تبليغاتX
روزگار نو





















روزگار نو

روزگار نو فصل مشترك يك اتفاق ساده اما خیلی خیلی دوست داشتنی است

این روزها، این روزها برفی که شهر کم کم سفید میشه، من خوبم خوبتر از اون چیزی که بشه فکر کرد، سرشار از انرژی مثبت، روزها کار رو با انرژی خوبی در همشهری عصر پیگیری می کنم و شبها توو خوونه کتاب می خوونم رمان دو جلدی " سالهای ابری" علی اشرف درویشیان، این روزها بیشترین لذت رو از زندگی میبرم، هیچ وقت این همه خوب نبودم.
آزاده

+نوشته شده در بیست و ششم آذر 1387ساعت14:50توسط روزگار نو | |

روزنامه همشهری امارات به خاطر تعطیلات اماراتی ها دوهفته منتشر نمیشه،  من آنفلانزای بدی گرفته و توو خوونه مووندنی شدم از همه دنیا بی خبرم.
آزاده

+نوشته شده در یازدهم آذر 1387ساعت12:2توسط روزگار نو | |

جانی کوچولو با پدر و مادر و خواهرش سالی برای دیدن پدربزرگ و مادربزرگ رفته بودن به مزرعه. مادربزرگ یه تیرکمون به جانی داد تا باهاش بازی کنه. موقع بازی جانی به اشتباه یه تیر به سمت اردک خونگی مادربزرگش پرت کرد که به سرش خورد و اونو کشت
جانی وحشت زده شد...لاشه رو برداشت و برد پشت هیزمها قایم کرد. وقتی سرشو بلند کرد دید که خواهرش  همه چیزو دیده ... ولی حرفی نزد.

ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجم آذر 1387ساعت8:8توسط روزگار نو | |

هر کی فکر کرده که من یه روزنامه نگار یا حتی یه خبرنگار حد متوسطم اشتباه کرده، این روزها بیشتر از هر زمان دیگه ای به این نتیجه رسیدم که هیچ چیز از روزنامه و روزنامه نگاری و خبر نویسی ساده بلد نیستم، با وجود افرادی که یک سال و اندی است دور برم ظهور کردند شاید باید زودتر از این حرفها به این نتیجه رسیدم.
کاش میشد این اعتیاد، این عشق به کار رو ببوسم و بزارم کنار، دلم یه کم هوای تازه می خواد
آزاده

+نوشته شده در سوم آذر 1387ساعت10:15توسط روزگار نو | |