وقتى صفرقلى در را با عصبانيت به هم كوفت و رفت، شترمرغ بيچاره بر بخت و اقبال خودش لعنت فرستاد و نشست و بنا كرد به گريه كردند نزديكى هاى ظهر به ياد تهديد صفرقلى افتاد، شايد به همين خاطر بود كه وقتى سر ظهر، صفرقلى با سبدش به طويله برگشت، ديد كه شترمرغ نر زبان بسته، از ترس قصاب، دو تا تخم گذاشته به چه بزرگى! صفرقلى به شترمرغ بيچاره كه بى حال و خيس عرق كنج طويله ولو شده بود، چپ چپ نگاهى كرد و گفت: «ديدى حالا؟ حتماً بايد زور بالاى سرت باشد كه تخم كنى؟ حالا پاشو خودت را جمع كن، يك ساعت ديگر مى خواهيم برويم سر وقتى صفرقلى در را با عصبانيت به هم كوفت و رفت، شترمرغ بيچاره بر بخت و اقبال خودش لعنت فرستاد و نشست و بنا كرد به گريه كردن. نزديكى هاى ظهر به ياد تهديد صفرقلى افتاد، شايد به همين خاطر بود كه وقتى سر ظهر، صفرقلى با سبدش به طويله برگشت، ديد كه شترمرغ نر زبان بسته، از ترس قصاب، دو تا تخم گذاشته به چه بزرگى! صفرقلى به شترمرغ بيچاره كه بى حال و خيس عرق كنج طويله ولو شده بود، چپ چپ نگاهى كرد و گفت: «ديدى حالا؟ حتماً بايد زور بالاى سرت باشد كه تخم كنى؟ حالا پاشو خودت را جمع كن، يك ساعت ديگر مى خواهيم برويم سر زميند پاشو...»يك ساعت بعد، صفرقلى شترمرغ را برد توى حياط، كنار يك كوه اسباب و وسايل. شترمرغ پرسيد: «اينها چيست مش صفرقلى؟» صفرقلى گفت: «وسايلى است كه بايد ببرم سر زمين.
تازه اينها كه چيزى نيست، برگشتنى بايد كلى كاه و گندم از سر زمين بياورم.» شترمرغ با دلسوزى گفت: «آخى... طفلى... خسته مى شويد كه.» صفرقلى گفت: «چرا خسته شوم؟ شترمرغ خريده ام براى چى؟» چشم هاى شترمرغ داشت از تعجب درمى آمد.
به همين خاطر، رو كرد به صفرقلى و با چشمانى اشكبار و لحنى ملتمسانه گفت: «آخر انصاف بده مشدى... چطور دلت مى آيد اين همه اسباب و وسيله را بار من كنى؟ من خودم را هم به زور مى كشم.
مگر شما اينجا قانون حمايت از حيوانات نداريد؟» صفرقلى با بى اطلاعى سرى تكان داد و پرسيد: «چى چى چى چى از حيوانات؟» شترمرغ كه ديد صفرقلى بالكل پياده است، طبق عرف سريال هاى طنز تلويزيونى، چند لحظه به دوربين خيره شد و بعد گفت: «هيچى مشدى... كارت را بكن.» صفرقلى هم كارش را كرد يعنى تمام وسايلش را بار شترمرغ زبان بسته كرد و با «هين» و «نوچ نوچ» و «خخخخ» كشيدن، حيوان را كه تلوتلو مى خورد و چپ و راست مى رفت، تا سر زمين برد و وقت برگشتن هم كلى كاه و گندم بارش كرد و برش گرداند به خانه.
شترمرغ مادرمرده صبح تا شب، تخم مى گذاشت و بار مى برد و چوپانى مى كرد و نان مى پخت و نخ مى رست و رخت مى شست و سر صفرقلى را مى جوريد و مسافركشى مى كرد و زمين شخم مى زد و پاسبانى مى داد و... يك بعدازظهر كه صفرقلى دراز كشيده بود و با سيخ چوبى دندان هايش را پاك مى كرد و شترمرغ، بال مى زد كه صفرقلى عرق نكند، صفرقلى رو به شترمرغ كرد و گفت : «آدميزاد از ديرباز آرزو داشته پرواز كند. ناسلامتى من هم آدميزادم. حالا هم كو تا يك اتو ليلينتال و برادران رايت پيدا شود و هواپيما درست كند. بشكند دست من كه نمك ندارد.
اين همه بالايت پول داده ام، دريغ از دو ريال خاصيت. مردم شترمرغ دارند، سوارش مى شوند پرواز مى كنند، حالش را مى برند، من بدبخت هم شترمرغ دارم.» شترمرغ گفت: «تو جان بخواه پاشو همين الان برويم بالاى كوه.
همچين بپرم كه شش ات حال بيايد. دوست دارى؟» صفرقلى گفت: «راست مى گويى؟ جان من؟» شترمرغ گفت: «اى بابا.... از تخم گذاشتن كه سخت تر نيست.»صفرقلى با خوشحالى پاشد و سوار شترمرغ شد و رفتند بالاى كوه.
شترمرغ دورخيز كرد و دويد و دويد و سرعت گرفت و پريد. وقتى خوب اوج گرفت، به صفرقلى كه حسابى كيفور شده بود، گفت: «حال مى دهد، نه؟» صفرقلى گفت: «خيلى» [در جعبه سياه شترمرغ يادشده، مكالمات شترمرغ و مرحوم مغفور زنده ياد صفرقلى، فقط تا همين جا ضبط گرديده و از علت سقوط آن روانشاد اطلاعى در دست نيست.
شترمرغ مذكور نيز به علت اوضاع نابسامان جوى در يكى از بلاد راقيه مجبور به فرود اضطرارى گرديده و طبق شواهد و قرائن به تبعيت آن بلاد درآمده است.
توضيح از بنده نگارنده]از اين داستان نتيجه مى گيريم كه شترمرغ از شتر هم كينه اى تر است.
قصه ما به سر رسيد، غلاغه به خونه اش نرسيد!
نوشته شده توسط مهدي و آزاده |
لینک ثابت | موضوع:
|