روزگار نو
روزگار نو فصل مشترك يك اتفاق ساده اما خیلی خیلی دوست داشتنی است
|
|
روزگار متوقف شد "حال و هواي شرق بايد از روزگار برود" اين بهانه را بگذاريد كنار اينكه چرا در شناسنامه روزگار "دوره جديد" به كار رفته و فرمت صفحات شبيه شرق است البته "حال وهوا..." اشكال آخر بود كه گرفته شد ديروز يكي از بچههاي شرق ميگفت: مشكل صفحات سياسي و انتخابات واين حرفهاست. روزگار رنگ به چهره ندارد انتشار روزگار متوقف شد. مرتبط: روزنامه روزگار منحل شد بی بی سی ابطحی نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |
كفشها تا حالا كفشهاتو نگاه كردي؟ دو تا عاشق، دو تا هم راه، دو تا رفيق هميشگي كه بيهم ميميرند، با هم خاكي ميشن بدون هم زير بارون نميرن و ... كاش آدمها كمي از كفشهاشون ياد بگيرن كه چه طور با هم بمونن نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |
نقش فرش به مهدی مهربان: گره بر گره می نشیند غصه بر درد ...و بنفشه می روید تاول دست هایم حاشیه ها را قرمز می زند و رفتنت با بارانی که حوض را گل آلود می کند من اما ماهی را که در آن متولد شدی در حوض خاطره هایم رها می کنم آزاده نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |
پنجمين سالگرد حمله به افغانستان حمله نيروهای تحت رهبری آمريکا به افغانستان، کمتر از يکماه پس از حملات ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ به نيويورک و واشنگتن و با هدف سرنگونی رژيم طالبان و دستگيری اسامه بن لادن رهبر شبکه القاعده و با وعده برقراری صلح و آزادی در افغانستان انجام گرفت، اما با گذشت ۵ سال از آن زمان، افغانستان همچنان صحنه خشونت و درگيری است و بقايای رژيم طالبان همچنان در بسياری از مناطق اين کشور فعال هستند. شنبه ۷ اکتبر، پنجمين سالگرد حمله ائتلاف بين المللی تحت رهبری آمريکا به مواضع رژيم طالبان در افغانستان بود، تونی بلر نخست وزير انگلستان در سخنرانی که به مناسبت اين سالگرد انجام داد، گفت: "نبرد با شورشيان طالبان در افغانستان دشوار شده است." با اين حال آقای بلر از حمله به افغانستان دفاع کرده و گفته "آنچه سربازان ما در افغانستان انجام می دهند، نه تنها برای امنيت کشور ما، بلکه برای امنيت جهان، اهميت بنيادی دارد". نظر شما در مورد اظهارات آقای بلر چيست؟ با گذشت ۵ سال از حمله ائتلاف تحت رهبری آمريکا به افغانستان، فکر می کنيد تاثير اين حمله در وضعيت داخلی افغانستان، منطقه و جهان چه بوده است؟ آزاده نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |
قورباغهها
روزی از روزها گروهی از قورباغههای کوچیک تصمیم گرفتند که با هم مسابقه دو بدهند، هدف مسابقه رسیدن به نوک یک برج خیلی بلند بود. جمعیت زیادی برای دیدن مسابقه و تشویق قورباغهها جمع شده بودند. مسابقه شروع شد ...راستش, کسی تووی جمعیت باور نداشت که قورباغههای به این کوچیکی بتوانند به نوک برج برسند. شما می تونستید جمله هایی مثل اینها را بشنوید: «اوه, عجب کار مشکلی»!! «اونها هیچ وقت به نوک برج نمیرسند.» یا: «هیچ شانسی برای موفقیتشون نیست. برج خیلی بلنده»! قورباغههای کوچیک یکی یکی شروع به افتادن کردند ... بجز بعضی که هنوز با حرارت داشتند بالا و بالاتر میرفتند ... جمعیت هنوز ادامه می داد, «خیلی مشکله! هیچ کس موفق نمیشه»! و تعداد بیشتری از قورباغهها خسته میشدند و از ادامه دادن منصرف ... ولی فقط یکی به رفتن ادامه داد بالا, بالا و باز هم بالاتر ... این یکی نمی خواست منصرف بشه! بالاخره بقیه ازادامه بالا رفتن منصرف شدند. به جز اون قورباغه کوچولو که بعد از تلاش زیاد تنها کسی بود که به نوک رسید! بقیه قورباغهها مشتاقانه میخواستند بدانند او چگونه این کا ر رو انجام داده؟ اونا ازش پرسیدند که چطور قدرت رسیدن به نوک برج و موفق شدن رو پیدا کرده؟ و مشخص شد که ... برنده مسابقه کر بوده !! نتیجه اخلاقی: هیچوقت به جملات منفی و مأیوسکنندهی دیگران گوش ندید ... چون اونا زیباترین رویاها و آرزوهای شما رو ازتون میگیرند ـ چیز هایی که از ته دلتون آرزوشون رو دارید! ـ هیشه به قدرت کلمات فکر کنید. چون هر چیزی که میخونید یا میشنوید روی اعمال شما تأثیر میگذاره. پس: همیشه ... مثبت فکر کنید! و بالاتر از اون: کر بشید هر وقت کسی خواست به شما بگه که به آرزوهاتون نخواهید رسید! و هیشه باور داشته باشید: من همراه خدای خودم همه کار می تونم بکنم. آزاده نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |
پاره آجر روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي ميگذشت. ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد. پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد. مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد. شيشه جلوي ماشين خورد شده بود. مرد به طرف پسرك رفت تا او را تنبيه كند. پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود و حالش اصلا خوب نبود، جلب كند. پسرك گفت: «اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم. براي اينكه شما را متوقف كنم، ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم.» مرد بسيار متأثر شد و از پسر عذر خواهي كرد. برادر پسرك را بلند كرد و روي صندلي نشاند و به بيمارستاني رساند. سپس سوار اتومبيل گرانقيمتش شد و به راهش ادامه داد. ***** حرف اول ـ در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيم كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجهمان پاره آجر به طرفمان پرتاب كنند! حرف دوم ـ خدا در روح ما زمزمه ميكند و با قلب ما حرف ميزند. اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور ميشود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند! نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |
تله موش موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود . موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد .» اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود. موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . » مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد .» ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود .» موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريد شد. سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟ در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد . زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند . ادامه مطلب نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |
|
|