تبليغاتX
روزگار نو - ... فراموشی

روزگار نو فصل مشترك يك اتفاق ساده اما خیلی خیلی دوست داشتنی است






... فراموشی  

ماشين از روي پل كه رد مي شود، ساختمان متروكه اي كه حروف انگليسي آن يك خط در ميان به جا مانده، رخ مي نمايد. اينكه از جنگ هيچ خاطره اي نداشته باشي، برايت دغدغه اي مي شود و دلت براي 7-6 سالگي كه در روستايي دورافتاده گذشته، تنگ.
تمام خاطره من از جنگ، ساختمان هتل بين المللي زيرپل سيدخندان است كه محل سكونت آواره هاي جنگ بود و حالا غبار زمان سياهش كرده است.8 ساله بودم كه جنگ بعد از 8 سال با همان قطعنامه تاریخی که می توانست زودتر امضا شود پايان رسيد.
8 سالي كه من از آن تنها چندماه قبل از پايان جنگ را به ياد مي آورم. زمزمه هاي پدر در گوش مردهاي فاميل با صداي هواپيماهايي كه روي سرمان سوت مي كشيد، گم شد؛ بمبي دو كوچه پايين تر فرود آمد و دل مادر با چند خانه كه بمب به آن اصابت كرده بود، فرو ريخت. همان شب با چند ساك لباس و چند جعبه غذا،  ماشين ها پشت هم قطار شدند و دل به اتوباني شلوغ سپرديم. از جاده اي به جاده ديگر پيچيدم و در هر پيچ، چشم هاي نگران مادر روي ما سايه مي انداخت تا از سايه بزرگتر يك غريبه كه نمي شناختيمش در امان باشيم.
بچه هايي كه خوش ترين دوران زندگي شان در چهارديواري هاي بي ريخت و رنگ و رو رفته هتل بين المللي مخروبه و تنگ و تاريك گذشت و خيلي از آنها خاطره شان از آن دوران، نگاه نگران مادر و پدري بود كه براي نجاتشان، كاري از دستشان برنمي آمد، جز رفتن. ماشين از پل پايين مي آيد و هتل با شيشه هاي فروريخته و ديوارهاي سياه، پشت سرم جا مي ماند. خيابان ها و آدم هايي كه دغدغه هاي جنگ را از ياد برده اند و بي خيال و راحت، وجود هتل را ناديده مي گيرند، جلويم رژه مي روند. ميدان رسالت ازدحام هميشگي خود را دارد و كوچه پس كوچه هايش سكوت وخلوتي دائمي. مقابلش كه مي ايستم، شكل دختري هستم 7 ساله كه از تابلو سردر ساختمان تنها مي تواند جانبازان جنگي را بخواند؛ با دست هاي كوچكي كه جعبه اي شيريني را حمل مي كنند. به خودم كه مي آيم، يادم مي آيد كه قرار بوده سري به آسايشگاه معلولان و جانبازان جنگي بزنم؛ يادم مي آيد با خودم قرار گذاشتم آسايش بچگي هايي را كه در روستايي دورافتاده گذشت با شنيدن اضطرابي كه پشت سنگرها گريبانشان را مي گرفت جابه جا كنم وكامشان را با رويايي كه بعد از 8 سال براي ما كه در آن زمان نوپا بوديم و بچگي را با بازيگوشي و سرخوشي هاي كودكانه گذرانده ايم و بزرگسالي را در آرامش، شيرين كنم. پا پيش مي گذارم و با غم و هيجاني كه درهم مي لولند، جلو مي روم؛  انگار با سرعت سرسام آوري به ديواري بتني بخورم،  تمام حساب و كتاب هايم به هم مي ريزد و اصرارم براي رفتن به داخل ساختمان با تكرار جمله معروف با روابط عمومي هماهنگ نشده، نامه نداريد، فرقي نمي كند و... به نتيجه نمي رسد. از ساختمان دور مي شوم؛ روبه رويش مي ايستم وآجرهايش را نگاه مي كنم؛ نگاهم با نگاهي گره مي خورد كه غربت هميشگي ازياد رفتن را فرياد مي كشد. برمي گردم و نوستالژي بچگي هايي كه با جنگ تمام شده بود، با آن نگاه شروع مي شود؛ نگاهي كه بين آسايشگاه و من، خط فاصله اي مي گذارد كه نامش فراموشي است.
نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |