<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روزگار نو</title>
<link>http://azadebe.blogfa.com/</link>
<description>روزگار نو فصل مشترك يك اتفاق ساده اما خیلی خیلی دوست داشتنی است </description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 20 Feb 2008 09:23:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>خداوند قدرت من است</title>
<link>http://azadebe.blogfa.com/post-240.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-INDENT: 2.85pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 10%&quot; align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin&quot;&gt;اوزی و یا یوزی (در عبری: &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=HE style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-language: HE&quot;&gt;עוזי &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin&quot;&gt;در انگلیسی: &lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=Calibri&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;Uzi&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;) نام مسلسل ساخت کشور اسرائیل است. مخترع مسلسل يوزی، یک یهودی اسرائیلی آلمانی‌الاصل به نام یوزی گال بود که مسلسل یوزی را در سال ۱۹۴۸ میلادی برای اولین بار طراحی کرد. یوزی گال بر طبق وصیتش، امتياز اسلحه یوزی را در اختيار وزارت دفاع اسرائیل قرار داد. اما مسلسل یوزی تنها نامش را از مخترعش نگرفته است و نام «یوزی» در زبان عبری مخفف جمله‌ای است، به معنای «خداوند قدرت من است».&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin; mso-bidi-font-family: Arial; mso-bidi-theme-font: minor-bidi&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-INDENT: 2.85pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 10%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;مسلسل یوزی اسلحه سازمانی نیروهای دفاعی اسرائیل و برخی کشورهای دیگر است. یوزی تنها ۳٫۵ کیلوگرم وزن دارد و قادر به شلیک ۶۰۰ تیر در عرض تنها یک دقیقه است.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-INDENT: 2.85pt; LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 10%&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Arial&apos;,&apos;sans-serif&apos;; mso-ascii-font-family: Calibri; mso-ascii-theme-font: minor-latin; mso-hansi-font-family: Calibri; mso-hansi-theme-font: minor-latin&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;این مطلب رو که به نظرم جالب بود در ویکیپدیا یافتم&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 20 Feb 2008 09:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadebe&amp;postid=240</comments>
<dc:creator>azadebe</dc:creator>
<guid>http://azadebe.blogfa.com/post-240.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امضا شناسي</title>
<link>http://azadebe.blogfa.com/post-239.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;کساني که به طرف عقربهاي ساعت امضاء مي‌كنند انسان‌هاي منطقي هستند&lt;BR&gt;كساني كه بر عكس عقربه‌هاي ساعت امضاء مي‌كنند دير منطق را قبول مي‌كنند و بيشتر غير منطقي هستند&lt;BR&gt;كساني كه از خطوط عمودي استفاده مي‌كنند لجاجت و پافشاري در امور دارند&lt;BR&gt;كساني كه از خطوط افقي استفاده مي‌كنند انسان‌هاي منظّم هستند&lt;BR&gt;كساني ك با فشار امضاء مي‌كنند در كودكي سختي كشيده‌اند&lt;BR&gt;كساني كه پيچيده امضاء مي‌كنند شكّاك هستند&lt;BR&gt;كساني كه در امضاي خود اسم و فاميل مي‌نويسند خودشان را در فاميل برتر مي‌دانند&lt;BR&gt;كساني كه در امضاي خود فاميل مي‌نويسند داراي منزلت هستند&lt;BR&gt;كساني كه اسمشان را مي‌نويسند و روي اسمشان خط مي‌زنند شخصيت خود را نشناخته‌اند&lt;BR&gt;كساني كه به حالت دايره و بيضي امضاء مي‌كنند ، كساني هستند كه مي‌خواهند به قله برسند&lt;BR&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;آزاده&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 21 Jan 2008 07:22:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadebe&amp;postid=239</comments>
<dc:creator>azadebe</dc:creator>
<guid>http://azadebe.blogfa.com/post-239.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آدم‌ها مثل کتاب‌ها هستند </title>
<link>http://azadebe.blogfa.com/post-237.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;بعضي از آدم‌ها جلد زرکوب دارند بعضي جلد ضخيم و بعضي جلد نازک. &lt;BR&gt;بعضي از آدم‌ها با کاغذ کاهي چاپ مي‌شوند و بعضي با کاغذ خارجي. &lt;BR&gt;بعضي از آدم‌ها ترجمه شده‌اند و بعضي از آدم‌ها تجديد چاپ مي‌شوند و بعضي فتوکپي آدم‌هاي ديگرند. &lt;BR&gt;بعضي از آدم‌ها با حروف سياه چاپ مي‌شوند و بعضي از آدم‌ها صفحات رنگي دارند. &lt;BR&gt;بعضي از آدم‌ها تيتر دارند و روي پيشاني بعضي از آدم‌ها نوشته اند : &lt;BR&gt;&quot;حق هرگونه استفاده محفوظ و ممنوع است&quot; &lt;BR&gt;بعضي از آدم‌ها قيمت روي جلد دارند، بعضي از آدم‌ها با چند درصد تخفيف بفروش مي رسند. &lt;BR&gt;بعضي از آدم‌ها را بايد جلد گرفت، بعضي از آدم‌ها را مي شود توي جيب گذاشت. &lt;BR&gt;بعضي از آدم‌ها نمايش‌نامه‌اند و در چند پرده نوشته مي‌شوند، بعضي از آدم‌ها فقط جدول و سرگرمي هستند و بعضي معلومات عمومي. &lt;BR&gt;بعضي از آدم‌ها خط‌خوردگي دارند و بعضي غلط چاپي دارند. &lt;BR&gt;از روي بعضي از آدم‌ها بايد مشق نوشت و از روي بعضي از آدم‌ها بايد جريمه نوشت. &lt;BR&gt;بعضي از آدم‌ها را بايد چند بار بخوانيم تا بفهميم و بعضي از آدم‌ها را بايد نخوانده دور انداخت...&lt;BR&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;آزاده&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 25 Dec 2007 06:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadebe&amp;postid=237</comments>
<dc:creator>azadebe</dc:creator>
<guid>http://azadebe.blogfa.com/post-237.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اي كاش آسمان كلاسمان آتش نمي‌گرفت</title>
<link>http://azadebe.blogfa.com/post-236.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;نرگس در كنار ديگر بچه‌هاي قرباني غفلت ما در كنار بچه‌هاي روستا براي گرفتن يك عكس حاضر مي‌شود اما براي عكاس نمي‌خندد.&lt;BR&gt;برق نگاه معصومشان ‌با قاب‌هاي چوبي در دست كه در آن ‌چهره‌هايي متفاوت از تصوير فعلي‌اشان را نشان‌ مي‌داد، آتش به دلمان زد. &lt;BR&gt;عمق نگاه نافذشان شرمسارمان كرد كه چرا نبايد يك بخاري استاندارد در كلاسشان مي‌بود، و انگشت‌هاي ذوب شده‌ نرگس در كنار كتاب فارسي كلاس سوم ما را ناخودآگاه به ياد حسنك كجايي، تصميم كبري، روباه و خروس و ده‌ها درس خاطره‌انگيز ديگر اين دوره انداخت. &lt;BR&gt;نمي‌دانيم وقتي به درس پترس فداكار مي‌رسند، چه تصويري از انگشت پترس در ذهنشان شكل خواهد گرفت و حتي نمي‌دانيم آيا به خاطر گرمي مشعل دهقان فداكار، او را دوست مي‌دارند. &lt;BR&gt;دختركان و پسركاني با قاب‌هاي بزرگ در دست كه حسرت و رنج در چشمانشان موج مي‌زند، بچه‌هايي كه رنگ نداشته ديوار خانه‌اشان حكايت از جيب خالي والدينشان براي هزينه‌هاي سرسام‌آور درمان دارد و نمي‌دانيم چرا تا به امروز گره‌هاي چروك چهره‌‌هايشان كه قرار بود ترميم شوند، هنوز باز نشده است و اين پرسش كه آيا در ميان سيل پزشكان اين مرز و بوم كسي حاضر است با ظرافت انگشتانش مرهمي براي صورتكان اين بچه‌ها باشد، ما را به خود مشغول كرده است. &lt;BR&gt;نرگس در روستايشان مي‌ماند، به دنبال مرغ خانه‌اشان مي‌دود تا شايد با سر و صداي مرغ و خروس‌هاي خانه بتواند اندكي خود را تخليه كند. &lt;BR&gt;نرگس در كنار ديگر بچه‌هاي قرباني غفلت ما در كنار بچه‌هاي روستا براي گرفتن يك عكس حاضر مي‌شود اما او براي عكاس نمي‌خندد. &lt;BR&gt;نرگس دفتر مشقش را باز مي‌كند، به زحمت و با كمك دست ديگر مداد سياه را در دست مي‌گيرد و در سطر اول مي‌نويسد: اي كاش كلاسمان آتش نمي‌گرفت.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;منبع: &lt;A href=&quot;http://www.farsnews.net/plarg.php?nn=M278343.jpg&quot; target=_blank&gt;خبرگزاری فارس&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://myhedayati.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;درد، درد، درد این درد لعنتی&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8609130176&quot; target=_blank&gt;داغ 8 دانش‌آموز درودزني تازه شد&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-1045853&amp;Lang=P&quot; target=_blank&gt;اينجا قانون اساسي گم شده است&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 293px; HEIGHT: 410px&quot; height=488 alt=&quot;رضا حقيقي دانش آموز حادثه ديده بر اثر آتش سوزي مدرسه روستاي درودزن مرودشت از توابع شيراز &quot; hspace=0 src=&quot;http://media.farsnews.com//Media/8609/ImageReports/8609120590/27_8609120590_L600.jpg&quot; width=293 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 298px; HEIGHT: 409px&quot; height=613 alt=&quot;ثمانه عظيمي دانش آموز حادثه ديده بر اثر آتش سوزي مدرسه روستاي درودزن مرودشت از توابع شيراز &quot; hspace=0 src=&quot;http://media.farsnews.com//Media/8609/ImageReports/8609120590/24_8609120590_L600.jpg&quot; width=349 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 04 Dec 2007 05:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadebe&amp;postid=236</comments>
<dc:creator>azadebe</dc:creator>
<guid>http://azadebe.blogfa.com/post-236.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://azadebe.blogfa.com/post-235.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;  می دونی وقتی خدا داشت به این دنیا بدرقه ات می کرد بهت چی گفت؟ &lt;BR&gt;گفت جایی که میری مردمی داره که میشکننت نکنه غصه بخوری من همه جا همراه تو هستم تو تنها نیستی. توو وجودت عشق میزارم که عبور کنی قلب میزارم که جا بدی اشک میزارم که همراهیت کنه و مرگ که بدونی بر می گردی &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Nov 2007 05:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadebe&amp;postid=235</comments>
<dc:creator>azadebe</dc:creator>
<guid>http://azadebe.blogfa.com/post-235.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شاعری، مثل چشمه مثل رود</title>
<link>http://azadebe.blogfa.com/post-234.aspx</link>
<description>شاعر ترانه مثل چشمه مثل رود قيصر امين پور، بامداد روز سه شنبه در 48 سالگي در بيمارستان دي تهران درگذشت. امين پور بر اثر مشكلات كبد و كليه و بيماري هاي ناشي از تصادف سال 1378 در شمال ايران همواره طي اين سال ها رنج مي برد. &lt;BR&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.jamejamonline.ir/images/20071030/aminpour1.jpg&quot; align=baseline border=0&gt; </description>
<pubDate>Tue, 30 Oct 2007 04:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadebe&amp;postid=234</comments>
<dc:creator>azadebe</dc:creator>
<guid>http://azadebe.blogfa.com/post-234.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>افسانه خواص جعبه سياه</title>
<link>http://azadebe.blogfa.com/post-233.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;يكى بود يكى نبود، غير از خدا هيچ كس نبود.&lt;BR&gt;روزى روزگارى در ولايت غربت يك مرد بازرگانى بود كه مى رفت در ساير ولايات و از آنجاها چيزهايى جالب و تحفه و نوبرانه مى آورد و مى فروخت، مثلاً يك بار پاپ كورن مى آورد، يك بار دمپايى لاانگشتى، يك بار يخچال سايدباى سايد، يك بار بادكنك هاى چرب و چيل با طعم ميوه كه وقت باد كردنشان لب و لوچه آدم بى حس مى شد، يك بار سوزن گرامافون و...&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;اين بازرگان وقتى از سفر تجارتى برمى گشت، مال التجاره اش را مى برد در ميدان ولايت غربت و مردم، دسته دسته مى آمدند و كالاهايش را مى خريدند.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;يكى از همين روزها، تنگ غروب، بازرگان ديد كه تمامى اجناسش به فروش رفته ولى هنوز براى يك دانه شترمرغ كه از ولايت جابلقا آورده بود، خريدارى پيدا نشده است.هر قدر دست به هم كوبيد و با صداى بلند از شترمرغ و خاصيت هايش گفت كسى حاضر نشد شترمرغش را حتى زير قيمت تمام شده يعنى پنجاه تومان بخرد.&lt;BR&gt;بازرگان با خودش حساب كرد و ديد برگرداندن شترمرغ به ولايت جابلقا و پس دادنش مقرون به صرفه نيست و از طرفى چون دائم در سفر است، امكان نگهدارى شترمرغ را هم ندارد. كم كم داشت از فروش شترمرغ نااميد مى شد كه سر و كله مردى روستايى پيدا شد.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt; مرد روستايى جلو آمد و نگاهى به حيوان انداخت و قدرى حيرت كرد و پس از چند بار «هى هى» و «نوچ نوچ»، از بازرگان پرسيد: «اسم اين جانور چيست؟» بازرگان گفت:&lt;SPAN&gt;  &lt;/SPAN&gt;«اسم اين جانور، شترمرغ است و اصالتاً اهل ولايت جابلقاست.&lt;BR&gt; اسم شما چيست؟» مرد روستايى گفت: «اسم من هم صفرقلى است و اصالتاً اهل همين ولايت غربت هستم. قيمتش چند است؟» بازرگان گفت: «قابل شما را ندارد. خودم سى تومان خريده ام.» صفرقلى گفت: «صاحبش قابل است.&lt;BR&gt; گران خريده اى پنج تومان بدهم؟» بازرگان كه خون خونش را مى خورد و از طرفى هم چاره نداشت، گفت: «چه كارت كنم؟ بده، خيرش را ببينى.» صفرقلى دستى به پك و پهلوى شترمرغ كشيد و گفت:&lt;SPAN&gt;  &lt;/SPAN&gt;«گوشتى هم كه به تنش نيست زبان بسته، نميرد بين راه؟ حالا اين يك مشت پر و استخوان چه كار بلد است بكند.» بازرگان كه كاردش مى زدى خونش نمى آمد، جلو خشمش را گرفت و گفت: «همه كار بلد است، نان مى پزد، نخ مى ريسد، گوسفند مى چراند...» صفرقلى از توى بقچه اش دو تومان درآورد و داد به بازرگان و گفت: «يك وقت نگويى اين صفرقلى ساده بود، نفهميد.... &lt;BR&gt;اين پول ها خوردن ندارد.ولى بيا بگير برو صفا كن.» بعد هم افسار شترمرغ را گرفت و برد به خانه. حيوان را بست توى طويله و يك مشت جو ريخت توى آخورش، خودش هم رفت توى اتاق، تخت خوابيد.صبح فردا، صفرقلى يك سبد برداشت و رفت تو طويله.&lt;SPAN style=&quot;PADDING-RIGHT: 0pt; DISPLAY: inline; PADDING-LEFT: 0pt; PADDING-BOTTOM: 0pt; COLOR: black; PADDING-TOP: 0pt; BACKGROUND-COLOR: yellow&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt; شترمرغ را كه نشسته بود، با لگد بلند كرد و نگاهى به زيرش انداخت. بعد، انگار كه چيزى گم كرده باشد، بنا كرد به دست كشيدن توى كاه هاى كف طويله. شترمرغ كه متعجب شده بود، پرسيد: «دنبال چى مى گردى مش صفرقلى؟» صفرقلى بلند شد و گفت: «دنبال تخم هايت. كجاست؟ كجا تخم گذاشته اى؟» شترمرغ گفت: «كدام تخم مشدى؟ آخر كدام شترمرغ نرى تخم گذاشته كه من دومى اش باشم؟» صفرقلى با ناراحتى و ترديد پس كله اش را خاراند و گفت: «آره جان خودت، تو گفتى و من باور كردم. اگر نر بودى، اسمت شترخروس&lt;SPAN&gt;  &lt;/SPAN&gt;بود نه شترمرغ.&lt;SPAN style=&quot;PADDING-RIGHT: 0pt; DISPLAY: inline; PADDING-LEFT: 0pt; PADDING-BOTTOM: 0pt; COLOR: black; PADDING-TOP: 0pt; BACKGROUND-COLOR: yellow&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;/SPAN&gt; اگر فكر كرده اى من اينجا جو و گندم مجانى خيرات كرده ام، كور خوانده اى. مى روم و تا ظهر برمى گردم، اگر تا ظهر تخم گذاشتى كه هيچ وگرنه قصاب را خبر مى كنم.»&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 16 Oct 2007 08:50:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadebe&amp;postid=233</comments>
<dc:creator>azadebe</dc:creator>
<guid>http://azadebe.blogfa.com/post-233.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من كيستم؟</title>
<link>http://azadebe.blogfa.com/post-232.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند. &lt;BR&gt;من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند. من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد. &lt;BR&gt;من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.&lt;BR&gt;من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.&lt;BR&gt;من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند. &lt;BR&gt;من «...» هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند. &lt;BR&gt;من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند. من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم. &lt;BR&gt;من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.&lt;BR&gt;من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.&lt;BR&gt;من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم. &lt;BR&gt;من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. دوستانم وقتي مي خواهند به من بگويند؛ «گه» محترمانه مي گويند؛ «عليا مخدره». من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند. &lt;BR&gt;من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم. من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم. من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند. &lt;BR&gt;من کيستم؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;برداشتی از روزنامه اعتماد&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 10 Oct 2007 09:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadebe&amp;postid=232</comments>
<dc:creator>azadebe</dc:creator>
<guid>http://azadebe.blogfa.com/post-232.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عشق در بچه ها</title>
<link>http://azadebe.blogfa.com/post-231.aspx</link>
<description>&lt;DIV align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;گروهی از متخصصین در یک تحقیق، سوالی را از گروهی کودک خردسال پرسیده بودند. پاسخهایی که بچه‌ها دادند عميق‌تر و متفکرنه‌تر از تصورات بود.&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&amp;nbsp;سوال این بود : معنی عشق چیست؟&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&amp;nbsp;مارک - 6 ساله: &lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;وقتی کسی شما رو دوست داره، اسم شما رو متفاوت از بقیه می‌گه. وقتی اون شما رو صدا می‌کنه احساس می‌کنی که اسمت از جای مطمئنی به زبون آورده شده.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&amp;nbsp;بیلی - 4 ساله:&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;مادر بزرگ من از وقتی آرتروز گرفته نمی‌تونه خم بشه و ناخن‌هاش رو لاک بزنه پدر بزرگم همیشه این کار رو براش می‌کنه حتی حالا که دستهاش ارتروز گرفتن، این عشقه. &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&amp;nbsp;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;زبکا - 8 ساله:&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; عشق موقعی که دختره عطر می‌زنه و پسره هم ادکلون و دو تایی میرن بیرون تا همدیگر رو بو کنن. &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&amp;nbsp;کارل -5 ساله:&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;عشق وقتیه که شما برای غذا خوردن می‌رین بیرون و بیشتر سیب زمینی سرخ شده خودتون رو می‌دید به دوستتون بدون اینکه از اون انتظار داشته باشید که کمی از غذای خودشو بده به شما. &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;&amp;nbsp;کریستی - 6 ساله: &lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;عشق یعنی وقتی که مامان من برای بابام قهوه درست می‌کنه و قبل از اینکه بدش به بابا امتحانش می‌کنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه. &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&amp;nbsp;دنی - 7 ساله:&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; عشق اون چیزیه که لبخند رو وقتی که خسته‌ای به لبت میاره. &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&amp;nbsp;تری - 4 ساله:&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; عشق وقتیه که شما همش همدیگه رو می‌بوسید بعد وقتی از بوسیدن خسته شدید هنوز دوست دارید با هم باشید پس بیشتر با هم حرف می‌زنید. مامان و بابای من دقیقا اینجورین.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&amp;nbsp;امیلی - 8 ساله:&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; عشق همون باز کردن کادوهای کریسمسه به شرطی که یه لحظه دست نگه داری و فقط با دقت گوش کنی.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;&amp;nbsp;بابی - 7 ساله:&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;اگه می‌خواهی دوست داشتن رو بهتر یاد بگیری، باید از دوستی که بیشتر از همه ازش متنفری شروع کنی.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&amp;nbsp;نیکا 7 - ساله:&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; عشق اون موقعي که تو به پسره می‌گی که از تی شرتش خوشت اومده، بعد اون هر روز می‌پوشتش. &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&amp;nbsp;نوئل - 7 ساله:&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;عشق مثل یه پیرزن کوچولو و یه پیرمرد کوچولو می‌مونه که هنوز با هم دوست هستن حتی بعد از اینکه همدیگر رو خیلی خوب می‌شناسن. &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;&amp;nbsp;تامی&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt; &lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;- 6 ساله: &lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;موقع تکنوازی پیانو ، من تنهایی روی سن بودم و خیلی هم ترسیده بودم . به تمام مردمی که منو نگاه می‌کردن نگاه کردم و بابام رو دیدم که وول می‌خوره و لبخند می‌زد اون تنها کسی بود که این کار رو می‌کرد. من دیگه نترسیدم. &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&amp;nbsp;کیندی 8 -&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;ساله: &lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;مامانم منو بیشتر از هر کس دیگه‌ای دوست داره چون هیچ‌کس دیگه‌ای شبها منو نمی‌بوسه تا خوابم ببره. &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&amp;nbsp;کلر - 6&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;ساله: &lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;عشق اون موقعی هست که مامان بهترین تیکه مرغ رو میده به بابا.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&amp;nbsp;الین - 5 ساله:&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; عشق زمانیه که مامان، بابا رو خندان می‌بینه و بهش میگه که هنوز هم از رابرت ردفورد خوش تیپ تره. &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;&amp;nbsp;کریس - 7 ساله:&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt; عشق وقتیه که سگت می‌پره بقلت و صورتت رو لیس می‌زنه حتی اگر تمام روز تو خونه تنهاش گذاشته باشی.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&amp;nbsp;مری آن- 4 ساله:&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; می‌دونم که خواهر بزرگترم منو خیلی دوست داره بخاطر اینکه تمام لباس‌های قدیمی خودشو می‌ده به من و خودش مجبور می‌شه بره بیرون تا لباسهای جدید بگیره.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&amp;nbsp;لورن - 4 ساله:&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; وقتی شما کسی رو دوست دارید موقع حرکت از مژه‌هاتون ستاره‌های کوچولویی خارج می‌شن. &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&amp;nbsp;کارل - 7&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;ساله: &lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;دوست داشتن اون وقتی هست که مامان صدای بابا رو می‌شنود ولی بنظرش چندش آور نمیآد.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&amp;nbsp;و بالاخره آخریش&amp;nbsp;:&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; تو رقابتی که هدفش پیدا کردن مسئول‌ترین بچه بوده، پسر بچه 4 ساله‌ای برنده می‌شه. همسایه دیوار به دیوار این آقا پسر یک مرد مسن بود. این آقا به تازگی همسر خودشون رو از دست داده بودند. پسر بچه وقتی پیرمرد رو تنها در حال گریه کردن دیده بوده به حیاط خانه پیرمرد وارد می‌شه و می‌پره بقلش و همونجا می‌مونه، وقتی مادرش ازش می‌پرسه که چی کار کردی؟ میگه که هیچی من فقط کمکش کردم تا راحت تر گریه کنه.&amp;nbsp;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;نظر شما راجع به جوابهای بچه ها چیست؟ &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;آزاده&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Tue, 11 Sep 2007 12:31:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadebe&amp;postid=231</comments>
<dc:creator>azadebe</dc:creator>
<guid>http://azadebe.blogfa.com/post-231.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://azadebe.blogfa.com/post-230.aspx</link>
<description>رفيق من ، سنگ صبور غم هام&lt;BR&gt;به ديدنم بيا كه خيلي تنهام&lt;BR&gt; هيچ كي نمي فهمه چه حالي دارم&lt;BR&gt;چه دنياي رو به زوالي دارم &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 03 Aug 2007 10:15:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=azadebe&amp;postid=230</comments>
<dc:creator>azadebe</dc:creator>
<guid>http://azadebe.blogfa.com/post-230.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
