگاهي گره مي خورد كه غربت هميشگي ازياد رفتن را فرياد مي كشد. برمي گردم و نوستالژي بچگي هايي كه با جنگ تمام شده بود، با آن نگاه شروع مي شود؛ نگاهي كه بين آسايشگاه و من، خط فاصله اي مي گذارد كه نامش فراموشي است.
نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |

قهوه تلخ  

این روزها هر چقدر هم که قهوه تلخ بنوشم ،طعم گس این روزها از زندگی ام بیرون نمی رود  به همین خاطر مثل موریانه به جان کتابهای نخوانده ام افتاده ام . بعد از " کاتالونیا " که بازخوانیش کردم چند روزی است که کتاب " حباب شیشه"  " سیلویا پلات " رو میخونم  تووی وبگردی امشب هم ترجمه یکی از شعرهاش رو از گلاره پیدا کردم با عنوان "سه زن " .

شعری برای سه صدا

 مکان: زایشگاه و پیرامونش

صدای اول:

سُستم مثل دنیا،
ببمار ِ بیمار؛
در گذر از میانه لحظاتم
نگاهم می کنند با نگرانی
خورشیدها و ستارگان؛
اما ماه
با توجه ای خاص تر
می گذرد و باز می گذرد،
رخشنده، بسان پرستاری؛
غمگین است آیا
برای آنچه رخ خواهد داد؟
گمان نکنم !
او مبهوت این باروری است،
همین!

آنگاه که دست از کار می کشم
پدیده ای بزرگم
نه ناچارم به اندیشیدن
نه ناگزیر از ممارست
آنچه در من رخ می دهد،
نیازمند توجه ای نیست .
قرقاول روی تپه می ایستد و
می آراید
پرهای قهوه ای اش را .
کاری از من ساخته نیست
جز لبخندی بر آنچه از آن آگاهم .
همراهی ام می کنند
برگها و گلبرگها،
و من آماده ام..

صدای دوم:

اولین بار که دیدم
لکه کوچک قرمز را،
باورش نکردم .
نگاه کردم به کسانی که در دفتر کار
دور و برم می پلکیدند
همه شان مسطح بودند!
چیزی اطرافشان بود
مثل یک مقوای نازک،
و حالا من آنرا بُریده بودم .
آن مسطحهای مسطح سطحی،
برآمده از پندارها
ویرانی ها،
بلدوزرها،
گیوتین ها،
اتاقهای سفیدِ وقوع جیغهای دلخراش،
وقوعی بی پایان...
و فرشته های سرد و
پریشان خیالیها...

نشستم پشت میزم ،
با جورابهای ساق دار و پاشنه های بلندم.
و مردی که برایش کار می کنم خندید:
"چیز وحشتناکی دیده اید؟
رنگتان ناگهان پریده !"
و من چیزی نگفتم .

من
مرگ را دیدم
در میان درختان عریان ،
چون فقدانی.
نمی توانستم باورش کنم.
دشوار است آیا
تصور یک صورت یا دهان
برای یک روح ؟!

حروف
جاری شدند از این کلیدهای سیاه،
و این کلیدهای سیاه
از انگشتهای الفبایی من :
سفارش قطعات ،
فطعات،
خرده ریزها،
چرخ دنده ها ،
چندکاره های بی نظیر.

همچنان که نشسته ام ،
جان می کَنم و
بُعدی را از دست می دهم.
نعرهء ترن ها در گوشم :
کوچ!
کوچ!
رد پای سیمگون زمان به سمت فاصله ها تهی می شود.
و آسمان سپید از پیمان خود خالی، چون پیمانه ای.

اینها پاهای من اند،
این انعکاس های ماشینی.
تاپ،
تاپ،
تاپ ...
میخ های پولادین....

در حال عجز پیدایم می کنند.

این مرضی است که به خانه می برمش،
مرگی ست.
دیگر بار، مرگی ست.
آیا هواست این،
یا ترکش های انهدام که فرو می برم؟
نبضی هستم آیا،
که می کاهد و می کاهد،
رو در روی فرشتهء سرما؟
نکند خاطرخواه من است این ؟!
این مرگ !
مرگ !
در کودکی
عاشق نامی خزه پوش بودم.
نکند گناه ست این؟
این عشق دیرینهء مرده
به مرگ !

صدای سوم:

به یاد دارم،
لحظه ای را که به یقین رسیدم.
بیدها می لرزیدند.
زیبا بود
چهرهء درون آبگیر ،
اما از آنِ من نبود...
نگاهی نافذ داشت ،
مثل هر چیز دیگر.
و تمام آنچه می دیدم خطرناک بود:
فاخته ها و واژه ها،
ستاره ها و رگبارهای طلا.
پندارها، باروریها!

به یاد می آورم
بالی سپید و سرد را
قویی بزرگ را،
با نگاهی هراسناک،
روانه به سوی من،
چونان دژی، بر فراز رودخانه.
ماری در میانه قوها بود،
می سُرید نرم نرمک،
چشمش معنایی سیاه داشت.
دنیا را دیدم در اندرونش:
کوچک ... پست
و سیاه !
هر خرده کلام ،
خرده کلامی را می ربود
و هر کنش
کنشی را !

روزی گرم و آبی شکفته بود
به سمت چیزی ؛
و من
آماده نبودم .
ابرهای سپید ،
پدیدار شده از پیرامون،
مرا به چهار سمت می کشاندند.
آماده نبودم،
حرمتی نداشتم.
گمانم بود می توانم
حاشا کنم سرانجامش را
اما دیر شده بود،
خیلی دیر.
و چهره ،
خود را به شکل عشق در آورد،
آن گونه که گویی
من آماده ام ...


(ادامه دارد...)

بخوونید.

نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |

... 

بغض بیخ گلومو چسبیده آسمان رو نگاه می کنم هواپیمایی رد میشه حرفی برای امروز ندارم جز دلتنگی که هفته هاست با منه و امروز به اوج خودش رسیده غم عجیبی سراسر وجودمو گرفته و به قفسه سینه ام فشار میاره یه چیز گرم که اون توو تالاپ تلوپ می کنه می خواد بپره بیرون اما نمی تونه دلم گرفته دعا می کنم همین .
نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |