روزگار نو
روزگار نو فصل مشترك يك اتفاق ساده اما خیلی خیلی دوست داشتنی است
|
|
دلم گرفته نگاه مهربونی بهم می کنه با لهجه اصفهانی میگه جواب نیمیده حلقه اشک توی چشمام نمی زاره تا مهربونی نگاهشو ببینم و اشک توو پهنای صورتم رها میشه بهت زده نگاهم می کنه می گه " آزی " می گم : " با دلتنگی می شه کنار اومد اما با دل گرفتگی نه". می خونه :
" دلم گرفته است دلم گرفته است به کنار پنجره می روم و بر پوست کشیده شب دست می کشم چراغ های رابطه تاریکند". باید از چی بنویسم چند روز مریضی خودم يا اكبر گنجی یا رفتن خاتمی که روز به روز به اون نزدیکتر می شیم حال خوشی این روزها برایمان نمانده غم از هر طرف احاطه مان کرده و ما چاره ای برای مقابله شدن با اون نداریم حوصله روزنامه رو ندارم و حتی خودم رو هوای گرم هم می تونه به همه اینها کمک کنه تا تو یه آدم بی حوصله و کلافه باشی . دیروز رفتم تا از رضا ـــ پسر گل فروش میدون رسالت ـــ گل بخرم پلیس نیروی انتظامی یکهو پرید تووی میدون ـــ سمت شرق ـــ درست زیر پل عابر سطل های گل رو تووی حوض وسط میدون پرت کرد و .... نمی تونستم از چشم های بهت زده و پر از اشک رضا بگذرم رفتم جلو گفتم: " این برای دومین باره که این کار رو می کنید. چرا؟؟ " گفت: " چون مشاغل مزاحم هستن حالا شما خانم جان وکیل وصیه این لاابالی ها هستید یا نکنه ... " دلم می خواست بخوابونم زیر گوشش گفتم : " بله " گفت : " با اجازه بزرگترهاشو یادت رفت بگی " مردم بی توجه از کنار ما می گذشتن و نگاه عاقل اندر صفي به من مي كردن كه بابا به تو چه ؟ !!! رضا مانتومو می کشید و می گفت " ولش کنید خانم پدرتونو در میارم " مرد گفت: " عقل این بچه بیشتر از شماست راتو برو دختر بچه تا ندادم بیچارت کنن" بعد هم چندتا فحش و .... ساعت ۹ شب بود حالا تووی خونه نشسته بودم و مثل یه بچه گریه می کردم کاری از دستم بر نیامد نه برای رضا و نه برای خودم همیشه کوه بودم مي تونستم بزنم تووي گوششش اما این بار با اتفاقات این یک ماه اخیر چقدر شکننده شدم ای کاش مثل همیشه کوه بودماي كاش كوه بودم . نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |
|
|