تبليغاتX
روزگار نو





















روزگار نو

روزگار نو فصل مشترك يك اتفاق ساده اما خیلی خیلی دوست داشتنی است

  گاهي اوقات از روزنامه نگار بودن نه تنها دلزده كه منزجر ميشوم، اين مشكل من تنها نيست بيشتر دوستانم كه اين روزها به قول معروف خاك صحنه خورده اند و حالا بعد از ده سال بايد پسوندي از روزنامه نگاري را به دنبال داشته باشند، با ظهور خبرنگاران و روزنامه نگاراني كه حتي از ابتدايي ترين سواد روزنامه نگاري هم بي بهره اند، دچار اين حس مي شوند. در اين وانفسا حساب ما و آن عده كه براي رسيده به جايگاه مثلا با ثبات در كار چهار سال پا به پاي كار كردن تحصيلات آدكادميك اين رشته را پشت سرگذاشته اند، اين ناراحتي چند برابر است، حالا بماند كه من هنوز دست از حماقتم برنداشته ام دارم همچنان به كار خودم ادامه مي دهم.
  همه ما به اين نتيجه رسيده ايم كه روزنامه نگار بودن در ايران نه نياز به تلاش دارد و كار مستمر و نه لازم است شناختي از حوزه خبر، گزارش و مصاحبه داشته باشي، حتي لازم نيست خودت را گول بزني، درس بخواني يا زحمت بكشي و سالها در كنار آدمهاي كاركشته روزنامه نگاري تلمذ كني، تنها كافي است دستت به جايي بند باشد و پشتت به جايي گرم، آن وقت مي تواني از يك منشي ساده يا آدم بيكار كه گوشه خانه مانده به روزنامه نگاري برسي، اظهار نظر سياسي بكني و  يادداشت بنويسي و حتي امر بر تو مشتبه شو كه مي تواني مسير انتخابات رو تغيير دهي و خلاصه حسابي براي خود بتازي.
  نمونه اين مدعا هم كم نيست و كافي است سري به سايتهاي معتبر و روزنامه هاي رنگ و ارنگ روي دكه ها بيندازي و ببيني چه مطالبي به عنوان يادداشت، گزارش و خبر  به خورد خوانندگاني داده مي شود كه قرار است با اين شيوه روزنامه نگاري شعور و شخصيتشان بيش از اين ناديده گرفته شود.
  خبرگزاري و روزنامه هم فرقي با هم ندارند، هركس سعي دارد به نوعي در اين تخريب شخصيتي پيشتاز باشد به عنوان مثال در بسياري از آنها اصول ابتدايي تيتر زدن ناديده گرفته مي شود و به نظر مي رسد حتي دبير سرويس كه بايد هدايت گر خبرنگار نوپا حوزه خود باشند فراموش كرده كه روزنامه نگار كسي است كه دانش و داشته هاي خود را به بينش تبديل كرده و به آن آگاهي ها، عمق و غناي موردنظر را ببخشند و در اختيار مخاطبان و خريداران قرار دهد.
  شايد اصلا مشكل از خبرنگاري نيست كه به اين حرفه روي آورده اند، شايد مشكل دبيري كه سرويس يك روزنامه يا خبرگزاري را هدايت مي كند، است كه فاقد سواد بوده و كارش بيشتر رابطه اي است.
آزاده

+نوشته شده در بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت13:45توسط روزگار نو | |

  "پدر هيچ وقت شده است  كه از زمستان تا بهار را دويده باشي؟ شماها مرده ايد اما من از زمستان تا بهار دويده ام و چشمم مدام به آسمان و آفتاب بود."
  عباس معروفي  نخستين مجموعه داستانش را با نام "روبه روی آفتاب" در سال 1359 در تهران منتشر كرد و پيش و پس از آن نيز داستان هایي در برخی مطبوعات به چاپ می رساند.
  عباس معروفي را با "سمفوني مردگان" اش شناختم و بعدها با "فریدون سه پسرداشت" ادامه اش دادم. دنیای عباس معروفی در این دو کتاب دنیایی دور از دسترس ما است دنیایی است که در آن شیدایی جایگاه بخصوصی دارد و معروفی با مهارت و هنرمندی تمام توانسته است این دنیا را در پیش روی ما با کلام به تصویر کشد .
   سمفونی مردگان او واقعا یک سمفونی تمام عیار است، از هنگامی که آغاز می شود تا زماني که پایان می گيرد و لحظه ای از تب و تاب نمی افتد.قهرمانان قصه هايش یک نفس و یک تنه روی در روی مرگ می ایستند و در نهایت با همان ابهت و شکوه و جلالی که در یک سمفونی یافت می شود به مرگ اجازه میدهند که بیاید و طومار زندگیشان را در هم بپيچد.
امروز تولد عباس معروفي است كسي كه به نظرم با گزیده گویی ثابت کرد رهبر ارکستر چیره دست و قابلی در ادبيات است.
آزاده



+نوشته شده در بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت12:37توسط روزگار نو | |

  همه چيز به هم پيچ و تاب خورده است،مثلا اين سردرد جز لاينفك زندگي ام شده است، صبحها با من از خواب بيدار مي شود و شبها با هم به خواب مي رويم. فكر مي كنم دو سه ماه بيشتر يا شايد كمتر است كه حضورش در زندگي ام جدي شده است. دو سه هفته اي هم مي شود كه كسي ميان دلم نشسته است و پشت هم رخت مي شويد، بي اجازه اين كار را مي كند و من لا به لاي شست و شو و پهن كردن رختها خاطراتي را مرور مي كنم كه چركي اش از دلم نمي رود. 
  چند روزي است مسير خانه تا روزنامه، روزنامه تا خانه تغيير كرده، خيابانهاي غريبه احساس خوش آيند كودكي و نوجواني ام را دزديده اند، چيزي را جا گذاشته ام در كوچه پس كوچه هاي آن سوي شهر، تكه اي از من كه دور شدنش دلم را به شور مي اندازد و حالم را بد مي كند. بايد مسير را از اين و آن بپرسم بايد تابلوها را نگاه كنم تا گم نشوم ديگر نمي توانم چشم بسته از خانه تا روزنامه، از روزنامه تا خانه بروم، از اتوبوس سواري هم خبري نيست، انگار چيزي كم دارد خيابانهاي اين طرف شهر، آدمها آشنا نيستند تند تند، بي لبخندي و عصباني از كنارم مي گذرند. از پياده روي هم خبري نيست. خودم را از لا به لاي خيابانهاي گشاد اين طرف شهر به چهارديواري طبقه سوم آپارتمان مي رسانم و بالشت را سپر غربتي مي كنم كه به سويم نشانه مي رود و با تمام قدرت بغضم را مي خورم و به خودم وعده و وعيد فردا را مي دهم.
  طاقتم خيلي زود طاق مي شود، هواي حوصله ام از ابري بودن گذشته و كم كم دارد طوفاني مي شود. ‌آرام و قرار ندارم. دلم چيزي مي خواهد اما هرچه به صدايش گوش مي دهد نمي فهمم دواي دردش چيست، شايد هم كر شده ام كه صداي دلم را نمي شنوم.
  این روزها خيلي زود خسته مي شوم، خوابم مي گيرد، دلزده مي شوم. از اخبار انتخاباتي، مصاحبه، همایش، از عکس ها و ژستهاي انتخاباتي، خبر سفر های استاني ـ انتخاباتی و بالا و پايين شدن الاکلنگ زهوار در رفته زندگي.
  دلم به هم مي خورد وقتي هدفن را در گوشم فرو مي كنم تا صداها را نشونم، سايتها را مرور نمي كنم، خبرها را پيگيري نمي كنم. از مرور هر روزه چهره آدمها در سايتها دلم به هم می خورد، از لبخند کج و معوجشان؛ از عبارتهاي تكراري، از هجوم نفس گير روزها كه پشت هم صبح را شب و شب را صبح مي كند.
  دلم مي خواهد بروم يك جاي دور، كنار رودخانه بنشينم و آبتني ماهيي ها را نگاه كنم دلم می خواهد بروم يك سرزمين ديگر چرخ بزنم، با مردم گپ بزنم، دلم مي خواهد كوچ كنم بروم توی چادر صحرایی زندگی کنم، دلم می خواهد بروم كنار مدرسه بچه هاي جنوب شهر بنشينم و نگاهشان كنم، كنارشان روي نيمكتهاي چوبي بنشينم و زندگی کنم، دلم مي خواهد مثل خيلي وقت پيش بنويسم؛ گزارش، داستان، شعر.
اين روزها به طرز عجيبي تنها هستم، شعرهايم رهايم كرده، ‌آدمهاي قصه تنهايم گذاشته اند، سوژه هاي گزارشي فراموش ام كرده اند من مانده ام با چهار ديواري آپارتماني كه بوي تازگي مي دهد؛ همين.
آزاده 

+نوشته شده در بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت11:46توسط روزگار نو | |

  ديروز تولدم بود، روز پاي گذاردنم به دايره حساس زندگي، روز آْغازي دوباره، تنها يك روز در كل سال براي من، روز ورودم به دنيا، من اما دلم نه هاي وهوي مي خواهد، نه بوس و بغل، نه كيك و شمع و فشفشه، نه هديه و نه حتي تبريك، دلم تنها زندگي مي خواهد با تكه اي از خدا.
آزاده

+نوشته شده در دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت9:33توسط روزگار نو | |