تبليغاتX
روزگار نو

روزگار نو فصل مشترك يك اتفاق ساده اما خیلی خیلی دوست داشتنی است






افسانه خواص جعبه سياه 

يكى بود يكى نبود، غير از خدا هيچ كس نبود.
روزى روزگارى در ولايت غربت يك مرد بازرگانى بود كه مى رفت در ساير ولايات و از آنجاها چيزهايى جالب و تحفه و نوبرانه مى آورد و مى فروخت، مثلاً يك بار پاپ كورن مى آورد، يك بار دمپايى لاانگشتى، يك بار يخچال سايدباى سايد، يك بار بادكنك هاى چرب و چيل با طعم ميوه كه وقت باد كردنشان لب و لوچه آدم بى حس مى شد، يك بار سوزن گرامافون و...
اين بازرگان وقتى از سفر تجارتى برمى گشت، مال التجاره اش را مى برد در ميدان ولايت غربت و مردم، دسته دسته مى آمدند و كالاهايش را مى خريدند.
يكى از همين روزها، تنگ غروب، بازرگان ديد كه تمامى اجناسش به فروش رفته ولى هنوز براى يك دانه شترمرغ كه از ولايت جابلقا آورده بود، خريدارى پيدا نشده است.هر قدر دست به هم كوبيد و با صداى بلند از شترمرغ و خاصيت هايش گفت كسى حاضر نشد شترمرغش را حتى زير قيمت تمام شده يعنى پنجاه تومان بخرد.
بازرگان با خودش حساب كرد و ديد برگرداندن شترمرغ به ولايت جابلقا و پس دادنش مقرون به صرفه نيست و از طرفى چون دائم در سفر است، امكان نگهدارى شترمرغ را هم ندارد. كم كم داشت از فروش شترمرغ نااميد مى شد كه سر و كله مردى روستايى پيدا شد.
 مرد روستايى جلو آمد و نگاهى به حيوان انداخت و قدرى حيرت كرد و پس از چند بار «هى هى» و «نوچ نوچ»، از بازرگان پرسيد: «اسم اين جانور چيست؟» بازرگان گفت:  «اسم اين جانور، شترمرغ است و اصالتاً اهل ولايت جابلقاست.
 اسم شما چيست؟» مرد روستايى گفت: «اسم من هم صفرقلى است و اصالتاً اهل همين ولايت غربت هستم. قيمتش چند است؟» بازرگان گفت: «قابل شما را ندارد. خودم سى تومان خريده ام.» صفرقلى گفت: «صاحبش قابل است.
 گران خريده اى پنج تومان بدهم؟» بازرگان كه خون خونش را مى خورد و از طرفى هم چاره نداشت، گفت: «چه كارت كنم؟ بده، خيرش را ببينى.» صفرقلى دستى به پك و پهلوى شترمرغ كشيد و گفت:  «گوشتى هم كه به تنش نيست زبان بسته، نميرد بين راه؟ حالا اين يك مشت پر و استخوان چه كار بلد است بكند.» بازرگان كه كاردش مى زدى خونش نمى آمد، جلو خشمش را گرفت و گفت: «همه كار بلد است، نان مى پزد، نخ مى ريسد، گوسفند مى چراند...» صفرقلى از توى بقچه اش دو تومان درآورد و داد به بازرگان و گفت: «يك وقت نگويى اين صفرقلى ساده بود، نفهميد....
اين پول ها خوردن ندارد.ولى بيا بگير برو صفا كن.» بعد هم افسار شترمرغ را گرفت و برد به خانه. حيوان را بست توى طويله و يك مشت جو ريخت توى آخورش، خودش هم رفت توى اتاق، تخت خوابيد.صبح فردا، صفرقلى يك سبد برداشت و رفت تو طويله.
 شترمرغ را كه نشسته بود، با لگد بلند كرد و نگاهى به زيرش انداخت. بعد، انگار كه چيزى گم كرده باشد، بنا كرد به دست كشيدن توى كاه هاى كف طويله. شترمرغ كه متعجب شده بود، پرسيد: «دنبال چى مى گردى مش صفرقلى؟» صفرقلى بلند شد و گفت: «دنبال تخم هايت. كجاست؟ كجا تخم گذاشته اى؟» شترمرغ گفت: «كدام تخم مشدى؟ آخر كدام شترمرغ نرى تخم گذاشته كه من دومى اش باشم؟» صفرقلى با ناراحتى و ترديد پس كله اش را خاراند و گفت: «آره جان خودت، تو گفتى و من باور كردم. اگر نر بودى، اسمت شترخروس  بود نه شترمرغ.
 اگر فكر كرده اى من اينجا جو و گندم مجانى خيرات كرده ام، كور خوانده اى. مى روم و تا ظهر برمى گردم، اگر تا ظهر تخم گذاشتى كه هيچ وگرنه قصاب را خبر مى كنم.»


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |

من كيستم؟ 

من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند.
من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند. من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.
من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.
من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.
من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.
من «...» هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.
من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند. من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.
من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.
من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.
من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.
من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. دوستانم وقتي مي خواهند به من بگويند؛ «گه» محترمانه مي گويند؛ «عليا مخدره». من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.
من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم. من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم. من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند.
من کيستم؟

برداشتی از روزنامه اعتماد

نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |