تبليغاتX
روزگار نو

روزگار نو فصل مشترك يك اتفاق ساده اما خیلی خیلی دوست داشتنی است






خونه پدری 

حس بدی بیخ گلومو چسبیده و اجازه نمی ده تا راحت نفس بکشم دلم می خواد از ته دل فریاد بزنم " من نمی خوام ... " اتاق پر از سکوت و خالی از اونچه که از آن گذشته من است . وقتی دوست عزیزی از پشت تلفن به صدای گرفتم گوش می ده می خنده و می گه " تو دیگه زیادی فلسفیش کردی " اما به نظر من اتاقی که از هفت سالگی من رو در خودش جا داده بیشتر از اونکه فلسفی باشه پر از خاطراتی که تنها شاهدش بوده . وقتی پسترها و یادگارهای تووی اتاق رو از دیوار جدا می کردم انگار قدرت دیوار بیش از من بود و اجازه نمی داد تا خاطرات اینهمه سال رو از اون جدا کنم و من به روزی فکر می کردم که در کارتنها باز میشه و فوج فوج خاطره به سمتم هجوم میارن خونه پدری حالا مثل بابا به سپیدیی نشسته که به خاطره خونه تکونی نیست.

تصور تجربه کردن این روز برام دور از ذهن بود اما این اتفاق بالاخره افتاد قول داده بودم هیچ وقت تووی این لحظه حلقه اشک تووی چشمهام جمع نشه اما نشد امشب دلتنگی برای یک مسافر عزیز و جمع کردن وسایل اتاقی که توو خونه پدری دارم دست به دست هم دادن تا از این همه تنهایی و غربتی که چند روزه تووی دلم نشسته زار بزنم .

قرار بود بستن بار سفر برای ورود به زندگی تازه هفته های آخر اردیبهشت بیفته اما در ناباوری و بهت من خونه تکونی برای عید نوروز مجبورم کرد تا وسایلی رو که به روزهای کودکی،‌ نوجوانی و جوانی اختصاص داشت تووی کارتن بگذارم و من یک فصل تازه از زندگیم رو کلید بزنم .

اتاق خالیه و من پر از غم چیزی لابه لای سکوت اتاق میپیچه و سیلی به صورتم میزنه عکس کودکی که تنها به دیوار آویزونه و تکه پاره های وسیله هایی که خرداد ماه به خونه جدیدم منتقل میشه دلشوره دارم.

نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |

خوابم نمي برد آقاي بهزيستي 

يك هفته پيش بود ، پشت ميزم نشسته يودن اومد كنارم و گفت:" سلام، خوبيد؟!" سر كه بلند كردم فوج فوج خنده روانه ام كرد . ادامه داد: " يه خودكار بهم مي ديد" وقتي كه رفت و پشت يكي از ميزها انتهاي تحريريه نشست تازه متوجه تكاپوي محمد شدم . تلفن مي زد ، پرسه جو مي كرد تا بتوونه سرپناهي براي حامد پيدا كنه.

دیروز گزارش محمد توو روزنامه چاپ شد . امروز هم حامد با رییس بهزیستی کل کشور دکتر فقیه یه گپ کوچولو زد و به خاطر این موضوع خیلی خوشحالم هرچند اون یکی از هزاران بچه ای که تووی این شهر هستند اما یکی هم سامان پیدا کنه رضایت بخشه .

امروز وقتی حامد اومد روزنامه و عکس خودش رو دید کلی ذوق کرد. انگار یه جوون تازه گرفتم ،دلم از یه حسه کشنده ای پره .

حامد با سازدهنيش برامو آهنگهاي قشنگي مي زد

نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |

.. جای خالی  

دو نقطه جای خالی یعنی فعلا حوصله سرزدن به وبلگ رو ندارم نمی دونم تا کی اما فعلا خیلی کلافه ام
نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |

روزنامه مشارکتی  

امروز یک روزنامه جدید متولد شد. هنوز  صبح روزنامه تووی تحریریه نیومده بود و بچه ها از روی تصویری که در صفحه اول شرق چاپ شده بود اظهار نظر می کردند شاید به قول بی بی سی " اين نخستين روزنامه اصلاح طلبان است که پس از تشکيل دولت محمود احمدی نژاد منتشر می شود" ــ هرچند این هم اشتباهه و قبل از اون روزنامه گل هم منتشر شده ـــ اما به همین خاطر ما هم در انتظار چیزی متفاوت از گذشته بودیم که به قول بچه ها این روزنامه تلفیقی از روزنامه اعتماد و شرقه در واقع اکثر غریب به اتفاق اعضای تحریریه معتقد بودند بالای صفحه اصلی روزنامه برداشتی از روزنامه اعتماد و  پایین اون با دوستون در طرفین شرق رو تداعی می کنه.

بعد از دو سال و اندی فارغ التحصیلی از رشته روزنامه نگاری و پرت شدن از مطالعات تخصصی این امکان رو نداشتم تا در مورد اعتماد ملی نظر دقیقی بدم به وبلاگ ندا و جواد هم سر زدم اما خبری از تحلیل اونها در مورد روزنامه جدید نبود با این وجود فکر می کنم یکی دو نکته در مورد این روزنامه به وضوح دیده می شه.

هرچند این روزنامه داعیه داره حزب جدیدی با عنوان اعتماد ملی  است اما نتوونسته معرف خوبی برای این حزب باشه طبق اصول اگر چیزی مهر حزبی می خوره باید نشون دهنده اون باشه در صورتی که صبح روی دکه یه روزنامه تیپ مشارکتی قدیم دیده می شد که هیچ خودنمایی از نظر تازگی و جدید بودن نمی کرد.

در مورد محتوا قضاوت زود اما به جرات می تونم بگم در طراحی صفحه ها خلاقیتی بکار گرفته نشده بود و این تنها به خاطر عدم برخورداری از خلاقیت در ما روزنامه نگارها است.

نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |