هرچه سعي كردم از اين يلدا بازي كه يك هفتهاي است تبش بين بروبچههاي وب بدجوري گرفته، فرار كنم نشد؛ كه نشد. چند تا از بچهها به خصوص گيتي به دعوت كردن از طريق وبلاگش اكتفا نكرد و از اون موقع تاحالا شب و نصف شب اس ام اس زده كه بنويس بنويس، ابر آبي هم كه تازگيهاي همكار ما شده از روز اول كه ميگفتم اين بازي يه كم لوسه بناي مخالفت گذاشت؛ حالا هم به دعوت بچههايي كه من رو مورد لطف قرار دادند جواب ميدم، اين هم از يلدا بازي من:
۱- اولين بار كه آقا مهدي مهربون ـ همسر گراميام ـ رو ديدم يه حس جالبي داشتم، فكر ميكردم مهران مديري به نهار دعوتم كرده، حالا هم كه هفت ماه ميشه با هم ازدواج كرديم هنوز هم همين حس رو دارم از تمام دوران نامزدي هم هنوز مزه كبابهاي فرحزاد زير دندونم مونده.
۲- واقعيت اينه كه از بچگيهام چيز زيادي يادم نيست، اما اينو خوب يادمه كه شش سالم كه بود يك بار توو پارك لاله صندلي يه تاپ توو صورتم فرو اومد و من هم كه از خون ميترسم ـ هنوز هم ميترسم ـ ونگ ونگي راه انداختم كه بيا و ببين بماند كه پارك رفتن رو به همه زهرمار كردم، دفعه بعد هم توو همون پارك گم شدم و اونقدر رو شونه يه آقاي مهربون جا خوش كردم تا بابام من فسقلي رو اون بالا ديد و اومد با خودش برد.
۳- از بين تمام مردهايي كه در اطرافم هستند عاشق پدرم و مهدي هستم هردوشون رو بخاطر مهربوني و مردونگي بيحد و حصرشون ديوانهوار ميپرستم.
۴- پنجم دبستان كه بودم تمام بند و بساطم رو توو يه بقچه پيچيدم و چادر گلدار نمازي كه مامان برام دوخته بود سرم كردم و از خونه قهر كردم البته اشتباه نكنيد از خونه پامو بيرون نگذاشتم، فقط رفتم و توو حياط اعتصاب غذا كردم.
۵- اول راهنمايي جغرافيا رو تجديد شدم، با بدبختي و چند بار امتحان دادن خودم رو به پيشدانشگاهي رسوندم و در عين نااميدي مادرم كه به درس ما حساس بود دانشگاه قبول شدم و با وجود اين كه دو سال و نيم درسم مقطع كارشناسي رو تموم كردم، هنوز دو واحد معارف۲ ـ اگر اشتباه نكنم ـ تبصره دارم و مدرك رو نگرفتم.
۶ـ اعتراضتوون اصلا وارد نيست چون من دوست دارم ششمين نكته رو هم در مورد خودم بنويسم، پس گوش كنيد: گاهي درون چيزي طغيان ميكنه اتاقها اندازم نيست، دلم ميخواد خودم رو به در و ديوار بكوبم، انگار يهچيزي خارج از ظرفيت جسميم در من حلول ميكنه، نوجوانيها وقتي اينجوري ميشدم سه روز پشت هم ميخوابيدم، اما حالا داد و بيداد راه مياندازم، به زمين و زمان فحش ميدم و بدتر از همه اينكه به كوچكترين موضوع گير و آخرش هم سر همون موضوع بياهميت قشقري راه مياندازم كه بيا و ببين داد ميزنم و يه چند تايي هم ليوان ميشكوونم.
بماند كه آبي رنگ مورد علاقهام، زود به زود دلم براي مامانم تنگ ميشه، ميميرم براي بچه، هديه دادن و هديه گرفتن رو خيلي دوستدارم و ... از بين بچههاي وبلاگنويس سميرا، ميثم قاسمي، آقاي مطلق، ياسر هدايتي، رضا وليزاده و امير موسي رو به اين بازي دعوت ميكنم.
آزاده
نوشته شده توسط مهدي و آزاده |
لینک ثابت | موضوع:
|