تبليغاتX
روزگار نو





















روزگار نو

روزگار نو فصل مشترك يك اتفاق ساده اما خیلی خیلی دوست داشتنی است

  پنج آدمخوار به عنوان برنامه‌نويس در يك شركت خدمات كامپيوتري استخدام شدند. هنگام مراسم خوشامدگويي رئيس شركت گفت: شما همه جزو تيم ما هستيد. شما اينجا حقوق خوبي مي گيريد و مي‌توانيد به غذاخوري شركت رفته و هر مقدار غذا كه دوست داشتيد بخوريد.

بنابراين فكر كاركنان ديگر را از سر خود بيرون كنيد.آدمخوارها قول دادند كه با كاركنان شركت كاري نداشته باشند.

  چهار هفته بعد رئيس شركت به آنها سر ‌زد و ‌گفت: مي دانم كه شما خيلي سخت كار مي‌كنيد. من از همه شما راضي هستم. امّا يكي از نظافت چي هاي ما ناپديد شده است. كسي از شما مي‌داند كه چه اتفاقي براي او افتاده است؟" آدمخوارها اظهار بي‌اطلاعي ‌كردند.

بعد از اينكه رئيس شركت رفت، رهبر آدمخوارها از بقيه پرسيد: كدوم يك از شما نادونا اون نظافت چي رو خورده؟"

  يكي از آدمخوارها با اكراه دستش را بالا آورد. رهبر آدمخوارها ‌گفت: اي احمق! طي اين چهار هفته ما مديران، مسئولان و مديران پروژه‌ها را خورديم و هيچ كس چيزي نفهميد و حالا تو اون آقا را خوردي و رئيس متوجه شد!  از اين به بعد لطفاً افرادي را كه كار مي‌كنند نخوريد.

آزاده

+نوشته شده در بیست و نهم آبان 1385ساعت8:1توسط روزگار نو | |

  یک اتفاق شاید ساده اما مهم برای ما ـ من و مهدی ـ که در این صفحات نوشتیم و از طریق اون دوست‌های خوبی پیدا کردیم و با اونها ارتباط داشتیم باعث شد تا هفته ها نتوونیم بگیم و بنویسیم.

  و اما دلیل: بیش از یک هفته میشد که بلاگفا پسورد کاربری رو قبول نمی‌کرد و پیغام میداد که اشتباهه، ما تمام راه‌ها رو رفتيم از تماس با بلاگفا تا فرستادن ايميل و اين حرف‌ها اما بي نتيجه بود خلاصه اينكه امروز بالاخره توونستم بعد از کلی تلاش وارد وبلاگم بشم از همه بچه هایی که در تمام این مدت با لطفشون ما رو شرمنده کردند ممنون .

آزاده

+نوشته شده در بیست و هشتم آبان 1385ساعت10:51توسط روزگار نو | |

صبحى ديگر است
بخوان « 
ايران » بخوان
  1- بعد از این تعطیلات طولانی و ناگهانی که همه چیز در یک بی‌خبری اجباری فرو رفت روزنامه ایران از صبح امروز به روی کیشه روزنامه فروشی‌ها ظاهر شد این موضوع در کنار خواندن خبر آزادي مهرداد قاسمفر خوشحالي از آغاز  حركت در اين روزنامه _ هرچند دولتي _ را دوچندان كرد.
  ۲- از روزي كه خبر رفتن آقاي مطلق  را در نارنج خوانم غم عجيبي روي دلم سنگيني ‌كرد مدام پيش خودم فكر مي‌كردم بالاخره گوشه اين نسيم تغيير و تحولات روزنامه پر قباي او را كه هر از گاهي به صفحه اجتماعي و گزارش همشهري جاني مي‌داد، گرفت تا روز كه لابه‌لاي رفتنم از روزنامه و آمدن او، در راه‌ پله با چهره هميشه خندانش خبر از رفتن به روزنامه‌اي داد كه آن روزها بسته بود.
  آن روز
او از رفتنش خوشحال بود و من ....، امروز كه روزنامه ايران را ورق مي‌زدم و شهرى آرميده در بيدستان را مي‌خواندم از رفتن آقاي مطلق وايرانشهري كه 4 سال منتشرش كرده بوديم و پر بود از اين گزارش‌ها دلم گرفت.
پي‌نوشت:
نفرين بر نويسنده اين داستان 
شانه هاي ترك خورده سالار
آزاده

+نوشته شده در هفتم آبان 1385ساعت11:28توسط روزگار نو | |