تبليغاتX
روزگار نو - بيست روز در برزخ

روزگار نو فصل مشترك يك اتفاق ساده اما خیلی خیلی دوست داشتنی است






بيست روز در برزخ 

  ساختماني متروكه كه رنگ‌هاي قديمي‌اش از پشت ديوار تازه رنگ شده، باز هم به چشم مي‌آيد. پتوهاي نيمه‌مندرس و آدم‌هايي كه با وجود استحمام، هنوز هم از پشت چهره‌هاي كدر و آفتاب سوخته‌شان چيزي معلوم نيست. اينجا محل نگهداري كارتن خواب‌هاست؛ تصوري باقيمانده از آدم‌هاي خميده اي كه در رفت و آمد هرازگاه‌شان خمودگي زندگي را به ياد مي‌آورند.
  خيابان سوسنگرد را كه بيشتر به شكل جاده تازه جان گرفته‌اي است تا جايي نزديك به انتهاي آن مي‌پيماييم. آفتاب بالاي سر بيابان است و بيابان داغ، زير كفش‌هايي كتاني كه محكم پايم را چسبيده تا گرما كف پاها را سوزن سوزن كند. گاهي كه به سايه پناه مي‌برم، باد شيطنتي مي‌كند، به سرورويم مي‌خورد و خنكاي فراموش شده‌اي را به رخم مي‌كشد.
  مسير را تا انتها پياده گز مي‌كنيم. روبه روي ساختمان آجر سه‌سانتي تازه‌ساز كه مي‌ايستيم، تمام تصورمان از مركز نگهداري متكديان فرومي‌ريزد. آجرها روي هم چيده مي‌شود تا مركزي نوساز و تميز قد بكشد.
   نمي‌دانم از زيادي تابش آفتاب سر ظهر است يا تازه‌ساز بودن ساختمان كه روشنايي زياد آفتاب چشم را مي‌زند و ناخواسته نگاه را از ساختمان سه طبقه مي‌دزدد. از پله‌هاي ورودي بالا مي رويم و در سايه اتاقك نگهباني پناه مي‌گيريم. روشنايي، هنوز هم از اتاقك شيشه اي به درون سرك مي‌كشد اما در زير سقف، خبري از گرماي آفتاب نيست.
 اين گزارش در صفحه امروز شهرآرا چاپ شده با کلی دخل و تصرف برای هماهنگی با سیاست های روزنامه.
آزاده
نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |