تبليغاتX
روزگار نو - پيرمرد مهربان

روزگار نو فصل مشترك يك اتفاق ساده اما خیلی خیلی دوست داشتنی است






پيرمرد مهربان  

هنوز هم وقتي از ميدان هفت تير رد مي شوم، گاهي راهم را كج مي كنم و سري به كوچه عارف اديب مي زنم. آن سال ها دفتر كار او هنوز در انتهاي آن كوچه قرار داشت و من كه تازه سال اول رشته روزنامه نگاري بودم در آن زمستان سرد، گرم كارهاي مطبوعاتي بودم.

 وقتي خبر دهان به دهان در روزنامه گشت و به گوشم رسيد، چهره مهربان و جدي منوچهر آتشي در اولين برخورد در مقابلم رژه مي رفت . اينكه اولين كار جدي مطبوعاتي ام مصاحبه با منوچهر آتشي بود هميشه جزوافتخارات ويژه ام محسوب مي شود، هرچند مصاحبه هيچ وقت جايي چاپ نشد و روز مصاحبه آنقدر هول بودم كه خيلي از نكات مصاحبه را يادم رفت.

در آن جلسه كم كم ورق و كاغذ را كنار گذاشتم و بيشتر از آنكه به فكر رعايت نكاتي باشم كه در كتاب هاي درسي خوانده بودم به دنبال هزار خم تجربه هاي منوچهر آتشي رفتم تا ناپختگي جواني را با گفت وگوي دو ساعته اي كمي تعديل كنم. ناگفته هايي از زندگي را پيش رويم گشود وهنوز هم بعد از سال ها صداي آرام و پا به سن گذاشته اش در گوشم صدا مي كند. حال چند روزي ست كه آتشي در زمستان به جانمان افتاده است و صداي بلند بچه ها كه گوش به گوش خبر رفتنش را مي دهند. زمستان امسال را بايد بدون آتش سر كرد.

آتشی روزهای آخر عمرش را پر از هیاهو سپری کرد .گرفتن جایزه چهرهای ماندگار از دوجهت برای او حرف و حدیث هایی را به دنبال داشت . از یک سو تعدادی از نمایندگان مجلس خواستار پس گرفتن این جایزه شده بودندو از سویی تعدادی از دوستان دیروزش او را منصوب به حکومت کرده بودند و حالا بعد از رفتنش هر دو گروه ساکت ماندند.

نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |