تبليغاتX
روزگار نو - حال خوبی ندارم

روزگار نو فصل مشترك يك اتفاق ساده اما خیلی خیلی دوست داشتنی است






حال خوبی ندارم  

حال خوبي ندارم

مثل خود بي قرارم

مثل چوبي غريبه

روي موجي سوارم خرابم

 خراب ، اونقدر داغون كه حتي رمقي براي نوشتن ندارم نمي دونم چه مرگم شده اما .... ميشه ربطش داد به برنامه بعد از ظهر نمايشگاه عكس انتهاي كوچه اعتياد توو رو دروايسي شهردار منطقه 12 موندم و مجبور شدم كه برم اما مگه من اولين باره كه همچين عكس هايي مي بينم ؟ ! من كه رفتم و كنار همونايي كه عكسشون روي ديوار بود نشستم، توو خونه يكيشون رفتم و با هم چايي خورديم و حالا ... حال خوبي ندارم

شب موقعه برگشتن به خونه مدام موزايك هاي كف خيابون رو نگاه مي كردم مثل يه ماشين براي اينكه به آدم رو به رويي نخورم گاهي سرم رو بالا مي آوردم و تنم رو كج مي كردم بيشتر اوقات هم از لاي آدمهايي كه شاد بودن و خريد مي كردن لايي مي كشيدم قانون رو زير پا مي گذاشتم و مي رفتم توو خيابون تا از هجوم آدمها در امان باشم ، چرا نمي تونم مثل گذشته ها دوست شون داشته باشم به اونها لبخند بزنم، از اون لبخندهايي كه پر از عشقه نه يه ماسك مصنوعي .

حال خوبي ندارم

حتي بوسه مامان موقعه ورود هم حال خوشي بهم نداد بعد از شام هم هر چي خورده بودم بالا آوردم چقدر دلم مي خواست اين حال خراب با اين حالت تهوع بيرون ميريخت اما... خدا مي دونه چقدر پياده راه اومدم پينك فلويد گوش دادم و شاعرانه هاشو زمزمه كردم از رضا ـ پسر گل فروش ميدون رسالت ـ خواستم گل بخرم با هم گپي بزنيم اما نبود و من چقدر دلم گرفت. موقع اومدن همش سنگفرش هاي خيابون رو نگاه مي كردم گاهي پيك فلويد و گاهي مدونا توو گوشم زمزمه مي كردن و من حتي لحظه اي به آسمون نگاه نكردم به خورشيد خانومي كه هر روز با هم خداحافظي مي كرديم با اون لپاي قرمز و تب كردش هم نگاه نكردم سرمو انداختم پايين اومد خوونه مامان منو بوسيد و من خزيدم زير ملحفه تخت و بعد هم هق هق گريه

حال خوبي ندارم

انگار يكي تووي دلم رخت مي شوره و آرامش دو روزه از من دور شده راستي چرا؟ ! فردا بايد برم دادگاه و تووي اين هاگيرواگير اين هم شده يه عذاب بزرگ تو مي دوني خدايا چرا حال خوبي ندارم ؟ دلواپسم و ... حال خوبي ندارم

حال خوبي ندارم

حال خوبي ندارم

نوشته شده توسط مهدي و آزاده | لینک ثابت | موضوع: |