<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روزگار نو</title>
<link>http://azadebe.blogfa.com/</link>
<description>روزگار نو فصل مشترك يك اتفاق ساده اما خیلی خیلی دوست داشتنی است </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 23 Dec 2009 08:06:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دستهای کوچک دعا</title>
<link>http://azadebe.blogfa.com/post-280.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; دعاهای زیر از کتاب   سومین جشنواره بین‌المللی &quot;دستهای کوچک دعا&quot; است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است. &lt;BR&gt;در یادداشت دبیر جشنواره در ابتدای کتاب نوشته شده است:&lt;BR&gt;&quot;هزاران نفر برای باریدن باران دعا می‌کنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمه‌هایش سوراخ است.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;  آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد!(تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)&lt;BR&gt;  خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)&lt;BR&gt;  ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)&lt;BR&gt;  خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله)&lt;BR&gt;  خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)&lt;BR&gt;  آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)&lt;BR&gt;  ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)&lt;BR&gt;  خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)&lt;BR&gt;  خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)&lt;BR&gt;  خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)&lt;BR&gt;  ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله)&lt;BR&gt;  خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی &quot;اکس جید&quot; را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم... (مهسا فرجی / 11 ساله)&lt;BR&gt;دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)&lt;BR&gt;  خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله)&lt;BR&gt;  خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله)&lt;BR&gt;  ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن... (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)&lt;BR&gt;  ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله)&lt;BR&gt;  خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)&lt;BR&gt;  خدایا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)&lt;BR&gt;  ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله)&lt;BR&gt;  خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم! (دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله)&lt;BR&gt;  آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)&lt;BR&gt;پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) می‌خوان دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله)&lt;BR&gt;  خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله)&lt;BR&gt;  من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / 11 ساله)&lt;BR&gt;  خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)&lt;BR&gt;  اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)&lt;BR&gt;  خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله)&lt;BR&gt;  خدایا! من یک دوستی دارم که پدرش کار نمی‌کند فقط می‌خوابد و همین طور تریاکی است! خدایا کمک کن که از این کار بدش دست بردارد. خدایا ظهور آقا امام زمان را زود عنایت فرما.. (لیلا احسانی فر / 11 ساله)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 23 Dec 2009 08:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadebe&amp;postid=280</comments>
<dc:creator>azadebe</dc:creator>
<guid>http://azadebe.blogfa.com/post-280.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پاسخی برای  یک ادعای واهی</title>
<link>http://azadebe.blogfa.com/post-279.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;شاید اگر رشته دانشگاهیم روزنامه نگاری نبود، شاید اگر از سال 79 و کمی پیشتر از اون روزنامه نگاری رو در یکی از معتبرترین خبرگزاریهای کشور _ ایرنا_ آغاز نکرده بود و کارم رو در یکی از پرتیراژترین روزنامه های کشور _ همشهری _ ادامه نداده بودم، شاید اگر همه آنچه  که در خبرنگاری، روزنامه نگاری و گزارش نویسی به دست آوردم، حاصل تجربه نبود و مثل خیلی ها پله های ترقی رو چند تا یکی رفته بودم بالا و نون دست رنج دیگران را میخوردم اون وقت بود که با شنیدن خبر یکی از پرمدعاترین شبکه های خبری جهان قند تووی دلم آب میشد و بال در میاوردم و شاید هم هوای بهره برداری از این اتفاق به سرم میزدم و الی آخر، اما در حقیقت وقتی شنیدم که اسم من و عده ای دیگه از بچه ها که اتفاقا در حال حاضر در همشهری مشغول هستند به عنوان خبرنگارهای اخراجی از همشهری در این بنگاه خبر پراکنی مطرح شده  &lt;B&gt;&lt;I&gt;اول از همه خدا رو شکر کردم که اسم ما به عنوان کشته های اخیر خوونده نشده&lt;/I&gt;&lt;/B&gt; و البته لازم دونستم چند تا نکته در این مورد متذکر بشم.&lt;BR&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;نکته اول &lt;/I&gt;&lt;/B&gt;اینکه اولین اصل در روزنامه نگاری نقل خبر از یک منبع معتبر با اسم و سمت مشخص است، در حالی که شبکه خبری مورد نظر این خبر رو به نقل از منبع آگاه گفته در حالی که اخبار نقل شده از منبع آگاه بی اعتبارترین اخبار محسوب میشه.&lt;BR&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;نکته دوم &lt;/I&gt;&lt;/B&gt;اینکه من نه تنها اخراج خودم و سایر افراد رو از روزنامه همشهری تکذیب می کنم بلکه باید بگم بیرون اومدن من و عده ای دیگه ای بچه ها از روزنامه همشهری به خاطرتعطیلی همشهری امارات بود که البته بد نیست این نکته رو هم بگم که در حال حاظر تعداد زیادی از همون بچه ها در همشهری سرنخ و همشهری جوان مشغول به کار هستند و خودم من هم به خاطر یک سری از برنامه های شخصی که عمده ترین اونها تداخل کار با ادامه تحصیل بود، پیشنهاد روزنامه برای مشغول شدن در یکی از بخش های روزنامه رو رد کردم.&lt;BR&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;نکته سوم&lt;/I&gt;&lt;/B&gt; در مورد تعدادی از اسامی بود که در سایت موج سبز مطرح شده که اتفاقا در بدنه اصلی روزنامه مشغول به کار هستند، مثل خسرو قدیری که هنوزیکی از مدیران ارشد روزنامه است یا سپیده سمایی که همشهری آنلاین مشغول است یا ناصر علاقه بندان که در همشهری استانها کار میکند.&lt;BR&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;نکته چهارم&lt;/I&gt;&lt;/B&gt; در مورد نسبتهای سیاسی بود که مطرح شده بود که بازهم تاکید می کنم هیچ وقت آدم سیاسی نبوده و نیستم. ای کاش یاد می گرفتیم برای رسیدن به خواسته هامون آدمهای دیگر رو پله خودمون نکنیم ای کاش  اون آدمهایی که به دنبال مقاصد سیاسیشون هستند یاد می گرفتن که برای رسیدن به خواسته هاشون آدمهای دیگه رو قربانی نکنن.&lt;BR&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;نکته آخر اینکه آقایان و خانمهای شبکه جهانی خبری ... &quot; چو ایران نباشد تن من مباد&quot; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پیوست:  &lt;A href=&quot;http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8808091201&quot; target=_blank&gt;تکذیب خبر در خبرگزاریها&lt;/A&gt;&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 24 Oct 2009 16:50:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadebe&amp;postid=279</comments>
<dc:creator>azadebe</dc:creator>
<guid>http://azadebe.blogfa.com/post-279.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی در شکم کوسه</title>
<link>http://azadebe.blogfa.com/post-278.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دختر كوچولوي صاحبخانه از اقاي &quot;كي &quot; پرسيد: اگر كوسه ها ادم بودند با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟ &lt;BR&gt;اقاي كي گفت:البته !اگر كوسه ها ادم بودند توي دريا براي ماهيهاجعبه هاي محكمي ميساختند همه جور خوراكي  توي ان ميگذاشتند. مواظب بودند كه هميشه پر اب باشد هواي بهداشت ماهي هاي كوچولو را هم داشتند. براي انكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد گاهگاه مهماني هاي بزگ بر پاميكردند چون كه گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است. براي ماهي ها مدرسه ميساختند و به انها ياد ميدادند كه چه جوري به طرف دهان كوسه شنا كنند درس اصلي ماهيها اخلاق بود &lt;BR&gt;به انها مي قبولاندند كه زيبا ترين و باشكوه ترين كار براي يك ماهي اين است كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقديم يك كوسه كند .به ماهي كوچولو ياد ميدادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند و چه جوري خود را براي يك اينده زيبا مهيا كنند اينده يي كه فقط از راه اطاعت به دست مياييد.&lt;BR&gt;اگر كوسه ها ادم بودند در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت از دندان كوسه تصاوير زيبا ورنگارنگي ميكشيدند ته دريا نمايشنامه ييروي صحنه مياوردند كه در ان ماهي كوچولو هاي قهرمان شاد وشنگول به دهان كوسه ها شيرجه ميرفتند. همراه نمايش اهنگهاي محسور كننده يي هم مينواختند كه بي اختيار ماهيهاي كوچولو را به طرف دهان كوسه ها ميكشاند در انجا بي ترديد مذهبي هم وجود داشت كه به ماهيها مي آموخت &lt;BR&gt;&quot;زندگي واقعي در شكم كوسه ها آغاز ميشود&quot; &lt;BR&gt;                                                                                                      &quot;برتولت برشت&quot; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 06 Jul 2009 14:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadebe&amp;postid=278</comments>
<dc:creator>azadebe</dc:creator>
<guid>http://azadebe.blogfa.com/post-278.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جناب، دوست،‌ همكار و سياه</title>
<link>http://azadebe.blogfa.com/post-277.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;براي پست قبلي دوستي به اسم سياه كامنت گذاشته بود. من مي دونم كه دوست سياه كيه اما خوب... البته اين خنده‌دارترين روش در وب‌گردي كه تو جرات نداشته باشي با اسم خودت نظرت رو بنويسي و خودت رو پشت اسامي ساختگي قايم كني. به هر حال من ‌لازم دونستم جواب كامنتش رو بدم.&lt;BR&gt;خطاب به دوست سياه ( آقاي ... )&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;1_ آزادي :&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; اولين و مهمترين اصل دموكراسي آزادي فردي است، يعني هر فرد مي‌تواند تا آنجا كه به آزادي عمل فرد ديگري لطمه نزند؛ رفتار كند.&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;2_ مرگ:&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; كشته شدن افراد دردناكه اين اتفاق كه هر فردي رو ناراحت مي‌كنه نبايد الزام براي هم‌وطن آدم بيفته تا ناراحت‌كننده باشه، مردن آدمها از هر قشر و كشور و رنگ و نژاد و ... دردناكه اما متوجه نميشم كه چرا ما انتظار داريم همه افراد ناراحتي خودشون رو به اون شكلي كه ما مي‌خواهيم نشون بدن، مثلا همون ژست افسردگي بگيرند مثل ما و هيچ كس هم در اون لحظه اجازه تبسم نداره چون ما ناراحتيم و اون به زعم ما ناراحت نيست اگر بخنده.&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;3_ مبارزه:&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; آدمها مي‌توونند روشهاي مبارزه‌اي مختلفي رو پيش بگيرند ممكنه من به اين اعتقاد داشته باشم كه براي رسيدن به حقم بايد كاري رو انجام بدم كه تو بهش اعتقاد نداشته باشي.&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;4_ احترام:&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; تو حق نداري چون من مثل تو رفتار نمي‌كنم،‌ فكر نمي‌كنم‌ و راحت‌ترش اين ميشه كه مثل تو جوگير نميشم و مي‌توونم روي رفتارم كنترل داشته باشم و فكر كنم من رو محكوم كني اون هم با صفتهاي زشت، زننده و الفاظي كه برازنده روزنامه‌نگاري نيست، ما داعيه‌دار ادب هستيم، همكار محترم ما مثلا قشر فرهنگي اين جامعه هستيم پس بهتره كمي با فرهنگ باشيم و ژست كاريمون رو حفظ كنيم، شما كه تو اين كار مدعي هستيد بنابراين ولو اينكه من رفتارم نسبت به اتفاقات حال حاضر كشورم منفعل باشه و بي توجه باشم آقاي محترم، دوست‌، همكار يا هر چيزي كه اسمت هست حق نداري كه رفتاري خارج از احترام و ادب داشته باشي.&lt;BR&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;5_...:&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt; با رفتاري كه تو و امثال تو به عنوان پرچم‌داران دموكراسي در جامعه پيش گرفتيد، فكر مي‌كنم لياقت اين كشور چيزي بيش از اتفاقي كه براش داره مي‌افته، نيست. البته بماند كه اين وسط خشك و تر دارند با هم مي سوزند اون هم به خاطر رفتار شما جناب، دوست، همكار، سياه هر چيزي كه هستي.&lt;BR&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;آزاده&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 04 Jul 2009 07:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadebe&amp;postid=277</comments>
<dc:creator>azadebe</dc:creator>
<guid>http://azadebe.blogfa.com/post-277.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما و انتخابات</title>
<link>http://azadebe.blogfa.com/post-276.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;  بالاخره اين انتخابات با همه التهاب و روزهاي بدش به سرانجام خواهد رسيد، سرانجامي خوش يا ناخوشايند اما بايد به يك سري از دوستان كه بدجوري جوگير شدند و نوع برخوردهاشون از حالت نرمال خارج شده اين نكته رو متذكر باشم كه همكار گرامي قرار نيست در روزهاي پر التهام اين دوره زماني كه هركس به نوعي درگير است، كسي كسي را متهم كند. قرار هم نيست همه مثل هم برخورد كنيم، قرار نيست چون من يا امثال من مثل تو فكر نمي‌كنند، مثل تو برخورد نمي‌كنند يا حتي مثل تو به قضيه نگاه نمي‌كنند متهم شوند، ما ادعاي ‌آزادي و دموكراسي مي‌كنيم اما براي اطرافيان خودمان كوچكترين حق آزادي عمل را قائل نيستم نمونه مشابه تو و امثال تو كه انگهاي مختلف مي‌زني بدون اينكه از ريز و درشت حال و احوال آدمهاي دور و اطرافت چيز بدوني، پس لطفا تعادل داشته باش ما داعيه‌دار دموكراسي هستيم اول از همه هم بايد از خودمان شروع كنيم.&lt;BR&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;پي نوشت:&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;  اين پست خطاب به آدم يا آدم‌هايي است كه فكر مي‌كنند اگر اين روزها عادي رفتار كني يعني بي‌غيرتي، يعني از دردي كه در جامعه بيداد مي‌كند بي‌خبري بنابراين به خودشان اجازه مي‌دهد تا با رفتارهاي زشت و زننده‌اي با تو برخورد كنند، چون به اصطلاح خودشان پرخاشگري آنها با ديگران و رفتارهايي عصبي كه در مقابل ديگران دارند، نشان مي‌دهد كه چه قدر از اتفاقات پيش آمده ناراحتند.&lt;BR&gt;آزاده&lt;BR&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 28 Jun 2009 07:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadebe&amp;postid=276</comments>
<dc:creator>azadebe</dc:creator>
<guid>http://azadebe.blogfa.com/post-276.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://azadebe.blogfa.com/post-275.aspx</link>
<description>دلم مي خواد در اين مورد بنويسم اما نمي دونم چرا نمي توونم حالم به طرز عجيبي بد، شبها با كابوس و روزها با اضطراب مي گذره و من در اين فضاي بد گير افتادم </description>
<pubDate>Tue, 16 Jun 2009 07:54:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadebe&amp;postid=275</comments>
<dc:creator>azadebe</dc:creator>
<guid>http://azadebe.blogfa.com/post-275.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>....</title>
<link>http://azadebe.blogfa.com/post-273.aspx</link>
<description>چهارساله شديم همين امروز</description>
<pubDate>Mon, 25 May 2009 07:51:31 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadebe&amp;postid=273</comments>
<dc:creator>azadebe</dc:creator>
<guid>http://azadebe.blogfa.com/post-273.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ميان ماه من تا ماه گردون</title>
<link>http://azadebe.blogfa.com/post-272.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;  گاهي اوقات از روزنامه نگار بودن نه تنها دلزده كه منزجر ميشوم، اين مشكل من تنها نيست بيشتر دوستانم كه اين روزها به قول معروف خاك صحنه خورده اند و حالا بعد از ده سال بايد پسوندي از روزنامه نگاري را به دنبال داشته باشند، با ظهور خبرنگاران و روزنامه نگاراني كه حتي از ابتدايي ترين سواد روزنامه نگاري هم بي بهره اند، دچار اين حس مي شوند. در اين وانفسا حساب ما و آن عده كه براي رسيده به جايگاه مثلا با ثبات در كار چهار سال پا به پاي كار كردن تحصيلات آدكادميك اين رشته را پشت سرگذاشته اند، اين ناراحتي چند برابر است، حالا بماند كه من هنوز دست از حماقتم برنداشته ام دارم همچنان به كار خودم ادامه مي دهم.&lt;BR&gt;  همه ما به اين نتيجه رسيده ايم كه روزنامه نگار بودن در ايران نه نياز به تلاش دارد و كار مستمر و نه لازم است شناختي از حوزه خبر، گزارش و مصاحبه داشته باشي، حتي لازم نيست خودت را گول بزني، درس بخواني يا زحمت بكشي و سالها در كنار آدمهاي كاركشته روزنامه نگاري تلمذ كني، تنها كافي است دستت به جايي بند باشد و پشتت به جايي گرم، آن وقت مي تواني از يك منشي ساده يا آدم بيكار كه گوشه خانه مانده به روزنامه نگاري برسي، اظهار نظر سياسي بكني و  يادداشت بنويسي و حتي امر بر تو مشتبه شو كه مي تواني مسير انتخابات رو تغيير دهي و خلاصه حسابي براي خود بتازي.&lt;BR&gt;  نمونه اين مدعا هم &lt;A href=&quot;http://khabaronline.ir/news-8620.aspx&quot; target=_blank&gt;كم&lt;/A&gt; نيست و كافي است سري به سايتهاي معتبر و روزنامه هاي رنگ و ارنگ روي دكه ها بيندازي و ببيني چه مطالبي به عنوان يادداشت، گزارش و خبر  به خورد خوانندگاني داده مي شود كه قرار است با اين شيوه روزنامه نگاري شعور و شخصيتشان بيش از اين ناديده گرفته شود.&lt;BR&gt;  خبرگزاري و روزنامه هم فرقي با هم ندارند، هركس سعي دارد به نوعي در اين تخريب شخصيتي پيشتاز باشد به &lt;A href=&quot;http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1341225&amp;Lang=P&quot; target=_blank&gt;عنوان مثال&lt;/A&gt; در بسياري از آنها اصول ابتدايي تيتر زدن ناديده گرفته مي شود و به نظر مي رسد حتي دبير سرويس كه بايد هدايت گر خبرنگار نوپا حوزه خود باشند فراموش كرده كه روزنامه نگار كسي است كه دانش و داشته هاي خود را به بينش تبديل كرده و به آن آگاهي ها، عمق و غناي موردنظر را ببخشند و در اختيار مخاطبان و خريداران قرار دهد.&lt;BR&gt;  شايد اصلا مشكل از خبرنگاري نيست كه به اين حرفه روي آورده اند، شايد مشكل دبيري كه سرويس يك روزنامه يا خبرگزاري را هدايت مي كند، است كه فاقد سواد بوده و كارش بيشتر رابطه اي است.&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;آزاده&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 19 May 2009 10:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadebe&amp;postid=272</comments>
<dc:creator>azadebe</dc:creator>
<guid>http://azadebe.blogfa.com/post-272.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سمفوني معروفي</title>
<link>http://azadebe.blogfa.com/post-271.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN style=&quot;COLOR: #333333&quot;&gt;  &quot;پدر هيچ وقت شده است &lt;FONT color=#000000&gt; كه از زمستان تا بهار را دويده باشي؟ شماها مرده ايد اما من از زمستان تا بهار دويده ام و چشمم مدام به آسمان و آفتاب بود.&quot;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;  &lt;A href=&quot;http://maroufi.malakut.org/&quot; target=_blank&gt;عباس معروفي &lt;/A&gt; نخستين مجموعه داستانش را با نام &quot;روبه روی آفتاب&quot; در سال 1359 در تهران منتشر كرد و پيش و پس از آن نيز داستان هایي در برخی مطبوعات به چاپ می رساند.&lt;BR&gt;  عباس معروفي را با &quot;سمفوني مردگان&quot; اش شناختم و بعدها با&lt;STRONG&gt; &quot;&lt;/STRONG&gt;فریدون سه پسرداشت&quot; ادامه اش دادم. دنیای عباس معروفی در این دو کتاب دنیایی دور از دسترس ما است دنیایی است که در آن شیدایی جایگاه بخصوصی دارد و معروفی با مهارت و هنرمندی تمام توانسته است این دنیا را در پیش روی ما با کلام به تصویر کشد .&lt;BR&gt;   سمفونی مردگان او واقعا یک سمفونی تمام عیار است، از هنگامی که آغاز می شود تا زماني که پایان می گيرد و لحظه ای از تب و تاب نمی افتد.قهرمانان قصه هايش یک نفس و یک تنه روی در روی مرگ می ایستند و در نهایت با همان ابهت و شکوه و جلالی که در یک سمفونی یافت می شود به مرگ اجازه میدهند که بیاید و طومار زندگیشان را در هم بپيچد.&lt;BR&gt;امروز تولد عباس معروفي است كسي كه به نظرم با گزیده گویی ثابت کرد رهبر ارکستر چیره دست و قابلی در ادبيات است.&lt;BR&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;آزاده&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.bbc.co.uk/worldservice/images/2004/07/20040726115247maroufi203e.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 17 May 2009 09:06:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadebe&amp;postid=271</comments>
<dc:creator>azadebe</dc:creator>
<guid>http://azadebe.blogfa.com/post-271.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اين روزها</title>
<link>http://azadebe.blogfa.com/post-270.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;  همه چيز به هم پيچ و تاب خورده است،مثلا اين سردرد جز لاينفك زندگي ام شده است، صبحها با من از خواب بيدار مي شود و شبها با هم به خواب مي رويم. فكر مي كنم دو سه ماه بيشتر يا شايد كمتر است كه حضورش در زندگي ام جدي شده است. دو سه هفته اي هم مي شود كه كسي ميان دلم نشسته است و پشت هم رخت مي شويد، بي اجازه اين كار را مي كند و من لا به لاي شست و شو و پهن كردن رختها خاطراتي را مرور مي كنم كه چركي اش از دلم نمي رود. &lt;BR&gt;  چند روزي است مسير خانه تا روزنامه، روزنامه تا خانه تغيير كرده، خيابانهاي غريبه احساس خوش آيند كودكي و نوجواني ام را دزديده اند، چيزي را جا گذاشته ام در كوچه پس كوچه هاي آن سوي شهر، تكه اي از من كه دور شدنش دلم را به شور مي اندازد و حالم را بد مي كند. بايد مسير را از اين و آن بپرسم بايد تابلوها را نگاه كنم تا گم نشوم ديگر نمي توانم چشم بسته از خانه تا روزنامه، از روزنامه تا خانه بروم، از اتوبوس سواري هم خبري نيست، انگار چيزي كم دارد خيابانهاي اين طرف شهر، آدمها آشنا نيستند تند تند، بي لبخندي و عصباني از كنارم مي گذرند. از پياده روي هم خبري نيست. خودم را از لا به لاي خيابانهاي گشاد اين طرف شهر به چهارديواري طبقه سوم آپارتمان مي رسانم و بالشت را سپر غربتي مي كنم كه به سويم نشانه مي رود و با تمام قدرت بغضم را مي خورم و به خودم وعده و وعيد فردا را مي دهم.&lt;BR&gt;  طاقتم خيلي زود طاق مي شود، هواي حوصله ام از ابري بودن گذشته و كم كم دارد طوفاني مي شود. ‌آرام و قرار ندارم. دلم چيزي مي خواهد اما هرچه به صدايش گوش مي دهد نمي فهمم دواي دردش چيست، شايد هم كر شده ام كه صداي دلم را نمي شنوم.&lt;BR&gt;  این روزها خيلي زود خسته مي شوم، خوابم مي گيرد، دلزده مي شوم. از اخبار انتخاباتي، مصاحبه، همایش، از عکس ها و ژستهاي انتخاباتي، خبر سفر های استاني ـ انتخاباتی و بالا و پايين شدن الاکلنگ زهوار در رفته زندگي.&lt;BR&gt;  دلم به هم مي خورد وقتي هدفن را در گوشم فرو مي كنم تا صداها را نشونم، سايتها را مرور نمي كنم، خبرها را پيگيري نمي كنم. از مرور هر روزه چهره آدمها در سايتها دلم به هم می خورد، از لبخند کج و معوجشان؛ از عبارتهاي تكراري، از هجوم نفس گير روزها كه پشت هم صبح را شب و شب را صبح مي كند.&lt;BR&gt;  دلم مي خواهد بروم يك جاي دور، كنار رودخانه بنشينم و آبتني ماهيي ها را نگاه كنم دلم می خواهد بروم يك سرزمين ديگر چرخ بزنم، با مردم گپ بزنم، دلم مي خواهد كوچ كنم بروم توی چادر صحرایی زندگی کنم، دلم می خواهد بروم كنار مدرسه بچه هاي جنوب شهر بنشينم و نگاهشان كنم، كنارشان روي نيمكتهاي چوبي بنشينم و زندگی کنم، دلم مي خواهد مثل خيلي وقت پيش بنويسم؛ گزارش، داستان، شعر.&lt;BR&gt;اين روزها به طرز عجيبي تنها هستم، شعرهايم رهايم كرده، ‌آدمهاي قصه تنهايم گذاشته اند، سوژه هاي گزارشي فراموش ام كرده اند من مانده ام با چهار ديواري آپارتماني كه بوي تازگي مي دهد؛ همين.&lt;BR&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;آزاده&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 12 May 2009 08:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadebe&amp;postid=270</comments>
<dc:creator>azadebe</dc:creator>
<guid>http://azadebe.blogfa.com/post-270.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
