این روزها هر چقدر هم که قهوه تلخ بنوشم ،طعم گس این روزها از زندگی ام بیرون نمی رود به همین خاطر مثل موریانه به جان کتابهای نخوانده ام افتاده ام . بعد از " کاتالونیا " که بازخوانیش کردم چند روزی است که کتاب " حباب شیشه" " سیلویا پلات " رو میخونم تووی وبگردی امشب هم ترجمه یکی از شعرهاش رو از گلاره پیدا کردم با عنوان "سه زن " .
شعری برای سه صدا
مکان: زایشگاه و پیرامونش
صدای اول:
سُستم مثل دنیا،
ببمار ِ بیمار؛
در گذر از میانه لحظاتم
نگاهم می کنند با نگرانی
خورشیدها و ستارگان؛
اما ماه
با توجه ای خاص تر
می گذرد و باز می گذرد،
رخشنده، بسان پرستاری؛
غمگین است آیا
برای آنچه رخ خواهد داد؟
گمان نکنم !
او مبهوت این باروری است،
همین!
آنگاه که دست از کار می کشم
پدیده ای بزرگم
نه ناچارم به اندیشیدن
نه ناگزیر از ممارست
آنچه در من رخ می دهد،
نیازمند توجه ای نیست .
قرقاول روی تپه می ایستد و
می آراید
پرهای قهوه ای اش را .
کاری از من ساخته نیست
جز لبخندی بر آنچه از آن آگاهم .
همراهی ام می کنند
برگها و گلبرگها،
و من آماده ام..
صدای دوم:
اولین بار که دیدم
لکه کوچک قرمز را،
باورش نکردم .
نگاه کردم به کسانی که در دفتر کار
دور و برم می پلکیدند
همه شان مسطح بودند!
چیزی اطرافشان بود
مثل یک مقوای نازک،
و حالا من آنرا بُریده بودم .
آن مسطحهای مسطح سطحی،
برآمده از پندارها
ویرانی ها،
بلدوزرها،
گیوتین ها،
اتاقهای سفیدِ وقوع جیغهای دلخراش،
وقوعی بی پایان...
و فرشته های سرد و
پریشان خیالیها...
نشستم پشت میزم ،
با جورابهای ساق دار و پاشنه های بلندم.
و مردی که برایش کار می کنم خندید:
"چیز وحشتناکی دیده اید؟
رنگتان ناگهان پریده !"
و من چیزی نگفتم .
من
مرگ را دیدم
در میان درختان عریان ،
چون فقدانی.
نمی توانستم باورش کنم.
دشوار است آیا
تصور یک صورت یا دهان
برای یک روح ؟!
حروف
جاری شدند از این کلیدهای سیاه،
و این کلیدهای سیاه
از انگشتهای الفبایی من :
سفارش قطعات ،
فطعات،
خرده ریزها،
چرخ دنده ها ،
چندکاره های بی نظیر.
همچنان که نشسته ام ،
جان می کَنم و
بُعدی را از دست می دهم.
نعرهء ترن ها در گوشم :
کوچ!
کوچ!
رد پای سیمگون زمان به سمت فاصله ها تهی می شود.
و آسمان سپید از پیمان خود خالی، چون پیمانه ای.
اینها پاهای من اند،
این انعکاس های ماشینی.
تاپ،
تاپ،
تاپ ...
میخ های پولادین....
در حال عجز پیدایم می کنند.
این مرضی است که به خانه می برمش،
مرگی ست.
دیگر بار، مرگی ست.
آیا هواست این،
یا ترکش های انهدام که فرو می برم؟
نبضی هستم آیا،
که می کاهد و می کاهد،
رو در روی فرشتهء سرما؟
نکند خاطرخواه من است این ؟!
این مرگ !
مرگ !
در کودکی
عاشق نامی خزه پوش بودم.
نکند گناه ست این؟
این عشق دیرینهء مرده
به مرگ !
صدای سوم:
به یاد دارم،
لحظه ای را که به یقین رسیدم.
بیدها می لرزیدند.
زیبا بود
چهرهء درون آبگیر ،
اما از آنِ من نبود...
نگاهی نافذ داشت ،
مثل هر چیز دیگر.
و تمام آنچه می دیدم خطرناک بود:
فاخته ها و واژه ها،
ستاره ها و رگبارهای طلا.
پندارها، باروریها!
به یاد می آورم
بالی سپید و سرد را
قویی بزرگ را،
با نگاهی هراسناک،
روانه به سوی من،
چونان دژی، بر فراز رودخانه.
ماری در میانه قوها بود،
می سُرید نرم نرمک،
چشمش معنایی سیاه داشت.
دنیا را دیدم در اندرونش:
کوچک ... پست
و سیاه !
هر خرده کلام ،
خرده کلامی را می ربود
و هر کنش
کنشی را !
روزی گرم و آبی شکفته بود
به سمت چیزی ؛
و من
آماده نبودم .
ابرهای سپید ،
پدیدار شده از پیرامون،
مرا به چهار سمت می کشاندند.
آماده نبودم،
حرمتی نداشتم.
گمانم بود می توانم
حاشا کنم سرانجامش را
اما دیر شده بود،
خیلی دیر.
و چهره ،
خود را به شکل عشق در آورد،
آن گونه که گویی
من آماده ام ...
(ادامه دارد...)
بخوونید.
نوشته شده توسط مهدي و آزاده |
لینک ثابت | موضوع:
|