تبليغاتX
روزگار نو





















روزگار نو

روزگار نو فصل مشترك يك اتفاق ساده اما خیلی خیلی دوست داشتنی است

اگر خداوند لحظه ای فراموش می کرد که من عروسکی کهنه ام و تکه کوچکی زندگی به من ارزانی می داشت، احتمالا همه آنچه را که به فکرم می رسید نمی گفتم، بلکه به همه چیزهایی که می گفتم فکر می کردم، ارج همه چیز در نظر من نه در ارزش آنها که در معنایی است که دارند، کمتر می خوابیدم و بیشتر رویا می دیدم چون می دانستم هر دقیقه که چشمانمان را بر هم می گذاریم شصت ثانیه نور را از دست می دهیم.
هنگامی که دیگران می ایستادند راه می رفتم و هنگامی که دیگران می خوابیدند بیدار می ماندم هنگامی که دیگران صحبت می کردند گوش می دادم و از خوردن یک بستنی شکلاتی چه حظی که نمی بردم!
اگر خداوند تکه ای زندگی به من ارزانی می داشت، قبایی ساده می پوشیدم نخست به خورشید چشم می دوختم و نه تنها جسمم که روحم را نیز عریان می کردم، خدایا اگر دل در سینه ام همچنان می تپید و طلوع آفتاب را انتظار می کشیدم... روی ستارگان با رویایی ون گگی شعری بندیتی را نقاشی می کردم و صدای دل نشین سرات ترانه های عاشقانه ای بود که به ماه هدیه می کردم، با اشکهایم گلهای سرخ را آبیاری می کردم تا خارهاشان و بوسه گلبرگ هاشان در جانم بخلد.

ماکندو نام شهری است که مارکز در آن زاده شد



ادامه مطلب

+نوشته شده در هفدهم اسفند 1387ساعت18:23توسط روزگار نو | |

خوابم خواب خواب؛ اين را از جا ماندن در اتوبوس فهميدم، زماني كه تاكسي در سرپايي جردن سر خورد و من به ناچار از چهارراه اسفنديار تا كوچه تنديس نفسهايم به هن هن افتاد، يعني راستش دلم میخواهد بخوابم خواب خواب، صبح هم كه ساعت تووي سرش ميزد تا بيدار شوم، پتو را تا خرخره كشيدم و به آفتاب كه با تيغهايش چشمم را خراش مي داد؛ فحش دادم. دلم مي خواهد مدام بخوابم، چرا کسی نمي فهمد که غمگینم، حجم اين غصه اندازه اي است كه دلم من تاب كشيدنش را ندارد، اين را از زبانم كه به حرف باز نمي شود و از شانه هايم كه هر روز خميده تر مي شود؛ مي فهمم به همين دليل مي خواهم غمهایم را بغل بگیرم و بخوابم. به حال اصحاب كهف غبطه مي خورم مي خواهم بروم يه گوشه دنج از اين دنياي بي در و پيكر و بخوابم با هر آنچه از سالهاي دور روي دلم تنبار شده است از دنياي آدم بزرگها دور شوم و با خوابگرديهايم بروم سراغ سالهاي دور تر از روزهاي آدم بزرگها. می خواهم بیدار که شدم چیزی از این روزها یادم نمانده باشد. اصلا من نمی دانم حکمت این همه خاطره چیست كه خوب يا بد در سرم چرخ ميزند و گاهي بيخ گلويم را مي چسبد و گاهي باري ميشود كه صبح تا شب بايد در شهر بچرخانمش؟ چرا همه چیز در گذر همان ثانیه ها در ذهنم نمیمیرد؟ چرا خاطره ها اين همه جاندار در ذهنم تلنبار ميشوند و از سر و كول هم بالا مي روند كه به يادم بيايند؟
اصلا مي داني مي خواهم همه غصه ها و خنده هايم را بغل بگيرم و بخوابم که دیدن غمگینی ام دلت را نیازارد، همين
آزاده

+نوشته شده در چهاردهم اسفند 1387ساعت11:33توسط روزگار نو | |

  مسيرهايي كه مي روم و مي آيم مملو از روزانه هايي است كه بي گاه تعقيبم مي كنند. لذت بخش ترين آنها راه رفتم در خياباهاي تهران و اتوبوس سواري است. لحظه هايي كه من در شهر و شهر در من كشف ميشود با نگاه هاي زيرزيركي و دل سپردن به آهنگهايي كه دل به دلم مي سپارند.
  زني كه بي دليل دنبال شنونده اي مي گشت تا در آن بخواند و آن قدر گفت گفت تا ته كشيد و آخر سر ذره ذره هايش را از چشمش جمع كرد تا نوك انگشتش رسوب كند و يادش باشد كه در اتوبوس هم مي توان باريد. بچه اي كه حجمش به اندازه يك كف دست بود و قدش به ابرها ميرسيد وقتي از كوشه كز كرده اش از كنارم رد ميشد با ترازويش ميزان مهرباني ها را مي سنجيد و سربازي كه روي تراز براي ۲۵ تومان با شيطنتهاي كودكانه پسر بچه كه دنبال رنگين كمان عصر شهر مي گشت چانه ميزد.
  زني كه لا به لاي بيقراريهاي گيسوانش و آشفتگي دستانش خوشبختي موج ميزد و آن را با لذت خوردن يك تكه نان داغ داغ آن هم خالي خالي در دستان رهاي كودكش قسمت مي كرد و من كه حسرت زيبايي او را در دل مي كشيدم.
 هفته پيش زني از ميله هاي اتوبوس تاب مي خورد و با صدايي آسماني حافظ ميخواند يك باره انگشت اشاره اش را به سمت نگاهي گرفت كه با اون نبود و داد زد: " تو شيطاني خود خود شيطان و باعث رانده شدن ما از بهشت" من چند ايستگاه جلوتر از اتوبوس پيدا شده بودم.
 آزاده
پي نوشت بعد از دو روز:
شايد گناه بزرگ ما انسانها اين است كه درست در لحظاتي كه نبايد، اشتباهي مي كنيم كه قابل جبران نيست، درست مانند خوردن آن سيب معروف

+نوشته شده در یازدهم اسفند 1387ساعت14:41توسط روزگار نو | |