روزگار نو
روزگار نو فصل مشترك يك اتفاق ساده اما خیلی خیلی دوست داشتنی است
|
|
روزگار نو تو ميداني و همه ميدانن كه زندگي از تحميل لبخندي بر لبان من
از آوردن برق اميدي در نگاه من و از بر انگيختن موج شعفي در دل من عاجز است توميداني و همه ميدانن كه شكنجه ديدن به خاطر تو زنداني كشيدن به خاطر تو و رنج بردن به پاي تو تنها لذت زندگي من است از شادي توست كه من در دل ميخندم . از اميد رهايي توست كه برق اميد در چشمان خسته ام مي در خشد واز خوشبختي توست كه هواي پاك سعادت را در ريه هايم احساس ميكنم. نمي توانم خوب حرف برنم . نيروي شگرفي را كه در زير اين كلمات ساده و جمله هاي ضعيف و افتاده پنهان كرده ام. درياب!درياب! من تو را دوست دارم. دوره راهنمایی این جمله به دیوار اتاقم کوبیده شده بود و هر صبح وقتی چشمهام رو باز می کردم این جمله رو می خوندم حالا بعد از سالها امروز موقع بیدار شدن ناخودآگاه این جمله در ذهنم تکرار شد . خیلی وقت بود می خواستم بنویسم : " هی فلانی زندگی شاید همین باشد " اما نشد تا امروز امروز که دوباره روزگار نویی را شروع کردیم . آزاده نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |
|
|